دوستم
امروز یکی از دوستانم امده بود پیشم
می گفت بیست سالی است
که افسر ناظر کشتی های مسافری است
در خلیج فارس
می گفت گاه می شود
شش ماه در ماموریت روی ابیم
و از کارم هم راضی ام
انجا روی کشی با کسی دعوایت نمی شود
همه اش اب است
و تا چشم کار می کند
اب ابی دریاست
و مردم مهربانتر اند
دوستم می گفت یک شب از خواب بیدار شدم
و دیدم
زنم دور بستر من می چرخد
کمی تعجب کردم
این کار چیست که همسرم انجام می دهد
فردای ان روز از همسرم پرسیدم
این چه کاری بود که می کردی
مگر من کعبه بودم که دورم طواف می کردی
همسرم گفت تو کعبه منی
تو جان منی
و من داشتم برایت دعا می کردم که تو را خدا نگاه دارد
برای من
من تو را دوست دارم
از جانم هم بیشتر
و وقتی این داستان را گفت دوستم
من اشک در چشمانم حلقه زد
و گفتم خیلی دل انگیز بود
و من تحسین می کنم همسرت را
چه همسر مهربانی داری
و بعد من اضافه کردم
تو با این همسر مهربان بهشت را در خانه داری
زیبایی را در خانه داری
و مهر را در خانه داری دوستم
قدر بدان
و چه نگاه پر لطفی داشت دوستم
وقتی این ها را تعریف می کرد
من گریستم بر این مهربانی و وفاداری