تبليغاتX
شب زفاف - داوودی
دل نوشته
 داوودی

داوودی

رفتم به باغ گل

خدا هم رساند دوستم را

و این شد که با هم رفتیم

می گفت باغ گل کجاست

گفتم خیلی دور نیست

همین نزدیکی است

باور نمی کرد

گفتم بیا 

مهربانی گل کرد

و رفتیم

در بسته بود

و دو مامور در  را بسته بودند

می گفتند تعطیل است

داخل شدم

حرفی نزد

و دوستم هم امد

دختری زیبا هم ایستاده بود

او هم امد

چه خنده دلربایی کرد

دخترک را سرما برده بود

باغ گل شلوغ بود

و همه در حال خرید انواع گل

من هم با دوستم تا قسمت گل های بریده رفتیم

و چند بسته گل داوودی خریدیم

از رنگ های مختلف

مردم همه در حال تفریح بودند

درختچه هایی در کنار گذر باغ گل بود

خیلی قشنگ و زیبا بودند

میوه هایی با رنگ قرمز روشن

البالویی رنگ البالوی نرسیده

برگ های ریز و مثل درخت بید

اما به رنگ خرمایی

از باغبان پرسیدم

اسم این ها را

گفت نام این درختچه زیبا نانگیا است

اگر اشتباه نکنم

به قسمت های مختلف باغ رفتیم

گیاهان اپارتمانی

انهایی که در باغ گل اند

خیلی ارام اند

در چشمانشان اوای گل ها می اید

و قناری های که پرواز می کنند

دوستم حیرت زده گفت عجب جای قشنگی

گفتم تا به حال اینجا نیامده بودی

گفت نه

گفتم باغ گل نزدیکی توست

اگر چشمانت را باز کنی

بوستان ها را می بینی

ما نمی خواهیم ببینیم دوستم

در حرص و حسد و از گرفتاریم

به این و ان چنگ می اندازیم

دوستم چه راحت شد

گفت شاد شدم

دستم را گرفت

 و گفت چه دستان نرمی

و گفتم دوستم

این همان دست قبلی است

نرمی گل نگاهت را شیرین کرد

و هوای باغ تو را رام کرد

جان من جز این است

دوستم با گل به خانه رفت

و با شادی گل های داوودی

شادی در همین نزدیکی است

دوستم

اگر نگاه کنی

می بینی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه هفتم دی 1386  |
 
 
بالا