این هم نوشته دیگری از سحر
عاشق خداي ليلي
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟



|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
|