نظری و سلامی
خيلي سعي كردم اشك چشمانم را عابراني كه به تندي از كنارم ميگذشتند نبينند، اما نشد. اين چراغهاي پرنور لعنتي كنار خيابان همهچيز را لو ميدادند تا به سيم آخر زدم و بيپروا، هاي هاي گريه سردادم. هيچكس اعتنائي به من نميكرد!
سلام دوست همیشه های من . واقعاَ متاسفم که نمی تونم همزمان با شما بیام
مطمئن باش یه روز همه دردلهام و بهت می گم ولی تا اون روز یه کمی باید صبر کنی
من می دونم دوست من صبوره مگه نه ؟
راستی با یه شعر تازه به روزم حتماَ بهم سربزن و شهر رو تا آخرش بخون خوشحال میشم نظرت رو بدونم
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در شنبه یازدهم اسفند 1386
|