نظری از دوستی مهربان
ايكاش آنزمان كه شكوفههاي نسترن براي ديدنت دزدانه سر به ديوار ميكشيدند و اشكباران بوسه بر گونههاي سرخ شقايق ميزدند، من هرگز ترا نميديدم. در آن موقع كه گيسوانت بر چهره سياه شب سيلي ميزد و دستان باد نوازشگر زلفان مواج تو بود من چه ميكردم در خيال رويت؟ نميدانم. من آن روزها در خلوت خود ميگريستم و با چشمانم نظارهگر مرگ دل درد آشنايم بودم. روزهايي كه من بيتو پشت سرگذاشتم روزهاي سرد و وحشتناكي بودند. يادت هرگز حتي يك لحظه از ذهنم خارج نميشد. اگر چه تو نبودي ولي بوي تو، نام تو و ياد تو در اتاقك كوچك دل من تنيدهبود و عشقت مانند پروانهاي در پيله تن من رشد نمود و آن زمان كه فهميدي، آسمان مال توست و جهاني زبان به تحسين تو گشودهاست زيبائيت را به رخم كشيدي و پرواز كردي و رفتي. رفتي و من ماندم و يك عمر انتظار و چشماني اشكبار كه به اميد برگشتنت آسمانآسمان ناله ميزد. من آن روز شقايقهاي سرخ را در زير خاك سرد غم مدفون كردم تا صداي هقهق گريههاشان را نشنوم و آواز بارز عشق را در گلو خفهكردم و زندگي را در مرگ خلاصه نمودم
اما نه من بايد برخيزم مردن سزاوار من نيست! عشق در يك قدمي من خانه ساختهاست. بايد برخواست! هنوز نيلوفران آبي بر لبان جوي بوسه ميزنند و ميخكهاي سفيد در انتظار ديدن منند. من بايد برخيزم، اگر عاشقم با ياد تو هم ميتوانم زندگيكنم. ايكاش! ميتواستم عشق تو را همچنان اسباببازيهاي كهنه دوران كودكي به دور بريزم و آنگاه بربلنداي پرچين كوههاي بلند و سر به فلك كشيده سبلان بايستم و برمنظر زيباي درد نظرافكنم. من بايد بروم و سبدسبد ستارهاشك را در پاي مرغان در قفس عشق بريزم آنها كه در پشت ميلههاي زندان هم باور دارند زندگي زيباست و آسمان همچنان نيلي. چه من باياد تو بميرم و چه بيياد تو زندگيكنم دنيا همين است. پس بگذار تا براي هميشه ياد و نامت را در كوچههاي تنهايي و غربت خود دفن كنم و يكبار ديگر به زندگي سلام بگويم. سنگفرش كوچهها هنوز هم منتظرند تا من يكبار ديگر بوسه بر عذار خاكي و خالص آنها بزنم. اميد در پشت در مانده است. شمعدانيها در گلدان خشكيدهاند قطره آبي محبت ميجويند. چه بيرحميم ما! بايد از تو آموخت همه آنچه را كه زيباست. تو رفتي و من بايد بمانم. تو سنگدلي و من بايد مهربان باشم. اگر تو زندگي با يك نگاه ارزان خريدي، من چه؟ مني كه عمري در پاي عشقي نافرجام سوختم. گوهر عمر مانده را بايد در صندوقچهاي محكم پنهان كرد و كليدش را دور از چشم روزگار غدار نگه داشت. وقت عزيز است من بايد بروم من هنوز هم همان سرو بلند قامتم كه بودم هنوز هم عاشقم اما اينبار عاشق تو نه من عاشق دستان پينه بسته فرهادم. بيستون زندگي و غم در انتظار من است بايد رفت. پس اي گذشته اي عشق نافرجام من اي دردهاي كهنه خداحافظ. بدرود
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
|