تبليغاتX
شب زفاف - تنهایی
دل نوشته
 تنهایی

 

در غار  تنهایی خود خوشم

گاه با خود در می پیچم

و گاه به روزگار می خندم

چه زمانه بدی است

گاه با خود می اندیشم

فرق من با حیوان این است

که من دو دست دارم

دستانم ازاد است

و می توانم با این دستان خود مردم ازاری کنم

دلی را برنجانم

جانی را بستانم

و خون به پا  کنم

و این همه خون هایی که در تاریخ ریخته شده است

بر روی زمین توسط دراز دستان

دستانی که به ناحق گره خورده اند

و گره بر گلوی مردمان  شده اند

تا دراز دستان روزی بیارامند

 وخوش بگذارنند

و پایکوبی کنند

بر رنج مردم

این دو دست به چه درد می خورد

من که نفهمیدم

روزی که انسان روی دو پای خود بر خاست

دست هایش ازاد شد برای دیگر ازاری

عشق را به بند کشیدند

و به روایت خود تفسیر کردند

دیوارها و حصارها افراختند

نمی دانم هزاران سال است

 انسانها  فرا دست از این دو دست ازاد شده

برای سلطه استفاده کرده اند

دیوار چین کشیدند

و اهرام فراعنه را ساختند

تا فرعون ها در ان راحت باشند

دستی که به محبت بر نیاید

و گلی برای معشوقی  نچیند

و گیسوان یاری را نگیرد

و در دستان یاری گره نخورد

به چه درد می خورد

من دستی را می بوسم

که به محبت دست روی دلم بگذارد

و شاخه گلی در دلم بکارد

و زیبایی را با خود برایم به ارمغان بیاورد

و شادی را همیشگی کند

و من شادی را دوست دارم

و زیبایی را عین شادی می دانم

در حالی که نیلوفر های دلم بااوای بهشتی می رقصند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386  |
 
 
بالا