فراری
رفتار بعض ادمیان مرا می ازارد
هیچ کاری به انها نداری
نمی دانم چرا دست از سرت بر نمی دارند
راهت را می روی
شاخت می زنند
مواظبی که مورچه ایی را نیازاری
متهم به جنایتت می کنند
خود جنایت پیشه اند
تو را جانی می دانند
ذاتشان دشمنی است
دم از دوستی می زنند
گل را بر نمی تابند
گلدان را می شکنند
دلشان از حسد مالامال است
رفتارشان عفن و جهنمی است
بهشت را برایت مجسم می کنند
خدایا به کجا باید پناه ببرم
از دست این ادمیانی که تو افریدی
ازشان فرار می کنم
پیدایت می کنند
و فراریت می خوانند
فراری
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386
|