تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 سلام

سلام

نبودم

به خانه پدر رفته بودم

پدرم بد نبود

گاه می خندید

وگاه می گریست

کمی اب بازی کردیم

واب پاشی

ارش نوه خواهرم را دو بار خیس اب کردم

رفت داخل خانه

و از پشت پنجره داد زد دایی

و من هم سر شلینگ را به داخل پنجره گرفتم

و از همون جا دو باره خیس شد

طفلکی نمی دانست که انوجا هم می شود خیسش کرد

و کلی خندیدیم

دوره کودکی چه دوره خوبی است

کاش همیشه در همین سن و سال می ماندیم

و من هنوز کودک درونم را خیلی دوست دارم

گل های ختمی را هم شستم

و درختان گردو و دیگر درختان را

همه پاکیزه شدند

پاهای پدرم را هم اب گرفتم

اب خنک روی پاهایش می لغزید

و کلاغچه ای هم روی شن ها تکه نانی را به منقار گرفته بود

و هوا خنک بودو چای اتشی هم بر پا 

و من شب خانه پدری  را ترک کردم

با بوسه ایی بر پدر

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه هفتم تیر 1387  |
 برداشت از کامنتی

برداشت از کامنتی

افسانه می خوانی؟
درون باغ دل تو دانه ها را از کین پاشیده اند.
بنفشه های خشک خط بطلان می کشند بر دلتنگی های تو
گسستن چاره ی تنهایی توست
طنینی تازه
طرحی نو از حضوری نو
نجوا می کنی
در شادی های کوچک خود حسرت نخور
فردا را بهانه ماندن نکن
حضور اینجاست
دنیا سرزمینی است برای تو....................

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه هفتم تیر 1387  |
 ادم خوبه جایی هم که می خواهد بره دل و دماغ شادی را داشته باشه

ادم خوبه جایی هم که می خواهد بره دل و دماغ شادی را داشته باشه

دوستم مرا به باغ مهربانی خود برد

و من در عالم هپروت سیر می کردم

انواع و اقسام میوه ها در باغش بود

درختان سیب مملو از سیب بودند

سیب های گلاب برق می زد

هلو ها را نگو

شلیل ها

اب تو دهن ادم می انداخت

گل های در سبزه ها می درخشیدند

و من حتی حال چیدن یک هلو را هم نداشتم

چه هلو هایی

و من گفتم ادم ناحسابی برای چه  به باغ امده ایی

این بود که باغ را رها کردم

و به غار تنهایی خود خزیدم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه ششم تیر 1387  |
 کاری از سارا

کاری از سارا

عشق واقعی

درويشي قصه زير را تعريف مي کرد :

يکي بود يکي نبود.

مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

وقتي مُرد همه ميگفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما به بهشت مي رود.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد .

فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد .

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود.

مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

« اين کار شما تروريسم خالص است ! »

نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد:چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت :

« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند درجهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند.جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »

وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت:

(( با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند.))

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه ششم تیر 1387  |
 سلام به روی ماهت
سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه ششم تیر 1387  |
 نسیمی خنکم می کرد

نسیمی خنکم می کرد

در غار تنهایی خود حال می کردم

دوستم  از ان سوی مهربانی مرا نوازش می داد

و نمی دانید چه حالی داشت

حس می کردم دوستم را

باور کنید گرمی تنش را هم

باورش نمی شد

می گفت مگه می شه

گفتم چرا نه

به نرمی احساس روی تنم می لغزید

ساعتی در این خیال بودم هیچ کس نبود

خدا بود و دوستم

و من

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه پنجم تیر 1387  |
 يك عشق عروج است و رسيدن به كمال

هر دو کار از سارا

يك عشق عروج است و رسيدن به كمال

يك عشق غوغاي درون است و تمناي وصال

يك عشق سكوت است و سخن گفتن چشم

يك عشق خيال است و....خيال است و....خيال


تو نگاه تو

تو نگاه من

رنگ باوری نمونده

دست زندگی

گرد حسرتی

روی چهره مون نشونده


عجب عُمرا تموم شد

چه دور از هم حروم شد

چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد


حالا روزگار، با این لطف و حال

می گذره خبر نداریم

جز سپیدی، موی تیره مون

انگار که سحر نداریم


خط به خط فلک

روی گونه ها

نقش رنج و غم کشیده

زندگی چنان ، اشک حسرتی

از دو چشم ما چکیده

من شکسته، تو شکسته

از گذشت عمر و خسته

جای پای روزگار، روی گونه ها نشسته

تو نگاه تو

تو نگاه من

رنگ باوری نمونده

دست زندگی

گرد حسرتی

روی چهره مون نشونده


عجب عُمرا تموم شد

چه دور از هم حروم شد

چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه پنجم تیر 1387  |
 سلام به روی ماهت
سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه پنجم تیر 1387  |
 امروز روز بدی داشتم

