تبليغاتX
شب زفاف - سلام
دل نوشته
 سلام

سلام

سلام من که حالم خوب نیست

نه دوستی که مرا به اغوش خودببرد

و نه معرفتی که که مرا به خود مشغول دارد

و نه باغی که در ان گل گشت کنم

و نه دل اویزی که مرا به مستی ببرد

ان چه که هست پارکی است

که در ان پیر مردان دوز بازی می کنند

وادم را به  یاد مرگ و نیستی می اندازند

هیچ خبری نیست در این شهر ماتم زده

و من غصه دارم چه کنم

کجاست دوستی تا شانه ام  را بر شانه اش بگذارم

تا در مستی دوستی کمی ارام شوم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 
 
بالا