تبليغاتX
شب زفاف - مرد خدا
دل نوشته
 مرد خدا

مرد

مرد خدا

استاد دکتر ملاحسینی  متخصص و جراح مغز و اعصاب

پیشنهاد کرد پدر را برای معاینه دیگر نزد  او ببریم

گفت می خواهد قدری از اب نخاع اورا بکشد

شاید فشار اب درون مغز بالا باشد

این فقط یک احتمال است

و اگر این  باشد درمان دارد

پدرم می دانید که  به بیماری پارکینسون مبتلا است

 و دو ماهی  است به طور کامل از پا افتاده است

ان درخت تناور باغ مهربانی

او یک تنه باغ  را بیل می زد

و از سر انگشتانش خون می بارید

او مرد کار بود تا همین دو سال پیش

نان  از دسترنج خود می خورد

و بی نیاز بی نیاز بود

نه کسی را می ازرد

و نه کسی از او ازار دید

با دامادمان در کرج هم اهنگ کردم تا پدر را بیاورد

خواهرمان هم امده بود

ساعت 9 صبح او را به نزد دکتر بردیم

پدرم راه نمی توانست برود

من و خواهرم هر دو دستان او را گرفته بودیم

دستان پر قدرت از کار افتاده است

و پاهای تنومند هم

نمی دانید از کمر خمیده شده است پدر نازنینم

خدایا چرا چرا ؟

این همه رنج کار او را بس نبود

او که از  زندگی حضی نبرده بود

همه اش کار کار

یک بار فقط به مکه رفت همین

ان هم در سال 1363

که من هم پدرم را در این سفر همراهی کردم

که داستان جالبی دارد

همراهی من با پدرم

وقتی در سر کوه صفا می نشست

و با خدا راز و  نیاز می کرد چه دیدنی بود

وقتی که کفش را گم کرد بود 

و پدر با پای پیاده تا هتل امده بود دیدنی بود

و ان شبی که پدر خواب امام را دیده بود

پدرم در صفا و مروه می درخشید

مرد کار  در خانه خدا بود

و من هم همراه او بودم به تصادف

اهسته پدر را تا اتاق استادان بردیم

مثل کودکی که تازه راه رفتن را اموخته است

دو طرف او را با خواهرم و من داشتیم

نمی دانید صدای شکستن اسخوان های پدرم را می شنیدم

گاه می گریست

و اشک در چشمانش زیبایش جمع می شد

من خود رانگاه داشتم

و خواهرم هم

اشک هایش را پاک کردم

گفتم پدر برای چه می گریی

رفتیم تا اتاق دکتر

استاد ملاحسینی

با روی خوش از ما استبقال کرد

کرمانی است

 دکتر از ان دکتر ها ی خون گرم و دوست داشتنی

گفت پدر حالت چطور است

پدرم که نمی توانست جوابی بدهد

و جوابی نداد

دکتر گفت او را روی  تخت بخوابانید

و من واکبر اقا دامادمان با کمک هم این کار را کردیم

شاگردان استاد هم بودن

کمک کردن و دکتر گفت من هم همین جا این کار را می کنم

بیمارستان فیروز ابادی بود

دستکش و سوزن بلند و ماده ایی قهوه ایی رنگ

و بعد دکتر روپوشی سبز رنگ پوشد

و دست به کار شد قدری از لباس های پدر را در اوردیم

و او را نشاندیم

سوزن بلند را دکتر به محل مایع نخاع پدرم برد

نمی رفت

دکتر گفت فشرده است عضلات پدرتان

در نهایت این کار انجام شد

و از سوزن مایعی سفید رنگ بیرون زد

زلال زلال شاید دو سی سی دکتر اب نخاع  پدرم را گرفت

و گفت عجب از خون چه می اید

در بدن خونی مایع سفید رنگ به رنگ اشک

و این همه زیبایی در خلقت ادمی

و من نمی دانم چرا با این خلقت زیبا

 اما بدن  از پس یک بیماری بر نمی اید

نمی دانم

پدرم درد می کشید اما هیچ نگفت

اخ هم نگفت با ان سوزن بلند

شاید هم نمی توانست بگوید

نمی دانم

دکتر پس از اب گیری گفت حالا باید دید

این کار جواب می دهد

یا نه اگر داد دو باره می شود تکرار کرد

باید بیست درصدی در حرکات او تاثیر بگذارد

پدرم گفت سرم گیج می رود

خواهرم بدو رفت برایش اب میوه و شکلات و ..خرید

و اورد ودست مهربان خودش را روی سر بابا کشید

و گفت بابا بخور

حالت خوب می شود

پدرم با نی اب میوه را خورد

و با چه تانی فراوان

من هم بوسه ایی بر گونه پدر زدم

گفتم پدر بهتر شدی

و دو باره گریست

و من این بار اشکم در امد

پدرم مرد مهربانی بود

و من نمی توانستم باور کنم پدرم را در این وضع

چه می توانستیم بکنیم

دکتر با مهربانی گفت قدری پدر را راه ببرید

تا ببینیم چه می شود

لباسش را به تن او کردیم

و من او را مرتب کردم

و پایین اوردیم پدر را

و عصایش را هم دادم  به دست او

بردیم در راهرو بیمارستان و قدری پیاده روی کردیم

و دو باره امدیم به نزدیک دکتر

دکتر گفت چند روزی بگذرد بگویید چه فرقی کرده است

تا تصمیم بعدی را بگیریم

نسخه ایی نوشت و داد دست من

دکتر  مرد خداست

با تمام بیماران رفتارش محبت امیز بود

با همه خوش و بش می کرد

و مهربانی را با کارش فریاد می زد

از دکتر خدا حافظی کردیم

و امدیم  و حساب کردیم و رفتیم تا پدر را سوار ماشین کنیم

من دستان او را داشتم

اما نتوانستم

به تنهایی پدر را سوار کنم

داشت می افتاد

نتوانست پایش را داخل ماشین بگذارد

داد زدم اکبر اقا بدو

و امد و دو نفری پدر را سوار ماشین کردیم

و رفتند

پدر کماکان می گریست

و من خداحافظی کردم و رفتم

تا هلال احمر تا داروهای پدرم را تهیه کنم

و ان قدر در صف ماندم

تا ساعت از ظهر گذشت

و من رفتم تا عصر دو باره امدم

و ان را تهیه کردم

نمی دانم چه خواهد شد

خدایا سلامتی پدرم را از تو می خواهیم

دست دکتر هم درد نکند

مرد خداست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386  |
 
 
بالا