به انتظارم بود
گل مهربانی را با خود داشت
مرا ساعتی به مستی برد
نیستی را حس کردم
مگر می شود نیستی را هم حس کرد
چرا که نه ؟
مگر هستی در نیستی هست نمی شود
پس نیستی خود هستی است
خودت می دانی داری چه می گویی
باور کن نمی دانم
مستی پاک شدن از تعلقات است
رها شدن از هستی پوچ است
رهایی خود ازادی است
ازادی از بدی
ازادی از مردم ازاری
ازادی از بت پرستی
و من مستی را دوست دارم
مستی نه از نوع می خوارگی
نه نه این از کار انداختن عقل است
من در ان مستی نیز عقلم را از کار می اندازم
و این کار را عارفانه انجام می دهم
معرفتی در این مستی است که عین دانایی است
دوستم من گاه در تنهایی خود مست می کنم
و گاه با دوستم مست می کنم
و دوستی شرابی است مستی بخش
اگر تو بدانی و قدر بدانی
و من با دوستم خوشم و مست می کنم
و خانه دلم را می پیرایم
و در اغوشش ارام می گیرم
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
|