تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 سلام به ادم های با معرفت

سلام به ادم های با معرفت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  |
 شب خوش
شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  |
 نظری از دوستی مهربان

نظری از دوستی مهربان

آنسوي پنچره پيداست اگر بگذارند
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
من از اظهار نظرهاي دلم فهميدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  |
 دانه های شادی را بلعیدم

دانه های شادی را بلعیدم

دل انگیز و بهاری بود

جانم به طرب در امد

ساعتی را در جاودانگی سیر کردم

نه زمان مفهومی داشت و نه مکان

و من نبودم شادی بود

عطر سحر انگیزی به مشام می امد

و مرا به سبزه زار معرفت می برد

یکتایی را می فهمیدم

هزاران قناری خوش الحان می خواندند

و من نمی دانستم این ها از کجا امده اند  

هرچه بود و هر چه نبود

من شاد بودم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  |
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  |
 هدیه دوستم شادی

هدیه دوستم شادی

اهسته تر از هر فضیلتی به ضیافت می روم
نگاهم کن!
خبرهای تازه از افتاب چه داری؟
حوصله های خواب الود
تنهای های در اغوش گرفته
دل های شتابزده
دیوانگی های نو
دلم عصیان می کند
شعمها را خاموش می کنم
اسیری را دوست ندارم
خبر از شهامت نیست
ترسی ظریف از ازادی مرا همراهی می کند
وابستگی مرا می رنجاند
تعادل:
رقصیدن بر لبه لیوان شیوه من است
تکانم نده!

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  |
 شب است

شب است

و من غوطه ور در کویر تنهایی

نه راه به اسمان دارم و نه سر در زمین

دلم بهانه می کند

و می خواهد برود

و من نمی دانم با این دل هرزه چه کنم

گاه نهیب می زنم مرا راحت بگذار

دست از سرم بردار

ادمیان همین طور اند

از انها خوبی نخواه

من و تو  واو ادمیم

فرشته که نیستیم

چه می خواهی

همین راه که می رویم راهی است که تجربه شده است

کار دیگری می توانیم بکینم

باور کن نمی توانیم

و اگر راه دیگری برویم

ما را متهم به دیوانگی خواهند کرد

 دوستم چه می توانم بکنم

تنهایی را خوش است

تنهایی و با خود بودن

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  |
 از رویا

از رویا

وقتی صدای قدمهایت
خبر شوم دور شدنت را می داد
نمی دانم شنیدی
تمام استخوانهایم زیر پایت له شد؟
و آن جسم نرم
که با دستت فشردی قلبم بود
که زیر فشار انگشتانت ، ترکید
وقتی رفتی
نمیدانم دیدی
قطره درشت ترس ترس فراموش شدن
از چشمان بهت زده ام چکید؟
اینک ،
چکمه های سربی ساعت
نزدیک به زمان آشنایی اند
و تو نیستی که ببینی
قاب کوچک عکست روی دیوار
گوشهایش چقدر بزرگ شده
من ، تمام حرفهایم را فقط به او گفتم
تو نیستی که ببینی
دیوارهای اتاقم
خط خطی ثانیه های نبودن توست
زمان به ساعت آشنایی نزدیک است
و تو .....
تو ، حالا ، اینجا نیستی
چه مهتاب باشد چه مضراب دیگر نیستی
رفتی برای همیشهههههه

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  |
 کاری از سحر

کاری از سحر

سلام
صدايم كردي و رفتي و اين غمگين بي كس را در اين دنياي تنهايي رها
كردي/ نميدانم چه بايد گفت/ نميدانم چه بايد كرد/ ولي آخر چرا بايد هميشه شاديم را غم بميراند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  |
 حالی برای نوشتن نیست

حالی برای نوشتن نیست

ستاره من فرو افتاده است

در کویر تنهایی

و له له می زند

و تشنه است

و من دوستی ندارم

همه رفته اند

من ستاره بال شکسته ام

و امده از اسمان

من خانه ام در اسمان بود

دوستم بیش از این ازارم نده

شادی را به جانم ریز

اگر می توانی

ستاره فرو افتاده که زدن ندارد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  |
 از دوستی که قراره اشنایی بده

از  دوستی که قراره اشنایی بده
راز دلت را به چشمانت هم نگو چون مي گريند و راز نگه نمي دارند
به زبانت هرگز رخصت مده که پيش از انديشه ات به راه بيفتد
قلبت را به کسي بسپار که قلب همه ي هستي برايش ميتپد
نگفته را مي توان گفت اما گفته را نمي توان پس گرفت
عاقل هر چيزي را نمي گويد عشق با يک نگاه آغاز مي شود و با يک اخم پايان مي پذيرد سکوت طلاست،کم گويي نقره و پر گفتن بلا

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  |
 بیا به خانه من

بیا به خانه من

خانه ایی دارم با صفا

دلی مهربان

احساسی نرم

ازاری ندارم

رویای من نزدیک است

ان قدر نزدیک که اراده کنی می یابی

اروزهای دور و دراز را دوست ندارم

ابی در خانه ام جاری است که سراسر لطف است

با ماهی هایی خاکستری که دائم در تلاش اند

خوابی ندارند

بیا به خانه من

و چشمانت را صفا بده

و من در انتظارت هستم

دوستم من شادی را برای خود دارم

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387  |
 شب و تنهایی

شب  و تنهایی

و من شب را دوست دارم

اما تنهایی را گاهی دوست دارم و گاهی دوست ندارم

شب دوری از بدی هاست

شب مهتاب در اسمان تار می درخشد

بی ان که کسی را بسوزاند

و من دوستم را به اغوش می برم

و با گرمی محبتش جان می گیرم

اما این ها که گفتم خیالی بیش نیست

و من تنهایم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387  |
 از سحر دوست مهربانم که اشنایی نمی ده

