دلم را به هر بهانه ایی می دهم
خودمم را حسابی گرفتار می کنم
نمی دانم با این دل صاحب مرده چه کنم
گاه می گویم بی خیال همه چیز
بی خیال دوست بی وفا
بی خیال
گویی تو هر گز ندیده بودی
اوایش را نشنیده بودی
این همه گل
گیر داده ایی که چی
عاشق است
خود خواسته است در زندان باشد
تو چه کاره ایی
تو نمی فهمی
عشق را نمی فهمی
اگر می فهمیدی عاشق می شدی
من چه بگویم
دلم دیوانه است
دلم هرزه است
باید حساب ان را رسید
با تبر هم شده باید شقه اش کرد
دوستم چه می گویی
من نمی فهمم
اخر در دل اسمان یک مهتاب است
یک دل عاشق
و من هم مهتاب در اسمان تار را دوست دارم
هر چند در پس ابر باشد
من شادی را دوست دارم
هر چند در کنارم نباشد
دوستم بی راه می روی
دلت را بردار و برو
برو به هر کجا دوست داری
دوستی را در جای دیگری جستجو کن
نمی دانم چه کنم
خودم را رها کردم در نادانی
گفتم نمی دانم شاید این طوری بهتر باشد
اما دلم مرا دیوانه کرده است
و سر به هوا
باور کنید گاه خود را فراموش می کنم
و در غار تنهایی خود می ارامم
اشک می ریزم در پای گل های نیلوفر
تا هزاران گل نیلوفر در اید
و به افتاب سلام کند
و بگوید دوستم با گل های نیلوفر خوش باش
و شادی را با انها تقسیم کن
مهتاب که نباشد افتاب که هست
دلت را به مهر افتاب روشن کن
دنیا که به اخر نیامده است
و دلم بی بهانه می گوید
من مهتاب را هم دوست دارم
به دلم می گویم و به لهجه شیرازی
تو غلط می کنی !!