شب های تهران گس است
مثل مردمان ان
رنگ شادی نیست
خیابانها سیاه سیاه
و ماشین ها هم رنگی ندارند
و بیشتر خاکستری رنگ
رنگ نوک مدادی رنگ دل پسند
نمای ساختمان ها تیره رنگ
دلها افسرده
نگاه ها پریشان
و قمری ها لخت و دل مرده
و برف ها الوده
و درختان سیاه
خدا می داند این شهر برای زندگی نیست
نه عاطفه ایی و نه دل مهربانی
و نه دل راحتی
همه در فریب و نیرنگ
نمی دانم من یک روستایی ام
.و سر از کار شهری ها در نمی اورم
انها ما را دهاتی می خوانند بخوانند
مگر تهرانی بودن برای ادم افتخاری دارد
من که افتخاری در ان نمی بینم
تهرانی که سابقه ان به دویست سال هم نمی رسد
این شهر که افتخار ندارد
گاهی می گویندبرادر چرا دو زاری ات دیر می افتد
و من نمی فهمم
گاه می گویند چقدر خنکی تو
با اشاره به تو گفتیم
چرا حالیت نشد
چه بدانم تو داری برایم فیلم بازی می کنی
من هنر پیشه نیستم
من ساده می اندیشم
زود دوست می شوم
و همین خود شک بر می انگیزد
حرفم را کسی باور نمی کند
در این باور است که دارم دروغ می گویم
نه به خدا من دروغ نمی گویم
من ذاتم ساده اندیشی است
پیچیدگی های بچه های شهری را ندارم
باور کنید
به خدا ندارم
شهری که در ان گرفتارم سخت بیمار است
به هزار درد و بی درمان
و من فردا باید سر کار با این شهری ها که مرا می ازارند کل کل کنم
خیلی بد است
ناروایی و دروغ گویی
راه را می روم و کاری را می کنم
می گوید تو دروغ می گویی باور کنید به خدا راست می گویم
من به کسی کاری ندارم
در تنهایی خود خوشم
و در غار خود خوشی می کنم
به کسی هم کاری ندارم
اما با این وجود دست بردار نیستند
و ازار می دهند
مثل این که من دیوانه ام
خودشان دیوانه اند باور کنید
من که کاری به انها ندارم دوستی اگر دارم برای خود دارم
به انها چه مربوط
دیروز در بنگاه دامادمان نشسته بودم
مردی امد و گفت که معلم است
و بعد رو کرد به من و گفت
چرا اقا در خود فرو رفته ایی
چرا غم گینی
می خواستم بگویم به تو جه ربطی دارد
مگر من از تو کمکی خواستم
من به تو که کاری ندارم اقا چه کار داری
در خودم هستم هستم
هستم که هستم
می خواهم غصه بخورم
باید برای این کار هم از کسی اجازه بگیرم
من در تنهایی خود سیر می کنم
به افتاب می خندم
اما از بودن خود شاد نیستم
برای چه باید شاد باشم
با این همه ازاری که می بینم
نه نه
من شاد نیستم
دلم هزار راه می رود
شهر خوبی نیست
در شهری که همه سواره ها می روند
بدون ان که پیاده ایی را سوار کنند
حتی پیر مرد از کار افتاده را
پیر زن فرتوت را
نه نه این شهر شهر خوبی نیست
از مدنیت در ان خبری نیست