سلام
سلام من که حالم خوب نیست
نه دوستی که مرا به اغوش خودببرد
و نه معرفتی که که مرا به خود مشغول دارد
و نه باغی که در ان گل گشت کنم
و نه دل اویزی که مرا به مستی ببرد
ان چه که هست پارکی است
که در ان پیر مردان دوز بازی می کنند
وادم را به یاد مرگ و نیستی می اندازند
هیچ خبری نیست در این شهر ماتم زده
و من غصه دارم چه کنم
کجاست دوستی تا شانه ام را بر شانه اش بگذارم
تا در مستی دوستی کمی ارام شوم
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
|