تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 نمی دونم می دونی یا نه

نمی دونم می دونی یا نه

ما دلمان می خواد تا ابد باشیم

اگه یه بیماری به سراغمون بیاد

همه چیر برایمان تیره و تار می شه

و به خدا می گیم چرا ما

مگه من چه کار  کرده بودم حالا باید بمیرم

هی اه و ناله می کنیم خدایا مرا از این بیماری نجات ده

اما خدایش یه چیز یادمان می ره

و اونم اینه

بیشتر اوقات علافیم

و نمی دونیم چه کار باید بکنیم

بیشتر اوقات من یکی نمی دونم چی باید بکنم

یعنی همه این طوری اند نکنه من این طوری ام

دوستام که می بینم مثل منند

بیکار و علافند

همین طوری وراجی می کنند

روزی یه سوژه را دست می گیریم و حرف میزنیم

به خدا ما برای چی هستیم

خدا تو مگر کار دیگری نداشتی ما را انداخته ای تو این تهرون

همه اش دود

همه اش ترافیک کشنده

و مردم اخمو

و روزنامه هایی که هر روز حوادث تلخ را برای مردم می نویسند

پدری  که دخترش را خفه می کنه

برای این که ابروش رفته

خدایا چرا این طوریه

من که نمی فهمم

دلم اتش می گیره

نوشته بودن دختره خودش پیشنهاد داده

که پدرش اونه خفه کنه

اخ اتش می گیرم از این ادم ها

اینا ادم نیستند

به خدا ادم نیستند

من که دارم دیوونه  می شم

من که از بودنم در این دوره و زمونه راضی نیستم

داشتم می گفتم من از بودنم راضی نیستم

همین زمونی هم که  هستم

بیخودی هستم

روزها را الکی سر می کنم

سر دو تا ادم کلاه می گذارم

می ام تعریف می کنم

که نمی دونی چی کار کردم

خدایا اخه چه لذتی داره این زندگی که ما داریم

اونایی که توی اون قصر ها زندگی می کنند بیان بگن چه لذتی می برند

از دستبردهاشان

تا ما هم بدونیم

فکر می کنم اونها هم علافند

تازه می شن نگهبان الاف و الوفی که به هم زده اند

خدایا بیشتر اوقات من به بی ثمری می گذره

ثمری هم اگر داشته باشه از همین نوع بالاست

چیز دیگه ایی هم هست

همه امروزه غصه می خورند چرا اینو امروز نخریدند

خوب می بینند ادم هایی که بی بهانه پول دار شدند

و دارند به ادم و عالم فخر می فروشند

بدون این که زحمتی کشیده باشند

دوستم با همه این ها من نمی دونم چی باید بکنم

هر روزم تکرار دیروز

و من مونده ام که لذت زندگی به همین علافی هایش است

خوشی هایش که مانا نیست

همین که اومد و رفت

انگار هیچی نبوده

و من حیرانم چرا دلمان می خواد  هیچوفت نمیریم

هیچوقت نمیریم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  |
 کامنتی زیبا از دوستی مهربان

کامنتی زیبا از دوستی مهربان

سلام به آب ..
سلام به هوا که زیستن بدون آن میسر نیست
سلام به رود که جاری بودن، حس رهایی را در انسان زنده می کند.
سلام به خدا که خالق تمام این زیبایی هاست و..
و..
سلام برتو هموطنم که ایتی از عظمت پروردگاری.
موفق باشی.
.
www.parvazz.blogfa.com
 وب سایت   پست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  |
 سلام به اب

سلام به اب

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  |
 کامنتی از سحر دوست مهربانم

کامنتی از سحر دوست مهربانم

زندگی سرآغازی است پی درپی که مارا به حقیقت رویاهایمان نزدیک تر می سازد
باشد تا تمام آغازها از پرتو خورشید روشن شوند
و روهایایت گرمای حقیقت را احساس کنند
آنکه رویا می بیند جاودانه می ماند.

