تبليغاتX
شب زفاف - اندوه
دل نوشته
 اندوه

فروغ فرخزاد

شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خیال تو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

پنداشتی که چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش

بر جان من شراره دیگر نیست

من با لبان سرد نسیم صبح

سر می کنم ترانه برای تو

من آن ستاره ام که درخشانم

هر شب در آسمان سرای تو

غم نیست گر کشیده حصاری سخت

بین من و تو پیکر صحراها

من آن کبوترم که به تنهایی

پر می کشم به پهنه دریاها

شادم که همچو شاخه خشکی باز

در شعله های قهر تو می سوزم

گویی هنوز آن تن تبدارم

کز آفتاب شهر تو می سوزد

اما من آن شکوفه اندوهم

کز شاخه های یاد تو می رویم

شبها تو را به گوشه تنهایی

در یاد آشنای تو می جویم

این یعنی نهایت عشق" دوست بداری بی آنکه دوست داشته شوی."

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386  |
 
 
بالا