تبليغاتX
شب زفاف - خرگوش
دل نوشته
 خرگوش

خرگوش

زمستان که می شد

باغ مهربانی ما پر از برف بود

ساق درختان در برف ارمیده بودن

و سوز سرما جان گرمشان را در می نوردید

گرمی تن درخت

پای درختان را کم کم باز می کرد

و حفره ایی می شد

برای خرگوش های گرسنه

باغبان پیر ما ناچار بود

در زمستان هم به جنگ خرگوش ها برود

جنگ و گریز باغبان با خرگوش ها ادامه داشت

خرگوش ها می خواستند زنده باشند

باغبان هم می خواست درختاش نمیرند

پوست درختان را خرگوش ها می خوردند

و درختان را حسابی زخمی می کردند

از یک طرف دلم برای خرگوش ها می سوخت

گاهی من توی باغ مهربانی

خرگوش ها را می دیدم

از این طرف به ان طرف باغ می دویدند

جای پاهای کوچکشان روی برف ها می ماند

خیلی قشنگ بودند خرگوش ها

حیوانی ها غذا می خواستند

می خواستند زنده باشند

اما این ادم ها مگر می گذاشتند

درختان را باند پیچی می کردند

تا خرگوش ها نتوانند گاز بزنند درختان را

این کار باغبان پیر بود

و من هم کوچک بودم

یواشکی می رفتم دور از چشم باغبان

بازشان می کردم

باغبان پیر نمی دانست کار کیست

من تو دلم می خندیدم

خرگوش ها راحت بودند

می توانستند زنده باشند

بهار که شد

باغ ما و خرگوش ها زنده بودند

دل من شاد بود

درختان همه شکوفه باران بود

سرما که رفت بهار امد

سبزی و گل با هم امد

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 
 
بالا