تبليغاتX
شب زفاف - زندگی هست
دل نوشته
 زندگی هست

زندگی هست

من که نمی فهمم

زندگی را دوست دارم

شادی را دوست دارم

خواب را دوست دارم

دوستم را دوست دارم

بوسه را دوست دارم

من نمی فهمم چشم برادرم خاک شد

چشمی که می خندید

چشمی که دوست داشت زندگی را

با هم می رفتیم به صحرا

برای کاکوتی چینی

من یک دسته که می چیدم

برادرم می گفت

من دو دسته چیدم

نمی دانم حادثه امد

و ان  درخت گل نداده را در خاک کرد

دوستم تو می دانی زندگی چیست

اب تشنگی را سیراب می کند

و باران دشت های تشنه را

و زندگی کام بر نیامده است

نا کامی تمام است

شیرنی ان عمقی ندارد

لذت ان هوسی بیش نیست

زندگی خنده بر لب خشک است

اب حیاتی در این تن مرده نیست

معلمان اخلاق مرا می فریبند

برایم داستان می گویند

من هم شادی را دوست دارم

و از عطر گل  مست می شوم

و بوسه بر لب یار مرا به  مستی می برد

اما این شادی دمی هم نمی پاید

 اما غم دیر پاست

خانه ایی به وسعت تاریخ دارد

شکوه و جلالش بی مانند است

همه را از دم تیغ می برد

میلیون ها سال است که می خواهم زندگیم را جاودانه کنم

بمانم

و زندگی کنم

این که نشد زندگی

مرا سوار مرکبی کرده اند

به مقصد مرگ

می گویند زندگی کن

شاد باش

و شادی کن

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه سوم فروردین 1387  |
 
 
بالا