برق خانه رفت
و کامپیوتر من خاموش شد
و دنیای مجازی رفت
هنوز در دنیای مجازی خود بودم
که خواهرم تلفن زد
از کرج
و من پرسیدم حال پدر را
و گفت خوب است
برف می اید
تعجب کردم
و من در خانه بودم
و از بیرون خبر نداشتم
پس از تلفن به بالکن خانه رفتم
بالکن خانه ما در طبقه هشتم است
دیدم چه برفی می اید
زمین چمن پر از برف است
و برف تندی هم می اید
اما برق نبود
خانه در خاموشی بود
و من با برق تلفن همراه به و ان سو می رفتم
و بعد گرفتم و خوابیدم
و گفتم چه خوب ارامش بر قرار شد
رفتم در خود
ان روز هایی که در خانه پدر برق نداشتیم
چراغ گردسوزی داشتیم
و ما دور ان جمع می شدیم
و چه نوری داشت همان چراغ
زمستان ها ان چراغ روی سقف کرسی بود
با یک سینی که زیر ان بود
و ما در زیر ان نور درس می خواندیم
مادرم سماور نفتی را روشن می کرد
و بساط چای بر پا بود
و پدرم که شکسته است
و اکنون در بستر بیماری افتاده است
سر حال و قبراق بود
ان روزها مردم و خانواده ها مهربانتر بودند
حالا مثل این که همه چیز مصنوعی است
دوستان مجازی
شیر مجازی
باور کنید غذا ها هم مجازی اند
نمی دانم محبتی هم نیست
ان روزها که برق نبود
مردم مهربانتر بودند
خواهر ها و برادرها
و مادر و مادر بزرگ و پدر و پدر بزرگ
همه در کنار هم بودند
اما حالا همه برای خود اتاق خواب جدا می خواهند
نمی دانم ان روزها خیلی چیز ها کم بود
و امروز خیلی چیز ها هست
اما یک چیز نیست
و ان مهربانی است
ادم ها از هم جدایند
هر کس ساز خود را می زند
و هرکس دنیای خاص خودش را دارد
با ارمانهایی که خود ساخته است
ارمان هایی که خالی از عشق و عاطفه اند
می توانیم انها را در خیابان ها ببینیم
ماشین ها می ایند و می روند
و هیچکس در این برف کسی را سوار نمی کند
بی هیچ شرمی می رود
و شاید هم اب خیابان را بر سر و روی مسافر منتظر بپاشد
می خواست او هم ماشین داشته باشد
نمی دانم
ان روزها خیلی بهتر بود
تلفن نبود
کامپیوتر نبود
دنیای اینترنت نبود
اما محبت بود
شعر بود
حافظ خوانی بود
داستان سرایی بود
تخمه خوری بود
صحبت فراوان بود
از همه جا و از همه چیز
دل ها به هم نزدیکتر بود
مرغ ها تخم می کردند
و با صدای خود خبر می کردند
صاخب خانه را
و هنوز گرمی تن مرغ را می شد
در تخم مرغ ها لمس کرد
خانه های خشت و گلی ان روزها
با صفا تر بودند
هنوز هم این نوع خانه ها در گوشه و کنار شهر هستند
خانه هایی با دیوار های کاه گلی
که بوی خاک با امدن باران و برف به هوا می رفت
و کلاغچه ایی که روی درخت زیان گنچشک غار غار می کرد
و کلاغی که مترصد دزدیدن صابون خانواده بود
و این و ان پا می کرد
تا چشم بر هم زدنی غذای خود را ببرد
و حوضی که در میانه حیاط بود
و اکنون همه چیز به هم ریخته است
و بد تر از همه اخلاق فرو مرده است
و مردانگی معنی ندارد
و مروت گم شده مردمان است
و فریب و نیرنگ حرف اول و اخر را می زند
ان روزها برق نبود
اما دلهای همه روشن بود