سلام
سلام به پدرم
که با زبان بی زبانی می گوید
اجازه بدهید بروم به خانه خودم
پدرم نمی داند
که خانه ایی نمانده است
خانه ایی نمانده است
وقتی او بیمار است
پدرم سالها پیش از کاشان درامد
و امد و امد یه نا کجا اباد
در دل روستایی ریشه زد و ماند
در حالی که او می توانست در تهران هم بماند
و نماند
چون در دکان داری خود ان قدر نسیه داد
و نسیه داران بردن دسترنج او را
و او رفت از این شهر در مانده و بد
و رفت و ماند در ان روستا
و اکنون دل شکسته است پدر
راه می رود گریه می کند
و من می سوزم وقتی پدر گریه می کند
نمی دانید با چه حس عجیبی می گرید
پدر خانه ایی ندارد
رفت ان خانه مهربانی
در این خانه اوای گنچشک ها نمی اید
و مرغ ها و خروس ها نیستند
و من تخم مرغ تازه پیدا نمی کنم در خانه انها
و چند سگ پدر هم نیستند
و معلوم نیست کجا رفته اند
و پدرم که شکست
خانه دل ما هم شکست
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
|