هوا سرد است
دلم گرفته است
کز کرده ام در گوشه ایی
و می لرزم از سرما
دل گرمی می خواهم
عشق را بهانه کرده است
و مرا به نادانی
مگر من چه می خواستم
مهمان را که از خانه بیرون نمی کنند
مهمان حبیب خداست
دوستم با اوای بهشتی اش مرا دیوانه خود کرده است
و من عقل خود را از دست داده ام
و من شادی را می خواهم
نیلوفر گلی است که به ان علاقه دارم
چون به افتاب بوسه می زند
مرا از خانه راند
و اواره کوچه های بی نام و نشان کرد
کوله بارم را برداشتم
و رفتم تا نام و نشان او را از باد صبا بخواهم
اوای بهشتی ندا در داد
که من همین جایم
در دل تو و در کنار تو
تو مگر نمی بینی مرا
شادی در دل توست
زیبایی را می شود فهمید
و در اغوش گرفت
اگر تو بخواهی
دوستم وفادار است
و مرا رها نخواهد کرد
در تنهایی
پروانه در انتظار گل مهربانی است
و شادی در همین نزدیکی ها
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
|