باغ مهربانی
غنچه ناز بود
هنوز تا امدنش راهی مانده بود
از زیر گل برگها
بفهمی نفهمی عطر مهربانی می امد
نگاه معصومی داشت
در نگاهش طراوت عشق می امد
با دیدن او ولوله ایی به جانم امد
همه وجودم را برد
هر گز فراموش نمی کنم
ان اولین دیدار را
باغ مهربانی هنوز می رقصید
جویبار عشق جاری بود
قناری های وحشی می خواندند
سارها انی ارام و قرار نداشتند
با او به باغ مهربانی رفتم
بازی عشق در گرفت
خدا را هر گز ان بازی را از یاد نخواهم برد
چشمان معصومش مرا می پایید
توپ بازی بهانه بود
بازی تقدیر این بود
دلم را برای همیشه با خود برد
چشمانش خانه دلم بود
هزاران گل از باغ مهربانی چیدم
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386
|