تبليغاتX
شب زفاف - دوستم خانه ما سبز بود
دل نوشته
 دوستم خانه ما سبز بود

دوستم خانه ما سبز بود

و من در عالم تنهایی سیر می کردم

درختان با تمام وجود می رقصیدند

پدرم عصا کشان قدم می زد

و مادرم با زانو های ورم کرده راه می رفت

و درد را  با خود با این سو ان سو می برد

سگی وارد خانه شد

غریبه بود

مادرم گفت اهای

و سگ دمش را گرفت و رفت

اسمان ابی بود

و درختان شاد بودن

تمام غنچه ها پر شده اند

و چند روزی تا امدن شان راه است

باد تندی وزیدن گرفت

و بعد بارانی امد

و هوا نمناک شد

و من به خانه در امدم

در یکی از اتاق ها هنوز بساط کرسی بر پاست

به یاد روزگاران قدیمی

من هم رفتم زیر کرسی

و از پنجره دید می زدم

اسمان را

سیریی در تنهایی خود کردم

من کیستم

من چیستم

هستی چیست

هیچ نیافتم

دوستم مرا به مهربانی دعوت کرد

پدیرفتم

گفتم رندی  خواهم کرد

گل ها در انتظار باران اند

دلم در انتظار مهربانی است

دوستی که بنوازد

و مرا شادکند

دوستم می گفت با خدا شادی کن

دوستم شادی با دوست هم شادی با خداست

باور کن

چرا که دوست هم افریده خداست

بوسه بر دوست بوسه بر گونه خداست

و من در چشمان دوستم خدا را می بینم

خدایی که می توانم لمسش کنم

دوستم مگر مهربانی و دوستی از خدا نیست

این ها صفت رحمانی خدایند

و دوستم هر دو این ها را دارد

و من دوستم را دوست دارم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  |
 
 
بالا