تبليغاتX
شب زفاف - نظری
دل نوشته
  نظری

 نظری

 

آنروزها برجاي ماند و باد زمان ما را با خود برد. من از درك قامت قيامت وي عاجز بودم. باد مرا تنها نمي‌برد. خار‌و‌خاشاكي كه با من در هوا آويزان بودند به پشت و پهلو و صورت من مي‌خورد و اذيتم مي‌كرد. آهسته‌آهسته به رنگ شب درآمدم تا مُردم و نفس كشيدن فراموشم شد. من نبودم؛ خود زندگي شده بودم، خاطره گذشته‌ها شده بودم. ساعتهاي زنگي مسموم. روزها شتاب بيشتري گرفته بودند. شب‌ها و روزهاي زندگي باهم مي‌افتادند و سيل عمر ويرانگر و عجول بر من مي‌گذشت.

بادي سرد به صورت من خورد. روزن زندگي خالي‌ست. اشك در چشمان خسته‌ام حلقه زد و من احساس كردم كه هنوز باراني‌ام.

بهم سربزنی خوشحال میشم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 
 
بالا