سلام به دوستان گلم
این هم نظری از بدی روزگار
........ شکنجه می شم از خودم انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده تو روزگار بی کسی یه عمری که در به درم خونه پدری بگو مگو زیاد بود ولی کسی دست بزن نداشت اومدم اینجا اوایل که کتک می خوردم حس بدی داشتم با گریه حسو از خودم دور می کردم اما حالا برعکسه دوست دارم کتک بخورم اونم با شدت ولی گریه نکنم ما بزرگیم این حنا ها برامون رنگی نداره این که قلبش گنجشکه چیکار کنه آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا اروم بگیره
........که نمی خوام تو زندگی لا پر قو باشم ولی فرشته دارم که با بدی بیگانست خواب می بینیم یا چیزی به اسم واقعیت یا بازی ......؟هر کی تقدیم میکنه یا لحظه به لحظه لعنتم منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در شنبه بیستم بهمن 1386
|