تبليغاتX
شب زفاف - اسمان که دلش گرفت
دل نوشته
 اسمان که دلش گرفت

اسمان که دلش گرفت

 ابری می شود  و می بارد

ادم که دلش گرفت

باید ابری بشود و ببارد

اما همه اش که این طوری نمی شود

خیلی کم دل ادم بارانی می شود

ادم ها می ریزند  تو خودشان

خجالت می کشند که ابری بشوند

و از دست  دوستشان گریه کنند

دوست که چه عرض کنم

دوست که دوستش  را به هر بهانه ایی تنها نمی گذارد

من دلم پر از اشک های خفته  است

یک عالمه اشک در دلم انبان شده است

نمی دانم به هر بهانه ایی هم اشکم می ریزد

اما اشکم زیاد است

هر چه گریه می کنم تمام نمی شود

گاهی می روم در غار تنهایی خود

با خودم تنهای تنها می کنم

به دلم می گویم مادر مرده ابت نیست و نانت نیست

دوستی برای چیست

دوستی که قدر دوستی را نمی داند

فقط خون به دلت می کند

یه کمی تو خودمم می روم

و در غار تنهایی خود اشک می ریزم

هیچکس نیست که من را ببیند

من این ها را راست می گویم

دلم خیلی پر است

از این زمانه

و از ادم های رنگارنگ ان

می اید روی احساس ادم سوار می شود

و بعدش تو را ول می کند و می رود

خیلی بده

خدایا می شد

دل من هم مثل کوزه ایی بود

و می شد ان را شکست

و هر چه اشک در ان است

سرازیر کرد

تا دلم خالی شود

از این همه درد

کاشکی می شد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 
 
بالا