من یک قاصدگ سر گردانم
در خواب ناز بودم
که باد مرا بیدار کرد
و با خود به نا کجا اباد برد
نمی دانم بازی سرنوشت برایم چه تقدیر کرده است
شاید در بوستانی خوش اب و هوا فرود ایم
و شاید در کویری بی اب و علف
و شاید در دهان گوسفندی
و شاید در لانه مورچه ای
و شاید در دریایی بی کران
نمی دانم
اما می دانم من از ان قاصدگ سرگردان پریشان ترم
کسی را ندارم
مرا باد سرنوشت به اینجا اورده است
و من تا خود را شناختم
در قفسی اهنی به اسارتم بردند
و می گویند تو ازادی
و من می خندم به این ازادی
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در دوشنبه پنجم فروردین 1387
|