امروز روز بدی داشتم

گرگی گرسنه

و هار

و دریده

حمله کرد

و من ماندم

نمی دانستم چه بکنم

گفته اند جواب ابلهان خاموشی است

اما این که ابله نیست

 هار است بیچاره

نمی داند چه کند

حیوان هار را می کشند

 ادم هار را چه باید کرد

نشان نمی دهد هاری خود را

بزک کرده است

می خندد

خدایا با ادم هار چه باید کرد

زیبایی را نمی بیند

حسد کورش کرده است

خداوندا نمی شد جهان را همه زیبا می افریدی

و بدی نبود

شیطان نبود

سیاهی نبود

 ظلمت نبود

و همه زیبایی بود

و همه دوستی بود

و دشمنی جایی نداشت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه چهارم تیر 1387  |
 تقدیم به مادران
تقدیم به مادرهای بهتر از گل
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه چهارم تیر 1387  |
 سلام مادر

سلام مادر

مهربانترن موجود هستی

سلام به روی ماهت که جانم در ان است

سلام به دوستم که گل واژه هستی را با خود دارد

سلام به اوای مهربانی که از دل مادر می اید

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه چهارم تیر 1387  |
 مادرم را دوست دارم

مادرم را دوست دارم

می دونی چرا

در کودکی مرا به دوش می گرفت

و من هنوز سواری های مادرم  را به یاد دارم

از سینه پر مهرش به من شیر می داد

شیر خشکی نبود ان روزها

مادرم تو زیباترین ترنم هستی هستی

بارقه نگاهت لبریز از شیرین ترین عسل هستی است

مادرم بمیرم برات

برای اون روزهایی که مرا به این سو ان سو می بردی

و چه با وقار شب را به صبح اوردی

تا من اسوده باشم

مادر تو دلت را برای من باز کردی

و تن زیبایت با شیارهای عمیق پاره پاره شد

تا من برای خود جا داشته باشم

کور شود ان نگاهی که مادرش را می ازارد

بشکند ان دستی که مادرش را فراموش می کند

و نیست شود ان فرزندی

 که مادرش به خانه سالمندان می سپارد

تا راحت و اسوده شود

من مادرم را دوست دارم

مادرم مرا با شیره جانش بزرگ کرد

و پا به پا برد

مادرم دوستت دارم

می دانم پاهایت درد می کند

شانه هایت خمیده شده است

چشمانت کم فروغ

اما مادر تو را دوست دارم

می دانی مادر تو با اشک هایت مرا شستشو می دادی

مادر بمیرم برات

دلم می شکنه وقتی فرزندان بی عاطفه را می بینم

رفته برای خودش عشق می کنه

نمی دونم تو کدوم جهنم دره ایی

اما مادرش را مزاحم خودش می دونه

نامرد برو یه نگاهی به تن مادرت بینداز

من مادرم را دوست دارم

هر چند دیگه نمی تونه منو روی کولش سوار کنه

اما مادر تو بدون من تو را دوست دارم

تو دل منی

تو مادر منی

من می میرم برات مادر مهربونم

دستت درد نکنه با اون اشکنه  هات

دستت درد نکنه با اون چای شیرینت

دستت درد نکنه با اون نون سنگگ هات

دستت درد نکنه مادر با اون تر و خشک کردن هات

مادر دست درد نکنه با اون حوله دادنت

مادر  دستت درد نکنه با دعایی که برایم کردی

تا من عاقبت به خیر شم

مادر دوستت دارم

چقدر سر من با بابا دعوا کردی

من دوستت دارم

مادر جای تو حتما تو بهشته

چشات می بوسم مادر

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سوم تیر 1387  |
  بام تیره عالم ستاره می بارید

