تبليغاتX
شب زفاف - از رویا
دل نوشته
 از رویا

از رویا

وقتی صدای قدمهایت
خبر شوم دور شدنت را می داد
نمی دانم شنیدی
تمام استخوانهایم زیر پایت له شد؟
و آن جسم نرم
که با دستت فشردی قلبم بود
که زیر فشار انگشتانت ، ترکید
وقتی رفتی
نمیدانم دیدی
قطره درشت ترس ترس فراموش شدن
از چشمان بهت زده ام چکید؟
اینک ،
چکمه های سربی ساعت
نزدیک به زمان آشنایی اند
و تو نیستی که ببینی
قاب کوچک عکست روی دیوار
گوشهایش چقدر بزرگ شده
من ، تمام حرفهایم را فقط به او گفتم
تو نیستی که ببینی
دیوارهای اتاقم
خط خطی ثانیه های نبودن توست
زمان به ساعت آشنایی نزدیک است
و تو .....
تو ، حالا ، اینجا نیستی
چه مهتاب باشد چه مضراب دیگر نیستی
رفتی برای همیشهههههه

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا