من ادمم
من که اهن نیستم دوستم
تو با من مثل اهن رفتار کردی
دلم را له کردی
پا بر ان نهادی
و هیچ دردت هم نیامد
نگفتی ان هم دوستی را دوست دارد
نگفتی ان هم دل دارد
من دلم را داده بودم
برای دوستی
و تو قدر ندانستی
مرا اواره کردی
و درمانده
باد مسمومی امد
و مرا از ریشه در اورد
و تنم را خونی کرد
و من اکنون می گریم
و تاوان دوستی را می دهم
دوستی که وفادار نبود
خار شد و در دلم نشست
خودش نبود
مرا تماشاچی می خواست
زیبایی را به بازار برده بود
دل شکسته را چه باید کرد
درمانی ندارد
چیزی که شکست شکسته است
زمان به سرعت برق در می گذرد
و تو خواهی دانست
که بد کردی
و دلی را ازردی
در حالی که حقش نبود
در حالی که دلش ما لامال دوستی بود
و جز دوستی چیزی نمی خواست
گفتی که نوری
گفتی که عاشقی
گفتی که در بندی
و من نمی دانم ادمی که در بند است
و خود نیست
مهمان را برای چه می خواهد
دوست را برای چه می خواهد
تو نوری و من نمی داستم
و شیطان مرا فریب داده بود
نه شیطان که دوست من است
من شیطان را دوست دارم
و تو از شیطان نمی ترسی
شیطان تو را به خانه خود برده است
و باور داری که بهشت را یافته ایی
کدام بهشت
من با شیطان گناه زیاد کرده ام
و لابد این هم تاوان گناهان من است
خدایا من کتمان نمی کنم بودن با شیطان را
اما دلم در رحمت تو می سوزد
و می دانم تو مرا می بخشی
و من خطا کردم
دلم را برد
و در اتش انداخت
خدایا تو به دادم برس
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
|