جمعه
اسمان در غرب به قرمزی می زند و در شرق به خاکستری و در میانه هم اسمان تهران نیلگون است و شب دارد از راه می رسد زنی چادری به سرعت دارد عرض خیابان را طی می کند و بچه ها هم دارند در زمین بازی با اسباب بازی ها بازی های کودکانه می کنند تاب بازی بازی مورد علاقه انهاست و نسیم خنکی دارد می وزد و حجم تاریکی دارد کم کم به خانه ها و کوچه ها می ریزد چراغ های مهتابی دارد یکی یکی روشن می شوند و می خواهند تاریکی را به اندازه سر و سوزن هم شده از محل زندگی ادمیان دور کنند شب که می شود پرنده ها از خواندن باز می مانند نه جیر جیر مرغ های عشق به گوش می رسد و نه اوای قناری های همسایه ها و نه قار قارکلاغ ها و نه جیک وجیک گنچشک های شیطون . ان مرد سیگاری هم امد و به زمین چمن رفت تا با دوست خود دیداری تازه کند .گربه ها هم دارند برای شکم چرانی در سطل ها خود را اماده می کنند . گربه ها یاد گرفته اند که وارد سطل های شهردای شوند من هم رنج بودن را برای یک روز تحمل کردم . جمعه هم گذشت .
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در جمعه یازدهم آبان 1386
|