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387  |
 گاهی موقع ادم سر یه دو راهی قرار می گیره و نمی دونه چی باید بکنه

گاهی موقع ادم سر یه دو راهی قرار می گیره و نمی دونه چی باید بکنه

همه ما ادم ها توی چنین حال و هوایی گیر کرده ایم

گاهی دلمون می گه این کار را بکن

اما عقلمون چیز دیگه ایی می گه

و اون وقت چه دردناکه تصمیم گرفتن

ادم مثل مار به خودش می پیچه

من که دیوو نه می شم

به خدا خواب و خوراک از سرم می پره

ببین من  تو این حال و هوا عاشق یکی می شم

و دو روز بعدش هم به یکی دیگه

باور کن هر دو را به اندازه تمام دنیا دوست دارم

حالا باید چی کار کنم

عقلم می گه سبک و سنگین کن

و یکی را انتخاب کن

اخه یکی نیست به این عقل مفنگی بگه

اخه برادر اگه به این سادگی که بود

خیلی خوب بود

اخه بار نیست که من اونو سبک و سنگین کنم

ترازوی اون طوری نداره عشق

عشق که میزون نداره

پایین و بالا نداره

با این حساب درد سر من تمامی نداره

ببین دوستم خیلی سخته

من می پرسم ماه قشنگره و یا افتاب

می تونی بگی

من نمی دونم چرا دلم دیوونه است

هر چی بهش می گم سرش نمی شه

نه حرف عقل راگوش می کنه

و نه حرف هیچ دوستی را

و من می مونم حیرون

حیرونی ام قشنگه

یه جور مستیه

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387  |
 سلام به مهرویان

سلام به مهرویان

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387  |
 می دونی این دلی که تو دست توست

می دونی این دلی که تو دست توست

خیلی لرزونه

کافی یه  یه کم فشار بدی

می شکنه و می ریزه

دل من خیلی نازکه

ناز کتر از اونی که فکر می کنی

غصه که می اد اشکاش در می اد

هی این ور اون ور می زنه

اما نمی شه

به خدا نمی شه

دل من کباب می شه وقتی نامردی را می بینه

بی معرفت هیچی را نمی فهمه

حسد داره کورش می کنه

بی معرفت چشمش می بنده و مثل مار نیش می زنه

اخ که ادم ها چه قدر می تونند بد بشن

من نمی دونم تو کدوم مدسه این ها درس خو نده اند

مگه معلمشان نگفته که انصاف هم خوب چیزه

از سر زبونش اتش در می اد

خدا می دونه تا حالا هزار بار دل منو شکسته بی معرفت

معرفتی که نداره

از تو چشاش اتش در می اد

من تا می بینمش فرار می کنم

خدایا می شد من دلمو بر دارم و برم

برم تو یک سیاره ایی که هیچکس توش نباشه

یا برم تو خاک و راحت برای همیشه بخوابم

تا این حسود منو اتش نزده

حسد خیلی بده

خدایا منو از حسد دور کن

بزار دلم بشکنه

دوستم تو خونه خدا دل شکسته را می خرند

اما ادم حسود جاش تو اتشه

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  |
 این هم کامنتی زیبا از دوستی که مرا دعوت به خانه دل کرده است
این هم کامنتی زیبا از دوستی که مرا دعوت به خانه دل کرده است

خانه دل شیخ بولحسن خرقانی

این راهی است که چون به این راه باشی نه زیر بود نه زبر نه پیش بود نه پس
این راهی است که سر به وادی ها دارد

"ابوالحسن خرقانی"
 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  |
 پیامی از سیدی والا مقام

پیامی از سیدی والا مقام

سلام
چی میشه مثل تموم شهدا
گناه کردن برامون یه ننگ بشه؟
به خونه ی شهدایی من هم یه سر بزن
اگه خواستی تو مسابقه ی اینترنتی هم شرکت کن
التماس دعا

 وب سایت   پست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  |
 سلام به دوست مهربان

سلام به دوست مهربان

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  |
 کامنتی از فرامرز

کامنتی از فرامرز

سلام دوست عزیز
دلنوشته های با صفا و عاشقانه ای دارین
وقلم خوب و روانی بر روی کاغذ..
در کل وبلاگ صمیمانه و راحتیه.......
زندگیتون پر از نغمه های واژه..
از اشنایی با شما خیلی خرسند شدم
چند تا کوچه اونورتر یه کلبه مجنون هست تشریف بیاربن خوشحال میشم
 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |
 از باران خبری نیست

از باران

از باران خبری نیست

ابر ها می ایند و می روند

قطره ایی باران نمی اید

گرد و خاک اسمان تهران را پوشانده است

و من در عمرم بهاری  به این خشکی ندیده ام

دلم لک زده است برای رعد و برق های زیبا و افسونگر

سرای من ایران تشنه است

سال پیش همین موقع گل های شقایق دشت ها را رنگین می کردند

و سمورها جست و خیز کنان به تماشای باران می نشستند

و من دلم گرفته است

ساقه های گندم   ایستاده می میرند

و کشاورزان  چشم به اسمان دوخته اند

شاید بارانی بیاید

خدایا چه باید بکنیم

همه تشنه اند

باران  رحمتت را دریغ نکن

ناودان ها در انتظار موسیقی ریبای ترنم اب اند

و سارها اب می خواهند تا لبی تر کنند

خدایا در انتظار رحمتت می مانیم

تا جویبارها و رودخانه های مان پر اب شود

و گاو هایمان لبریز از شیر

و دشت هایمان پر از گل

وگندم زار ها شکوفه باران

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |
 ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

