تبليغاتX
شب زفاف - نامهربانی
دل نوشته
 نامهربانی

نامهربانی

داشتند از نان مهربانی می خوردند

نوک می زدند

و من پشت در شیشه ایی انها را تماشا می کردم

سی تایی می شدند

گنچشک های خاکستری

گنچشک های گرسنه

و من تا پایم را بیرون در  نهادم

یکباره همه پرواز کنان در رفتند

پروازشان خیلی زیبا بود

همه با هم رفتند

تند و تیز رفتند

پر کشیدند

قلب های مهربانشان را بردند

با خود بردند

رفتند تا صبحی دیگر

صبحی دیگر برای زندگی

و زندگی چه زیباست

و من درنگاه کوچک گنچشکها عشق را دیدم

خدایا می شد

من هم قلب گنچشک را داشتم

ادمیان هم همین طور بودند

قلبشان خالی  از کینه بود

خالی از نیش و زهر

من خیلی از ادمیان را دیده ام

که زهر خالی اند

قلبشان زهر اگین است

به کسی رحم نمی کنند

به دوستاشان

به همکارشان

به همسایه اشان

 من نمی دانم چی در دلشان می گذرد

اما می دانم بعضی ها بی رحم اند

می خواهد سر به تن پدرش نباشد

می خواهد سر به تن مادرش نباشد

می خواهد هر کار دوست داشت بکند

نه نه این ها ادم نیستند

این ها قلب کینه توزی دارند

نوری در چشمانشان نیست

گنچشکها قلب نازی دارند

دیدی وقتی انها را می گیری

قلبشان چه تند تند می زند

می دانید برای چی

برای این که گیر تو نامرد افتاده اند

می ترسند

اگر رهاشان نکنی می میرند

قلب ادم هم همین طوره

اگر گیر ادم نامرد بیفته

می میره

برو بر گرد ندارد

چون زهرش را می ریزد به تو

و قلبت می کشد

با زهر کینه و حسد

من  از این ادم ها می ترسم

کاشکی من هم مثل ان گنچشک ها بودم

می توانستم پرواز کنم

و خودم دور می کردم از این ادم ها

ادم هایی که دوستی نمی فهمند

ادم های که تو چشمانشان اتش است

اما پشت ان چشم ها پنهانشان کرده اند

کاشکی من هم گنچشک بودم

یک گنچشکی از گروه گنچشک ها

پرواز می کردم تو اسمان ها

به هر باغی دوست داشتم می رفتم

هر جا دوست داشتم لانه می ساختم

برای خودم بودم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه ششم بهمن 1386  |
 
 
بالا