از سحر دوست مهربانم که اشنایی نمی ده

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام
زندگي فرصت بس کوتاهيست...تا بدانيم که مرگ... آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک... نفس سبزبهاري جاريست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387  |
 سلام به رود جاری

سلام به رود جاری

در دل کوهها و در دشت های بی کران

و سلام به  شادی

و شادی کجاست 

  شاید  روی دیگر غم

من تشنه ام

و دارم از تشنگی می میرم

و من عاشق اب امده از ستیغ کوها و برف های اب شده هستم

و چه گواراست این اب

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387  |
 شب خوش

شب خوش

وکسی به شب سلام نمی کند

و نمی دانم چرا

و من شب را دوست دارم

چرا که در خیال و یا به واقعیت در بر دوستم

و ارامشی دارم

که اگر نبود شب زندگیم تار و سیاه بود

و شب زندگی  است

در شب  تار  مهتاب می درخشد

به نرمی خیال

و من با خیالم راحتم

دوستم را به اغوش می برم

و بوسه بر چشمان زیبایش می زنم

و من شب را بهتر از روز می دانم

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  |
 این هم نوشته دیگری از سحر

این هم نوشته دیگری از سحر

عاشق خداي ليلي
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  |
 شیطان در برابر سجده به انسان ایستاد

شیطان در برابر سجده به انسان ایستاد

گفت این ادم لایق سجده نیست

خون ریز است

و در زمین فساد می کند

و شیطان فرشته درگاه مقرب خدا بود

و از روی دانایی  حرف می زد

و می دانست ان چه می گوید درست است

و خدا گفت با این وجود تو می بایستی بر او سجده کنی

و شیطان سر باز زد

و گفت که من می دانم

و به دانایی  خود خیانت نمی کنم

که عین ابلهی است

و خدا گفت ان چه من می دانم تو نمی دانی

 و انسان همان طور که شیطان گفت

هزاران سال است خون ریزی می کند

و از همه بدتر هم نوعان خود را می کشد

کاری که حیوانات هم نمی کنند

نمی دانم شیطان از کجا می دانست

و راستی انسانها چرا شیطان را بد نام می کنند

شیطان که کاری ندارد

این طینت ادمیان است

و این هم از بد کاری ماست

که شیطان را عامل  فریب خود میدانیم

شیطان ما را فریب نداده است

و من شیطان را  از درگاه خدا رانده ام

و حال چه طلبکارانه بدی های خود را به حساب شیطان می گذارم

نه من و تو خود شیطانیم

شیطان  را بد نام نکنیم

به نام عشق شیطنت می کنیم

و به نام دوستی سر می بریم

نه من گل سر سبد افرینش نیستم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  |
 گلایه از من

گلایه از من

سلام دوست مهربانم من ازت ناراحت نیستم فقط گفتم که دوستی هم دوستی ها سابق  دوستی های امروزی از همین جنس است  مجازی است گاه با احساسات تند همراه است و گاه چون حباب به  اسمان می رود و  هیچی از ان نمی ماند  یادت هست ان روزها که با اشک برایم می نوشتی و اکنون که حال و حوصله دوستی چون  من را نداری   نمی دانم نه تقصیر تو نیست به خدا ازت ناراحت نیستم چرا باید ناراحت باشم مگر چه داده ایم و چه باید می دادیم که نداده ایم ؟ اما همین را فهمیدم که دوستی مجازی در بسیاری از موارد جنسی از دل ابی   ندارد و گل های ان هم کاغذی است و اظهار محبت ها هم شبنمی است که با وزش نسیمی  می رود . با این وجود برایت اروزی شادی دارم .

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  |
 سلام این هم از سحر

سلام این هم از سحر

سلام
نمي دانم روياهايم را با چه كسي تجلي بخشم وقتي كه ديگر حقيقت
تلخي جز جدايي برايم باقي نمانده نمي دانم باغچه ي دلم را به آغوش كدام باغبان روانه كنم وقتي كه ديگر بياباني بيش برايم باقي نمانده نمي دانم تنهايي خودم را به كدامين صخره ي عشق بياويزم وقتي كه ديگر عشقي برايم باقي نمانده .

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  |
 شب خوش

شب  خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  |
 سلام

سلام

سلام به مهتاب که خودش را در پس ابر پنهان کرده است

 ودوستش را نمی بیند بی معرفت

و مهتاب در پس ابر نمی ماند

و تو افتابی  خواهی شد

و دوستت را به اغوش خواهی برد

و من دوستم را دوست دارم

حتی اگر پنهان شود

و مرا به باد نا سزا بگیرد

و من دوستم  را با شادی تمام دوست دارم

و هزاران مهتاب در خانه چشم خود دارم

نمی بینی

افتابی شو تا ببینی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  |
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا