تبليغاتX
شب زفاف - مسافر
دل نوشته
 مسافر

مسافر

خدا را شکر که یک روز دیگر به رفتنمان نزدیک  شدیم

امروز هم شب شد

عجب مسافران غافلی

داریم می رویم به سرعت تمام

تا تمام کنیم

این مسافرت را

مسافری  که فبل از امدن بلیت مان را گرفته اند

از قبل شماره صندلی را هم نوشته اند

همراهمان را هم نوشته اند

جالب نیست

رنگ پوستمان را اندازه قد و وزنمان را عقل و هوشمان را 

من نمی دانم

من در کجا ازاد هستم

تو ازادی و من ازادم 

من که نمی فهمم

تازه باید به زمین و زمان هم پاسخگو باشم

چرا هستم

 و برای چه هستم

و چه می کنم

در مسافرت چه می توان کرد ؟

مسافرتی ناخواسته

مسافری که تو نه در ابتدای ان نقش داری

 و نه در انتهای ان

چه کاره ایی

برای تماشا  را ما در این اتوبوس نشانده اند

خیام می گوید بی خیال همه چیز

حافظ می گوید  حالا که این طور است

رندی کن و خوش باش

و سعدی نصیحت می کند زندگی کن

و مولانا می گوید عاشق باش

نفست را مهار کن

حالا که قرار است مسافر باشی

من نمی دانم چه کنم

تو می دانی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386  |
 
 
بالا