سلام دوست خوبم
سلام به روی ماهت
من دو روزی نبودم
و امروز بعد ازظهر امدم
رفته بودم برای دیدار پدر
که مرد خداست
مردی از جنس بهشتیان
نور تو صورت پدرم موج می زند
بیماری پدرم را در مانده کرده است
وقتی می امدم سه بار صورتش را بوسیدم
و من خدا حافظی کردم
چشمانش پر از اشک شد
پدرم گفت من که تو را نبوسیدم
باز گشتم
و پدرم مرا بوسید
و باز دوباره به اشک نشست
گفتم پدر چرا گریه می کنی
با گریه ات دلم را می شکنی
گریه نکن پدرم
با کمری خمیده چند قدمی امد به بدرقه
با عصا و لنگان لنگان
چه می توانیم بکنیم
پدرم مرد خداست
همه این را می گویند
دوست و دشمن
هیچ کس در پاکی او شکی ندارد
باور کنید در عمرش دروغ نگفته است
در عمرش به کسی بدی نکرده است
پدرم سبز و خرم بود
مثل باغش
مثل گندم زارش
خدایا من سلامتی پدرم را از تو می خواهم
برای پدرم دعا کنید
مادرم خوب است
پدرم را تر و خشک می کند
خدا مادرم را هم نگاهدارد
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در شنبه هجدهم اسفند 1386
|