زن
جمعه در حال تمام شدن است
خدا کند امشب هم برف زیادی بیاید
و فردا تعطیل شود
من از کارم خوشم نمی اید
راه که می روی پا روی دلت می گذارند
کارشان نداری
می گویند چرا راه می روی
چرا زنده ایی
چرا هستی
نمی خواهی بروی
من مانده ام با این بشر و کارهایش
این همه کار برای بهتر زیستن
برای هم نوایی
با نا حق در نمی افتد
می ترسد بیکارش کنند
و برای قیام امام حسین (ع) گریه می کند
اگر بود در ان روز
جزو اصحاب بود
نه هیچ کداممان این طور نیستیم
اگر بودیم که وضعمان بهتر از این بود
نبود ؟
این همه ظلم و ستم را می بینیم
خم به ابرو نمی اوریم
و من دلم می سوزد
از این همه ناروایی
من هم مثل تو کاری از دستم برنمی اید
اگر می امد جور دیگری بود
خدا در زندگیمان نیست
اگر بود گرسنه ایی نبود
خدا در زندگیمان نیست
اگر بود این همه ظلم و ستم نبود
خدا در زنگیمان نیست اگر بود
بیماری از نداری نمی مرد
کودکی ناچار نبود
در این سرمای زمستان کار کند
و پیر مردی کار کند
و زنی کبریت بفروشد سر چهار راه
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در جمعه بیست و یکم دی 1386
|