برای اولین بار که تو را دیدم سرشار از شور و نشاط بودی تابش نگاهت تا اعماق جانم را روشن کرد لطف نگاهت ابشاری از نور بود صفا و صمیمیت را یکجا در تو دیدم پاکیزگی ، بی رنگی و بی الا یشی ات مرا مجذوب خود کرد . دانه های شکری که در گونه هایت جمع بود بی نهایت مرا شیرین کام کرد ان قدر شیرین که مرا تا انتهای بهشت برد جایی که محمد (ص) علی ، حسن و حسین و فاطمه و مریم در ضیافتی ازفرشتگان بودند تو هم بودی و مرا نیز به ان ضیاقت رحمانی بردی ، یاس وجود مهربانت می درخشید درخشش ان خورشید را سرد کرده بود مگر می شود ؟ چرا نمی شود ؟ مگر نمی گویند که جهان ابتدا به اندازه یک نخود کوچک بوده است و 15 میلیارد سال زاده شده پس کوچکی و بزرگی به ابعاد هندسی ان نیست میلیارها میلیاردها ستاره نیز ذره ای از مهر درخشان تو را ندارند چاودانگی در خطی از مهر توست که جهان پسین را در خود می برد وقتی حافظ شیرین سخن حق دارد که سمرقند و بخارا دو شهر معروف زمان خود را به خال هندوی ان ترک شیرازی ببخشد من چرا جهانی را فدای او نکنم وقتی تو را می بینم جانم را می بینم بلوری از جنس الماس رایحه تو از فراسوی جهان می اید معنویت محض ، شور عاطفه و مرز جاودانگی همان بهشت برین است خالی از هر قید و بند تنفر انگیزی که ادمیان را در قفس ملاحظات اسیر خود کرده است قباله های نفرت انگیزی که ادمیان را در چارچوب ان به صلیب می کشند حیف نیست که یاس عواطفمان را به تیر قهر و کین الوده کنیم همان سکه های زرینی که ما به ان دلخوشیم و عجیب تر ان که نام این سکه های دروغین و زرین را بهار ازادی نام نهاده اند چه نام با مسمایی و سر و کم زیادی ان چه اشوبها که به پا نمشود اشوبی از جنس پلشتی ها و بدی ها خدا را مگر می شود نور را با سکه های زرین معاوضه کرد و ادمیان چه غافلند که مهر و محبت را با این عیار تقلبی می سنجند و هزاران سال که چنین می کنند اگر محمد می تواند با عروج خود تا ورای اسمانها برود و از زمینیان و از زمین بکند ما چرا نتوانیم مگر خداوند نفرموده است که محمد بنده ایست از بندگان خدا که فقط رسالت خدا را ابلاغ می کند اگر این بنده خالص خدا می تواند پس ما هم می توانیم اما به شرطی که از ان سکه های زرین دل بکنیم که نمی توانیم . اما تو رشحه ایی از ان رشحات را در خود داری همین که عطر وجودت را بی هیچ توقعی نثارم کردی دانستم که اهل بهشتی از ان جهانیان این جها نیان که سر گرم سکه های تقلبی اند و به ازای نان و سکه ای خود را می بازند اما گل وجود تافته ای بافته شده از مهر و عطوفت و دریایی از ارامش و حیات و بی مرزی است به چشم بر هم زدنی زمان در می گذرد میلیون ها سال از عمر زمین و زمینیان سپری شده است و میلیون ها و میلیونها سال دیگر نیز سپری خواهد شد و اما ما در کجای این خط سیریم ؟ اگر خود را به فراسوی جهان بردیم که بردیم رستیم و رهیدیم و به ازادگی سر در استان مهر نهادیم و اگر چسبیدیم و سنگهای مر مرین برای خود سفارش دادیم باید بمانیم می مانیم لابد خود خواسته ایم و قدر بدانیم که می مانیم و در ان ضیافت رحمانی راهمان نیست می مانیم و اما تو در فراسوی این هزار توی کائنات در پروازی و خوشنودم از این که یاس وجودت مرا نیز پائید .
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در دوشنبه چهاردهم آبان 1386
|