تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 شب خوبی داشته باشی

شب خوبی داشته باشی

کی را می گی

خودمم نمی دونم

راستی یه شب خوب چه شبیه

شبیه که ادم اروم بخوابه

اخه این خوابم بد جوری ادم خسته می کنه

اگه ادم تنها باشه

کسی را نداشته باشه

 و مهتاب چه با تانی در اسمان می تابه

تا اونایی که تنهایند دلشون به مهتاب بدن

و خواب های خوب بینند

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  |
 سلام

سلام

سلام به هندوانه رسیده خنک با اون دل شیرینش

سلام به طالبی با اون عطر دل انگیزش

و گرما  و این دو میوه بهشتی

جان ادم را خنک می کند

اخ که که من میمیرم برای دوستم

لبش توت فرنگی است

و مرا تا فرا سوی جهان می برد

در حالی که عقلی در کار نیست  

و مستی تمام است

و خدا در برم نشسته است

و من می دانم هستی ام در نیستی است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  |
 کامنتی زیبا از محی

کامنتی زیبا از محی

گفتم:
- «اين باغ ار گل سرخ بهاران بايدش؟ ...»
گفت:
- «صبرى تا كران روزگاران بايدش
تازيانه رعد و نيزه آذرخشان نيز هست،
گر نسيم و بوسه هاى نرم باران بايدش...»
گفتم:
- «آن قربانيان یار، آن گل هاى سرخ؟ ....»
گفت:
- «آرى....»
ناگهانش گريه آرامش ربود؛
وز پى خاموشى توفانيش
گفت:- «اگر در سوگشان
ابر شب خواهد گريست،
هفت درياى جهان يك قطره باران بايدش.»
گفتمش:
- «خالى ست شهر از عاشقان؛ وينجا نماند
مرد راهى تا هواى كوى ياران بايدش.»
گفت:
- «چون روح بهاران آيد از اقصاى شهر،
مردها جوشد ز خاك،
آنسان كه از باران گياه؛
و آنچه مى بايد كنون
صبر مردان و دل اميدواران بايدش.»
"محمد رضا شفیعی کدکنی"

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 گاه میانه دو دوست سر هیچ و پوچ به هم می خورد

گاه میانه دو دوست سر هیچ و پوچ به هم می خورد

و این به خاطر مفاهیمی است  که در ذهن دو طرف می گذرد

و اینجاست که زبان کار کرد خود را از دست می دهد

من چیزی می گویم و دوستم چیز دیگری برداشت می کند

و تا می ایی درستش کنی

طرف می گذارد و می رود

و هوا را تاریک می  کند

و من متحیر می مانم دوستم چرا چنین کرد

نمی دانم گاه خستگی ادم را ازار می دهد

و شاید می خواهد کسی را بیابد که دق دلش را سر او خراب کند

و این بهانه می شود

و شاید هم از دوستش توقعی دارد

نمی دانم ادم ها چرا بی خودی خود را ازار می دهند

و دوستاشان  را می رنجانند

من که دلم می گیرد و کلی هم محزون می شوم

شوقم می شکند

و باد بادکی می شوم که از دست کودکی پر می زند

و من می مانم و حسرت دوستی که مرا نمی فهمد

کاشکی دوستم مرا می دید

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 سلام

سلام

سلام به باران که نیامد

سلام به ابر ها که بارانی نیاورد

راستی ابر های بی باران سلامی دارد

نمی دانم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 از سحر دوست مهربانم

از سحر دوست مهربانم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام
شب های دراز بی عبادت چه کنم طبعم به گناه کرده عادت
چه کنم گویند کریم است و گنه می بخشد گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 سلام به افتاب و مهتاب که پیام اور دوستی اند

سلام به افتاب و مهتاب که پیام اور دوستی اند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  |
 گل های احساس را به سادگی می شه چید