کار از سارا

 بام تیره عالم ستاره می بارید
در آن شبی که دو صد ماهپاره می بارید
سما ز نور حجاز روشن بود
حجاز از نفس گرم عشق روشن بود
فرشته بر لب خود شور جاودانی داشت
دعا و زمزمه بانوی آسمانی داشت
کنار کعبه به دور از نگاه نامحرم
به سجده مانده نماز پیمبر خاتم
نگاه منتظرش غرق یک تجلی بود
در آن شبی که خدیجه دوباره تنها بود
خدیجه بود و گلی از جهان دیگر داشت
میان سینه خود آیه های کوثر داشت
سرشک از بصرش عاشقانه جاری بود
به روی بستر و در آرزوی یاری بود
نبود محرمی و بار عشق سنگین بود
نبود مرحمی و درد حمل شیرین بود
در آن زمان که گل غم به درد او افزود
انیس کوچک او عاقبت زبان بگشود
ای نشسته به غم ، غم ربای جان آمد
مریز اشک جدایی که همزبان آمد
منم امانت یزدان، منم ترانه نور
منم تمام تجلی بیکرانه نور
منم که روح وجود تمام آیاتم
منم که قبله جان امیر ساداتم
منم که صبح ازل تا ابد از آنم شد
همه کرانه هستی بیکرانم شد
به ذره ذره بی جان حیات بخشیدم
بر این سفینه امکان ثبات بخشیدم
نبود خلق دو عالم مگر به یک نظرم
نبود اول و آخر مگر ز خاک درم
اگر ستاره صبح سپهر ناسوتم
چراغ شعله فروز جهان لاهوتم
من از دیار خدایی سرشت می آیم
ز کار خلق و جهیم و بهشت می آیم
میان پرده عصمت، میان نور شفق
قدم زدم به زمین از صرادقات فلق
شرافت از نفسم باشد و کرامت هم
نبوت از قدمم باشد و امامت هم
تمام جلوه حیٌُ جلی بود زهرا
تمام عشق نبی و علی بود زهرا
حیات بر قدرو جلوه بر قضا دادم
ز صبح روز ازل دل به مرتضی دادم
اگر در این همه غربت پی مددکاری
چه حاجتی به دو عالم که فاطمه داری
الا که رشک غبارت دل از جنان برده
دل خدا به سر زلف تو گره خورده
مدیحه خوانی تو با هزار داود است
که هر چه بود و نبود است بی تو نابود است
قسم به حق نمک، حق صحبت عشق
تویی خدای محبت تمام قدرت عشق


میلاد یگانه بانوی دو عالم مبارک باد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سوم تیر 1387  |
 گزینش سارا

گزینش سارا

چنانکه گفت هارون الرشید که این لیلی را بیاورید تا من ببینمش!
که مجنون چنین شوری از عشق او در جهان انداخت!
و از مشرق تا مغرب قصه عشق او را عاشقان آئینه خود ساخته اند.
خرج بسیار کردند و حیله بسیار؛ و لیلی را بیاوردند.
به خلوت درآمد خلیفه شبانگاه، شمعها برافروخته،
دراو نظر می کرد ساعتی، و ساعتی سر پیش می انداخت.
با خود گفت که در سخنش درآرم،
باشد که بواسطه سخن در روی او؛ آن چیز ظاهرتر شود.
رو به لیلی کرد و گفت: لیلی تویی؟
گفت: بلی، لیلی منم! اما مجنون تو نیستی!
آن چشم که در سر مجنون است در سر تو نیست!
مرا به نظر مجنون نگر، محبوب را به نظر محب نگرند که یحبّهم.
خلل از اینست که خدا را به نظر محبت نمی نگرند،
به نظر علم می نگرند و نظر معرفت و نظر فلسفه!
نظر محبت کار دیگرست.
(شمس تبریزی)

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سوم تیر 1387  |
 سلام

سلام

سلام به نسیم صبحگاهی

سلام به نسیمی که با خود عطر گلهای صحرایی را می اورد

سلام به نسیمی که شقایق ها را مهربان  می کند

و رقص بی تابی که تمامی دشت را به اغوش می برد

و من دوستم را  به نرمی  نسیم می بوسم

و شادی را می نوشم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سوم تیر 1387  |
 دو کار زیبا از سارا

دو کار زیبا از سارا

چراغ خواب من تصورکردنه
تصور عشق
محبت
زندگی
دوست
همدل
وتصور آرزوها
چراغ خوب وقتی عشقی باشه جلوه گری خوبی داره
امید که چراغ دلت همیشه پرفروغ باشه


 

 

 

به خارزار جهان گل به دامنم با عشق
صفای روی تو تقدیم می کنم با عشق
درین سیاهی و سردی بسان آتشگاه
همیشه گرمم همواره روشنم با عشق
همین نه جان به ره دوست می فشانم شاد
به جان دوست که غمخوار دشمنم با عشق
به دست بسته ام ای مهربان نگاه مکن
که بیستون را از پا افکنم با عشق
دوای درد بشر یک کلام باشد و بس
که من برای تو فریاد می زنم با عشق


|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه دوم تیر 1387  |
 دنیای رنگی
 

