تبليغاتX
شب زفاف - مار
دل نوشته
 مار

مار

غمی پنهان مرا می ازارد

غمی موذی مرا در می نوردد

چنگ می اندازد

دلم را می فشرد

گاهی به خیابان می روم تا یادم برود

گاهی از سر تفنن با دوستانم گپ می زنم

مارها بیدارند

راه نرفته ماری سبز می شود

ماری از تیره افعی ها

خطرناک

خدایا به کجا باید بروم

خسته شدم

نمی دانم چه کنم

نمی شد این مارها را نمی افریدی ؟

راه راست خود را می روی

زیر پایت می خزد

چشمانش فریب و نیرنگ است

مارها را در پشت چشمانش  پنهان کرده است

می خندد

افتاب را نمی بیند

در سیاهی زاده شده است

حسد چاقش کرده است

فلزش خراب است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه یازدهم آذر 1386  |
 
 
بالا