گل های احساس را به سادگی می شه چید

می شه بویید

می شه بوسید

می شه گل ها را تو اب بگذاری و چند روزی با طراوت بمونه

اما زمان  که می گذره

گلا پژمرده می شن

روز به روز زیبایی اشان را از دست می دن

و بعدش خشک می شن

خوب گل های احساسم هم همین طور اند

می دونی ادم ها هم باید خودشون نو به نو کنند

اب تازه پای گل های احساسشون بریزند

واجازه ندن گل های دوستی اشان پژمرده بشن

ادم ها چی کار می تونند بکنند که دوستیشان کهنه نشه

بیات نشه

دوستی وقتی  ترو تازه می مونه

که گل های احساس چیده نشده باشن

اونا تو زمین باشن

ریشه اشان تو زمین با هم باشه

این طوری که بشه

دیگه گلهای احساس خشک نمی شن

به موقع بهار گل می دن

به موقع تابستون میوه میدن

به موقع پاییز رنگی می شن

زمستون که شد با هم به خواب می رن

تا دو باره از نو تازه بشن 

ما می تونیم مثل گل ها بشیم

چرا نه باید ریشه هامون تو زمین دوستی کاشته بشه

بعدش هم اب و  نور

کار خودشون می کنند

مهربونی گل می کنه

ادم ها را به هم پیوند می ده

دلها را به هم نزدیک می کنه

اشتی را همیشگی می کنه

اما بیشتر ما ادم ها نمی تونیم این طوری باشیم

دلمان صد جا می ره

گل های احساسمون هم کاغذیه

احساسی نداره

ادم ها خیلی مصیبت دارند

بیشتر ادم ها از با هم بودن راضی نیستند

دلشون با هم نیست

ریشه ایی نیست

ابی نیست محبتی نیست

دوستی در کار نیست

هم دیگر را ازار می دیم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 سلام به سحر دوست مهربانم و کامنتی زیبا از سحر

سلام به سحر دوست مهربانم و کامنتی زیبا از سحر

اول به نام عشق،دوم به نام تو،سوم به یاد مرگ، بر لوح شیشه ای قلبت بنویس یا تو وعشق یا من و مرگ
زمان به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست،بوسیدن قول ماندن نیست و عشق ورزیدن ضمانت تنها شدن نیست.

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 سلام به دوستم

سلام به دوستم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 کامنتی زیبااز دوستم شادی

کامنتی زیبااز دوستم شادی

در گستره بهاری گرم
در خلوتی مست و راز الود
تنهایی را می سراید
در حاشیه باغچه به تماشای نرگس نشسته
در باغچه عشق باریده
صدای باران در ذهن او غوغا می کند
دیدگانش بی صدا در اب می شکند
دلش در سایه باران های کودکی نشسته است
او تنها در صحرا
مست زندگی است
همراهی او را نمی پذیرد
چیزی را از دست نمی دهد
دختران با او می رقصند
بادبادک ها در غباری سرد هنوز زیبا هستند
ذهن نازک او در حال انحطاط است
خندیدن را می اموزد
بر این باور است که انسان بودن هم مسوولیت دارد
باد می وزد!

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  |
 سلام .

سلام .
در ابتدا از خدا برای همه گان بخشایش و مغفرت ارزو می کنم . من برای پدر شما دعا می کنم و از خدا برای پدرتون سلامتی و تندرستی آرزو می کنم.
اما بدونین از این بیماری بدتر هم هست که .... بگذریم. انسان می تواند بر هر بیماری چیره شود . فقط کافیست خدا یاریش کند و انسان هم اراده. . . و هرگز از رحمت الهی نا امید نشوید. و در هر جریان زندگی موهبتش را جستجو کنید

نظر بالا مربوط به دوست نازنین حنانه است که البته ادرسی از خودش به جا نگذاشته است  دوستم ما از رحمت الهی نا امید نشده ایم  و امیدمان  به خداست  اما چه می شود کرد انسان از درمان  بسیاری از بیماری ها در مانده است این را قبول ندارید

از بس گفته اند که بله خوب طبیعی استت عمر انسان که به سرامد باید برود

کی این قاعده را نهاده است  لابد طبیعت اگر انسان توانسته است بر خلاف جریان جاذبه زمین به کرات دیگر سفر کند  و خیلی از کار های دیگر پس انسان این توانایی را دارد که روزی هم بر مرگ هم غلبه کند و بتواند جاودانگی را برای خود به ارمغان اورد و یا ان قدر توانا شود که اختیار مرگ  و زندگی اش به دست خودش بیفتد  نه به دست بیماری ها و چیز های دیگر  انسان در حال حاظرمتاسفانه با تمام توانایی هایش ویروسی مثل ایدز ان را از پا در می اورد خنده دار نیست  انسان بمب اتم را ساخته است اما واقعا از مقابله با  یک میکرب به نظر ناتوان  در می ماند سخن من این است . همین 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  |
 کامنتی زیبا از دوست مهربانم سحر

