تبليغاتX
شب زفاف - و این رسمش نیست دوستم
دل نوشته
 و این رسمش نیست دوستم

و این رسمش نیست دوستم

بیا و در خانه دل من شده برای ساعتی هم بمان

من تو را به زندان نخواهم برد

من تو را برای زندانی کردن نمی خواهم

من عشق را در زندانی کردن معشوق نمی دانم

این که عشق نیست

این که  زندان بانی است به نام عاشق

عاشق که معشوق را برای خود بخواهد که عشق نیست

این خود را می خواهد

چه جنایت هایی که به نام عشق انجام می شود

زده است معشوق خود را کشته است

چرا چب نگاه کردی

چرا مرا نپایدی

عجب این که نهایت خود خواهی است

این ادای عشق  بازی است

این که عشق نیست

عاشقی که معشوق را در بند کند

عشق است

باور کنید دروغ است

این عشق نیست

 این خودخواهی است

خودش را می خواهد

تو را و دوستی با تو را بهانه عشق خود کرده است

این که اندر سرای تو کسی دیگر حق ورود ندارد

راستی این عشق است

تو را از هر انتخاب دیگری انداخته  است

به نام عشق

من نمی فهمم این عشق را

این در بند کردن یک انسان ازاد است

خدا انسان را ازاد افرید

و بنده او بنده ایی را در بند

نه من خدا را دوست دارم عاشقانه

و خدا همه را دوست دارد عاشقانه

و هیچکس هم در بند نیست

و این عشق واقعی است

عشقی که از پرواز معشوق زیبایی را می بیند

ومن زیبایی را دوست دارم

 و اوای بهشتی را در شادی می بینم

و نیلوفرها عاشقان واقعی افتاب اند

و بساط عاشقانه دارند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیستم بهمن 1386  |
 
 
بالا