نکته روح فزا از دهن دوست بگو

نامه خوش خبر از عالم اسرار بیار

دلق حافظ به چه ارزد به میش رنگین کن

و انگهش مست و خراب از سر بازار بیار

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |
 زندگی راز بزرگی است که در ما جاری است

زندگی راز بزرگی است که در ما جاری است
زندگی فاصله ی آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاری است
زندگی آب تنی کردن از این رود است
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ؟! هیچ !!!

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 این هم کامنتی از غریبه

این هم کامنتی از غریبه

سلام
احساسی بودن و عاشقانه زیستن و تفکرات خیامی داشتن در جای خود خوب است و چون بودن که می گفت دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد . . .خوب است
ولی فکر میکنم انسان در همه جا باید حفظ تعادل کند .
در پ
ناه یزدان پاک باشید

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 دخترک با شوخ طبعی دو ساق زیبایش را در اب فین نهاده بود

دخترک با شوخ طبعی  دو ساق زیبایش را در اب فین نهاده بود

و دخترکان دیگر هم می خندیدند

و پسرکانی چند قدم ان طرف تر دخترکان را  می پاییدند

و من نظاره گر این دوستی نظرها بودم

و چه زیبا بود این نظر بازی ها

و من گفتم ایا نمی شد ادم ها همیشه خدا مهربان بودند

و دل میدادند

و خوشی می کردند

نوری که از چشمان دخترکان  می بارید

باغ فین را روشن کرده بود

اب چشمه فین روی پایهای زیبای دخترک سر می خورد

و به نرمی تمام به ان سو می رفت

و گرمای دخترک خوش اندام را با خود می برد

و کاشکی ان پادشاه بدسیرت امیر کبیر را در این باغ رگ نمی زد

و این باغ زیبا را خونی نمی کرد

و خاطره خونی در این باغ نمی ماند

و من در این اندیشه بودم که دخترکان رفتند

و من تنها ماندم

و در رویا خود غرق شدم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 کامنت زیبایی از دل شکسته

کامنت زیبایی از دل شکسته

ما چون ز دری پای کشیدیم ، کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست ، نشیند

از گوشه ی بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

 وب سایت   پست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 کامنت رویا

کامنت رویا

آسمان
آسمانِ خستهِ شب
باز با چشمهای بیدارش
شاعری را به ره نشسته و باز
از فراسوی کهکشانِ صدا
تک شهابی به هیئتِ فریاد
رو به سمتِ سکوت می تازد.
گوش کن-
آخرین رسولِ صدا
با مزامیرِ نورمی اید.
گوش کن-
با گلوی خسته ماه
نور در ضجه ای به وسعتِ هیچ
بیخِ گوشِ نگاه
می نالد.
گوش کن-
یک ستاره زخمی
پشتِ گیسوی خوشهِ پروین
آخرین قطعه نفسها را
در همایونِ نور
می خواند.

 وب سایت   پست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  |
 سلام باغ فین

سلام باغ فین

سلام به دوستانم که سه روزی نبودم و دلم برایشان تنگ شده بود

من رفته بودم به کاشان شهر اجدادی خودم

تمام کوچه و پس کوچه های کاشان برایم بوی اشنای هزاران ساله دارد

و زمینش انگار اشنای دیرین است

و من کاشان را دوست دارم

و باغ فین که حب نبات است

و در یاقوت کویر

و سروهایش و چشمه سلیمانی اش قطعه ایی از بهشت

و حیف و صد حیف که سرمای زمستان سال پیش برگ های چند صد  ساله سروها را سوزانده است

و من برای دل های سوخته سرو ها ی  زیبا گریستم

اما باغ فین طراوت خوشی دارد

و من دلم را به اب دادم و از خنکی ان حظی وافر بردم

دخترکان شوخ اندام چست  و خیز کنان اب را به هم می پاشیدند

و جوانی می کردند

و من به ناز های و کرشمه های انان حسودی می کردم

و دل ابی حوض ها خنک بود

و من حس خوبی داشتم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا