دوستم از بدی نالیده است
دوستم از ریاکاری بد گفته است
دوستم از ادم های مردم فریب شکایت کرده است
دوستم برای همین است
که من گفتم نیستی بهتر از هستی است
در هستی است که این همه درد سر است
ادمیان به ناچار در کنار هم اند
گل ها با هم دعوایی ندارند
قناری ها هزار هزار هم با هم باشند
زندگی می کنند
و عشق می کنند و اواز می خوانند
من ندیدم کلاغ ها با هم دعوا کنند
و برای همین است دوستم من غار تنهایی را دوست دارم
نمی دانید با خود بودن چه لذتی دارد
دوستم من هم ازرده می شوم از این همه دو رویی
چه می شود کرد
گاه با خود می اندیشم
کاشکی من نبودم
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
|