تنها
حسابی خسته ام
تنم رنجور است
خوابم خوش نیست
دلم هزار راه می رود
احساسم دردمند است
نگاهم زار است
پاییز تمام طراوتم را ریخته است
گلی نیست
گلبانگی نیست
باد و بوران زمستانی در راه است
دوستم رفته است
نمی دانم کجاست
خودم را گم کرده ام
مادرم مرا گم کرده است
اتش درونم خاموش است
نه فریادی و نه سوزی
خاکستری مانده است
در ماندگی بد دردی است
نه راهی به پیش و نه راهی به پس
و این بدترین حالت است
نه خوشی و نه نا خوشی
هستی
و اما مثل این است که نیستی
نه دوستی به سراغت می اید
و نه دشمنی تو را می یاید
من مانده ام تنها و سر گردان
دوستم هم مرا رها کرد
ورفت
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
|