کامنتی زیبا از دوست مهربانم سحر

دخترک همیشه به پسرک می گفت من برای 3 چیز عاشق تو شدم
1- نجابت 2- وفاداریت 3- زیبائیت پسرک روز تولد دختر 3 حیوان خانگی به او هدیه داد.
1- اسب 2- سگ 3- قناری تا دخترک خواست دلیلش را بپرسد پسرک رفته بود برای همیشه

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  |
 سلام من از شهر کاشان امدم

سلام من از شهر کاشان امدم

رفته بودم برای دیدار پدر و مادر  و دیگر بستگان

پدرم خوب نیست

گفتم پدر بهتر می شوی

گفت نه بهتر نمی شوم راست می گوید

بیماری پارکینسون دارد کم کمک پدرم را از پا در می اورد

و این بشر مغرور هنوز نمی تواند از پس بسیاری از بیماری ها بر اید

نمی تواند نمی تواند

پدرم در این چند روزی که خانه خواهرم در کاشان است

به زمین هم خورده است

نمی دانم چه باید کرد دارد مثل شمع اب می شود

و ما کاری نمی توانیم بکنیم

این را بگویم پدرم در عمرش بدی نکرده است

به هیچکس

و کسی را نیارزده است

هنوز هم نمازش را می خواند

و می پرسد خدا قبول دارد

خدایا پدرم را نجات ده

از وضعی که دارد

خجالت می کشد پدرم

این که می بیند دیگران دارند کار او را می کنند

اری پدرم اسب سوار دشت های بی انتها  بود

و اکنون ان اسب سوار دیروز بر زمین افتاده است

باز هم خدایا پدرم را شفا بده

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  |
 سلام به رویای صادق

سلام به رویای صادق

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  |
 بعضی ها چه دلربان

بعضی ها چه دلربان

با یک نگاه دلت را می برن

نمی دونی تو نگاهش چه نوری ساطعه

صبح که اسمون بارونی بود

من اونو دیدم

موهاش بارون خیس کرده بود

دستاش هم بارونی بود

چشاش هم بارونی بود

دلش هم بارونی بود

و من اونو تو بارون بوسیدم

گرمی بوسه گرممون  می کرد

بارون می بارید

من بودم و او بود

گفتم خدایا شکرت

بارون خوبی بود

شقایق ها تشنه بودن

دوستم تشنه بود

من بودم  و اون بود

کبوتری هم داشت اون طرف  ها پر می زد

زیر بارون و چه دیدنی بود

خدایا تو می دونی دوست من چی کار داره

من بودم اون بود

یه جاده بی انتها

نه سرش پیدا بود نه اخرش

بارون بود

اسمون دلش باز کرده بود

شقایق های  دل من تشنه بودن

خدا را شکر کردم

دوستم گفت این همه شقایق تو دلت چی کار می کرد

این همه شقایق  خونی

و منم گفتم منتظر بارون بودم

منتظر تو بودم

تو مگه نمی دونی دل من از تشنگی داشت می مرد

تو کجا بودی یادی از دوستت نمی کردی

ابرها که اومد

گفتم تو هم می ایی

پیدات می شه

اومدی و  منو خنک کردی

بوسه هات گرم بود

اما من خنک شدم

خیلی جالبه  نه گرمی خنکی

چرا نمی شه بوسه های تو گرم بود

اما دل من خنک شد  می دونی چرا

شقایق ها تشنه بودن

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 کامنتی زیبا از دوست مهربانم سحر

کامنتی زیبا از دوست مهربانم سحر

مهر دل مدام تقدیم شما عمری که شود به کام تقدیم شما
پیدا نشد آن هدیه که در شان شماست یک باغ گل سلام تقدیم شما

