تبليغاتX
شب زفاف - غریبه
دل نوشته
 غریبه

سی سال

سی سال است

دوستت دارم

از زبانشان در نیامده است

سی سال است

دستاشان به محبت گره نخورده است

سی سال است

اشنایند

اما دم از اشنایی نمی زنند

غربیه اند

کنار هم اند

اما با هم نیستند

هر کدامشان جایی هستند

یکی در شرق

و ان دیگری در غرب سیر می کند

بخ اند

یخ هزار ساله اند 

یخ قله دماونداند

هزاران سال است

یخ مانده اند

می ایند و می روند

نه نگاه عاشثانه ایی

نه نگاه دوستانه ایی

تو گویی از ازل با هم نبوده اند

و معلوم نیست چرا با هم اند

هم خود را ازار می دهند

و هم همراهشان را

نمی دانم چه اصراری است

که با هم باشند

دوستی را که باد برد

 دوستی نبود

با هم چای می خوردند

با هم نهار می خوردند

با هم می خوابیدند

اما با هم نبودند

دوست نبودند

افتاب  افتاب بود

ماه ماه بود

سبزه سبزه بود

اب جاری بود

قناری ها می خواندند

اما دل های این دو مرده بود

دوست هم نبودند

یک عمر علاف در کنار هم بودند

ساخته شده بودند

برای ازار هم

این که نشد زندگی

همه اش جنگ و جدال

این هم شد زندگی

سی سال است

یخ زده اند

و چه بی رحم اند

انهای که یخ را می خواهند

دلشان انبان یخ است

گرمی کجاست

عشق کجاست

 مهربانی کجاست

همه رفته اند

باغ دل من خشکیده است

بارانی نمی بارد

سی سال است

بارانی نمی بارد

سی سال است

به هم دروغ گفته اند

سی سال است

دل به هم نداده اند

ریشه کرده اند

اما افسوس

که دلشان به هم نیامده است

و این بد دردی است

خسته شده اند

نه

باور کنید این طور نیست

یکبار در این سی سال

اشتباه نکرده اند

دوستت دارم را

اشتباهی گفته باشند

نه نه بسیاری با هم اند

زیر یک سقف اند

با هم به مسافرت می روند

اما هر کدام به جایی سیر می کنند

فیلم بازی می کنند برای هم

 هنر پیشه اند

می حندند

اما خنده ایی نیست 

دلی نیست 

مهربانی نیست

هیچی نیست

زندگی نیست

نه بهشت است

و نه جهنم

بین این دو

رندگی برزخی است

بد دردی است این زندگی

خیلی که خوب باشد برزخی است

و اگر نه جهنم واقعی است

دوستی که نباشد

همین است 

بد دردی است این زندگی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه دوازدهم دی 1386  |
 
 
بالا