از خانه دوستی می امدم
دوستم مرا به مستی دعوت کرده بود
و من ساعتی را در مستی گذراندم
زیبا و دل انگیز بود
گلی را در سفره مهربانی نهاده بود
و من با شوقی سیری نا پذیر دوستم را در اغوش داشتم
و مست مست بودم
خدایا مستی چه دنیای قشنگی است
ساعتی بعد به خیابان در امدم
و پسرکی گل فروش با دسته های گل نرگس به سراغم امد
و با نگاه من فهمید که گل می خواهم
ان هم گل نرگس
که من خیلی انها را دوست دارم
با ان عطر سحر امیزش
با ان گل برگ های سفید و زرد و ساقه سبرش
دو دسته گل نرگس را داد
و چراغ سبز شد
و من گل های دوستی را به خانه اوردم
و به یاد دوستم و مستی دوستانه
گل ها را در اب نهادم
و الان دارند مرا نگاه می کنند
و نمی دانید چه مهربان دارند دید می زنند مرا
و چه فریاد می کنند دوستی را و مستی را
و من می خندم دوستم به گل های نرگس
و به مهتاب می گویم باور کن مستم
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در شنبه یازدهم اسفند 1386
|