نظری و سلامی به دوستان عزیز
تنت را در میان چشمه ی مهتابها شستم
ترا در معبد هستی خدا کردم
ولی این ار نمی دانم اگر روزی
به تنگ آرد غرورت دل یکتا پرستم را
شبی مهتابی و روشن.شبی در گوشه ای تنها
که از غمها تهی بودم،
تو را با تیشه ی اندیشه ی شومم تراشیدم.
نشاندم برق صد الماس میان دیدگانت
گرفتی روشنی تابنده گشتی
تنت را در میان چشمه ی مهتابها شستم
ترا در معبد هستی خدا کردم
ولی این ار نمی دانم اگر روزی
به تنگ آرد غرورت دل یکتا پرستم را
تو را با تیشه ی سنگین قهرم افکنم بر خاک
که تا هر کس مرا بیند بگوید
او خدایش را به دست خویش بشکسته!!
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
|