من با این چراغ خواب می خوابم

خواب که نه

به خدا هیچ خواب رنگی هم نمی بینم

اخه دوستی در برم نیست

دوست که نباشه هزار تا از این چراغ ها کاری از دستش ساخته نیست

رنگ هست و زیبایی

اما دل ادم که رنگی نیست

دل که رنگی نباشه ادمی می مونه چی کارکنه

کاشکی دل همه ادم ها رنگی بود

رنگی از شادی تو دل همه بود

و نسیمی با شادی می امد

و دل ادمو می برد به دنیای رنگی

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه دوم تیر 1387  |
 کاری از دوستم ماه بانو

کاری از دوستم ماه بانو

اینم یه هدیه برای شما
پرنده ي مهاجرم
نگاه كن به اسمان ،به وسعت وسيع عشق
به بي كران جاودان
درون جنگلي وسيع كه پر زه عطر زندگيست
كنار تك درخت سبز
كه اشيان چلچلاست
كنار بركه ي كه آب نويد زندگي دهد
به سرزمين سبزه ها كه پر زه شالي و طلاست
به جاي من نگاه كن
به آسمان آبيش
به جنگل و ترانه هاي عاليش
به موجهاي ابيش
،كه با صداي نرمشان پر از بهار مي كنند
تمام لحظه ي تو را
و مادر كه هر غروب ،كنار در در انتظار بوي توست
پر از نگاه گل شده
پر از نگاه انتظار
ببوس دست مادرت
كه زندگي و رحمت يگانهي هر دو جهان
فقط فقط دعاي اوست
اگر كنار پنجره گلي دوباره جان گرفت
و زير سايه ي پدر
پرنده اي ،پرنده شد دوباره بال و پر گرفت
بخوان نماز شكر را
كه رحمت خدا براي تو چو وارشي لطيف در ره است
در ان زمان براي من دعا بكن

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه دوم تیر 1387  |
 من به ماه سلام می کنم

من به ماه سلام می کنم

و به سیب گلاب

باغ ما پر از سیب گلاب است

و نسیمی سیب های رسیده را  به زیر می اندازد

دوستم در زیر درخت سیب گلاب چه دیدنی است

بوسه بر سیب می زنم و بر  سیب دوستم

تردی و عطر سیب گلاب مرا غرق در دوستی می کند

و شادی را برایم می اورد

خدایا باغ ما در بهار چه دیدنی  بود

عطر دل انگیز شکوفه های سیب

مرا مدهوش می کرد

و نسیمی گل های  زیبا را می رقصاند

و من هزاران سیب گلاب را  در شکوفه های سیب می دیدم

شادی موج می زد

در گل برگ ها

و من دوستم را گل باران می کردم

نسیمی دوستم را در بارانی از گل می برد

و من دوستم  را به اغوش می بردم

و شادی  را می چشیدم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه دوم تیر 1387  |
 سلام به روی ماهت
سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه دوم تیر 1387  |
 کاری از سارا

کاری از سارا

آنکس که بداند، و بداند که بداند ، اسب شعف از گنبد گردون برهاند …

آنکس که بداند و نداند که بداند ، بیدار کنیدش که شبی خفته نماند …

آنکس که نداند و بداند که نداند ، لنگان خرک خویش به منزل برساند …

آنکس که نداند و نداند که نداند ، در جهل مرکب ابدالدهر بماند .

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه یکم تیر 1387  |
 نسیم که می اد

نسیم که

نسیم که می اد

دل منو شاد می کنه

من نسیم خیلی دوست دارم

نسیم از گلم بهتره

می دونی چرا

نسیمه که گل ها  را نوازش می ده

نسیمه که دل ادمو خنک می کنه

نسیمه که موهای  ادمو پریشان می کنه

نسیمه که بارون اشکو را از چش ادم می بره

نسیمه  که گل های صحرایی را این  ور و اون ور می کنه

نسیم که می اد زندگی را با خودش می اره

تو گندم زار که باشی بوی گندم با نسیم بهاری تا دور دست ها می ره

تو برنج زار که باشی بوی شالی ها با نسیمی که میاد

شادی برنج تازه دم کرده را با خودش می اره

نسیم تو بهار که می اد

عطر گل ها را با خودش تا خونه زنبورهای عسل می بره

نسیم تو تابستون که می اد

بوی میوه ها  را تا بردوست می بره

نمی دونی که بوی سیب قندک چه صفایی داره

بوی شاه توت

بوی گل های تو چمنا

نسیم که می اد  زندگی را با خودش می اره

نسیم که  به دوستم می خوره عطر اونو برایم می اره

عطر دوستی را

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه یکم تیر 1387  |
 سلام به روی ماهت
سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه یکم تیر 1387  |
 
 
بالا