تبليغاتX
شب زفاف - خوابم نمی برد
دل نوشته
 خوابم نمی برد

خوابم نمی برد

اوای مهربانی نا مهربانی کرد

و شادی را  در من خشکاند

ریشه ام را سوزاند

و در کویر نمک رهایم کرد

تشنه و در مانده

تا چشم کار می کرد سرابی از اب

اما از اب خبری نبود

خدا را فریاد زدم

و گفتم خدایا تشنگی دادی

پس اب کجاست

ندا امد اب در کنارت

چشمانت را باز کن بنده در مانده من

اب را می بینی

و من با چشمان گشاده دو باره همه کویر را کاویدم

اما از اب خبری نبود

ندا امد

اب در ابادی است

در کویر که ابی نیست

اب اگر بود انجا هم ابادی بود

ابادی در کنار کویر است

رویت را به سمت ابادی ببر

نگاهت را به ان سو بدوز

اب را می یابی

و من دیدم ابادی را

و شادی را در کوزه های پر از اب

و دختران شادی را که اب می بردند

از ابادی

 
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه پنجم اسفند 1386  |
 
 
بالا