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 سلام به ابر بارانی

سلام به ابر بارانی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 سلام

سلام

سلام یعنی که من هستم

و تو را دوست دارم

و بهت سلام می کنم

و تو پاسخ می دهی

که من هم تو را دوست دارم

اما راستی همه سلام های این طوری اند

نه نه بعضی سلام ها از زهر مار هم بدتر اند

بعضی سلام ها از درد هم بدتر اند

سلامی که تو به رئیس بد جنست می کنی

از چه نوعی است

سلامی که من به دشمنم می کنم

سلامی که تو به دوست نامردت می کنی

سلامی که من به کسی می کنم که دوستش ندارم

و از روی ناچاری سلام می کنم

سلامی که در ان سلامتی نیست

در ان اروزی خیر خواهی نیست

ارزوی مرگ است برای کسی که دوستش نداری

من ناچارم به کسی که کارم در گیر اوست سلام کنم

و چه سخت است  این سلام کردن

انگار ادم را چوب می زنند

همه ما در این وادی  افتاده ایم

من سلامی را دوست دارم

که در ان نسیم محبت بوزد

من سلامی را دوست دارم

که دوستم را به اغوش ببرم

من سلام های بی هویت را دوست ندارم

و برای همین هم به من می گویند بد اخلاق

من بد اخلاقی را بهتر از ریاکاری می دانم

من سلامی را دوست دارم

که مهتابی باشد

و شب مرا نورانی کند

و دلم را به اتش عشق بسوزاند

من سلامی را دوست دارم

که علیکش از ته دل بر اید

سلام مردان خدا از این نوع است

خالی از  هر نوع حسد و بد خواهی

و من سلام می کنم به دوستم که دوستش دارم

و شادی را برایم ارمغان می اورد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  |
 سلام به دوستی که دوستش را از ته دل دوست دارد

سلام به دوستی که دوستش را از ته دل دوست دارد

و اشکارا با دوستش باده مستانه می خورد

و هراسی از منهیات ندارد

دلش  را به ضیافت مهتاب  می برد

و در شب تار خورشیدی می شود

که همه جای وجودش راروشن می کند

و من چنین دوستی را بهشت خود می دانم

و بهشت مگر رهایی نیست

و دوستم مرا از بدی ها و زشتی ها رها می کند

و جانم را به شربت شیرین دوستی شیرین می کند

و من دوستم را دوست دارم

که شادی را در من جاودانه کرده است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  |
 این هم از سحر دوست مهربانم

این هم از  سحر دوست مهربانم

وقتی دل تنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستش داری
وقتی نا امید می شی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی
وقتی پر از سکوت می شی به یاد بیار کسی رو که به صداقت محتاجه
هروقت خواستی از غصه بشکنی به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  |
 می دونی من چقدر دوستت دارم

می دونی من چقدر دوستت دارم

به اندازه تموم دنیا

اگه تمام زیبایی ها دینا را بزارند  یه طرف

و تو هم یه طرف دیگه باشی

بازم من تو را دوست دارم

من نمی دونم تو وجود تو چی هست

که منو این طور اسیر خودش کرده

راستی راستی من اسیر توام

تو که چیزی نیستی

همه اینو می گن

اما من نمی فهمم

دلم ربودی و بردی

و داری برای خودت عشقی می کنی

خدا را خوش نمی اد این طوری داری بازی می کنی

همه ادم های عاشق دیوونه اند

اگه دیوونه نباشند

این طوری خودشون اسیر نمی کنند

هر چی می گی با با زمین خدا به این بزرگی

تو خودت گیر دادی که چی

می گه  تو نمی فهمی

منم قبول دارم ادم های این طوری یه جور دیوونه اند

راه روشن نمی بینند و تو تاریکی راه می رن

و حسی عجیب و گنگی دارند

و اسمش گذاشتن عشق

این که نوعی بیماری است

مردمو اینا ذخمی می کنند

خدایا اگر قراره من این طوری عاشق بشم

عشق منو کور کن

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  |
 سلام کامنتی زیبا از دوست مهربانم سحر

سلام کامنتی زیبا از دوست مهربانم سحر

عشق شوق مرگ فاخته ای است برای رسیدن به دل باخته اش
التماس درختی ست به جوی آب
عشق لذت نهان است.انشای تن وروان است.زبان چشم است
دیوانگی عقل است،رسوایی قلب است
عشق جرات دیوانگی است.

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  |
 سلام کامنتی از محسن

سلام کامنتی از محسن

تمام کوچه هاي دفترم بن بست تکراريست من از آبادي هاي يک درد دیرین در دنيا خبر دارم و از ويراني دلها نمي پرسم نمی ترسم که مي دانم شبي در پاي يک ديوار آن مرد باراني دلش تنگ است و يا بلعيدن خرچنگ در بشقاب نقره لذتي دارد ؟ چرا دنيا نمي فهمد ؟
کسي ديگر به باران و نسيم و شبنم و سوسن نمي گويد که زيبايند و زيبايي همان چشمان آبي رنگ خواب آلوده ي افتاده بر يک بستر سردست خدا بايد به گردنهايمان قلاده آويزد اميدي نيست در مرداب ناامني فرو رفتيم چه بي پروا و نامردانه بر يک عابر تن خسته مي خنديم و....
وبلاگ زیبائی داری به منم یه سر بزن

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا