تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 من از غربت تنهایی می ایم

من از غربت تنهایی می ایم

مسافر این جهانم

از بخت بد

خوش بختی کجاست

 ادرسش را اگر دارید به ما هم بدهید

من که کسی را خوش بخت ندیدم

حالا هر کس به کاری مشغول است

این که خوش بختی نیست

یکی به این که دستبرد هایش را در بانک انبان کند دل خوش است

یکی دیگر از این که در استخر شیر شنا کند خوش است

و ان دیگری در افسون کردن مردم بیچاره دل خوش است

و این ها همه بهانه است

و خوش بختی واقعی نیست

به تبی می رود

و به سکته ایی می میرد

و یا گرفتار طوفان بلا می شود

و سرش بر دار می رود

و یا خود سرش را بر دار می برد

و من نمی دانم کجای این ها  خوش بختی است

بیچاره تمام تلاشش را می کند تا با فریب خلقی در مانده صاحب همه چیز شود

وخدایا اگر تمام ذخائر طلای جهان هم مال من باشد

اما من نتوانم به اندازه سر سوزنی خوشی کنم

به چه درد می خورد

و یا ان قدر سخاوتمند نباشم که دانه ایی از سکه های  زرین خود را به کسی دهم به چه درد می خورد

هزاران سکه ایی که انبان کرده ام

این دیوانگی نیست

و این نهایت بد بختی است

و ادم های زیادی چنین اند

صورت و سیرت متقلبانه دارند

و دم از ادم بودن خود هم می زنند  

گرگ های بی صفتند

و حریصانه سرک می کشند به خانه های مردم 

و من کسی را خوشبخت ندیدم

خودم هم گرفتار این ظلمت ام

ظلمتی که همه  را در بند کرده است

و کم هستند مردان خدایی که پشت  کرده اند

به نماز بر سکه های زرین

و صراط مستقیم ما همین است

دروع می گویم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه هفتم اردیبهشت 1387  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه هفتم اردیبهشت 1387  |
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه ششم اردیبهشت 1387  |
 داستان عجیبی است زندگی

داستان عجیبی است زندگی

قطره ایی باران از اسمان امده است

و من در کویر تنهایی روییده ام

و الان تشنه بارانم

خبری نیست

و چه نفرت انگیز است خست اسمان

و من ریشه ام می سوزد

و بادهای خشک می وزند

و در کویر تنهایی به خود می لرزم

و نمی دانم فردا کدام جانور وحشی مرا زیر سم هایش  له خواهد کرد

و من افریده شده ام برای همین

من هنوز گلی نچیده ام

و از زندگی هیچ نفهمیده ام

و لذتی نبرده ام

اب نشانه زندگی است

و در رگ های من ابی نیست

من نمی دانم این چه عدالتی است

ان قطره باران مرا فریفت

و به امید باران امدم

اما از اسمان بارانی نیامد

و من می سوزم از بی داد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه ششم اردیبهشت 1387  |
 دوستی بهانه است

دوستی بهانه است

برای واگویی خاطره

و گل ها امده اند

در زمین سخت

با لطف اب و افتاب

و من دوستی را می کاوم در در دل ابی

دل ابی گل دوستی است

و با مهربانی و شادی می روید

و من دوستم را دوست دارم

کاش می شد از دل دوستی دشمنی بر نمی خاست

و گل دوستی خاری جانسوز نمی شد

و حسرتی که جان را می سوزاند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه ششم اردیبهشت 1387  |
 کامنت زیبایی ازدوستی

کامنت زیبایی ازدوستی
آدما از جنس برگند . گاهي سبزند ، گاهي پائيزن و زردند . زمستون ديده نميشن . تابستون سايبون سبزند. آدما خيلي قشنگن . حيف که هر لحظه يه رنگند

زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند.

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم

بخشش آن نيست که چيزي به من بدهي که من از تو بيشتر به آن نياز دارم، بلکه آن است که چيزي را به من ببخشي که خودت بيشتر از من به آن احتياج داري.

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه ششم اردیبهشت 1387  |
 سر گذر رفتم

سر گذر رفتم

باغبان اب می داد

چمن ها را

و من در انتظار دوست بودم

شاید از راه برسد

شاید از راه برسد

پسرکی گفت منتظر کسی هستی ؟

گفتم اری

به انتظار دوستی هستم

شاید از راه برسد

دوستی که نمی شناسم

پسرک  گفت دوستی که نمی شناسی

این که دوست نیست

گفتم می دانم اما باز شاید دوستم از راه برسد

شاید دوستم از راه برسد

و دلم را شاد کند

دل خاکستری ام را

دل سوخته از بی داد و ستم

دل سوخته از بی وفایی

دلی ازرده که با نور مهتاب هم می سوزد

مهتاب مرا گول می زند

و من دعا دعا می کنم

شاید دوستم از راه برسد

و خاکستر دلم را بر باد دهد

و اتش زیر ان را

بد جوری ازارم می دهد

و من نمی دانم دلم را به چه خوش کنم

فریب و نیرنگ حتی در عشق و عاشقی حرف اول و اخر را می زند

من برایت می میرم

دروغ است باور نکن

و من ایستاده ام شاید دوستم از راه برسد

شاید

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387  |
 دلم خوش نیست

دلم خوش نیست

اردیبهشت است

و بارانی  در کار نیست

و من در مانده  ام

چیزی مرا خوشحال نمی کند

رفتم به باغچه خانه ام

بو ته  ها گل دارند

و می خندند

و من با دلم ور می روم

اما حالی در نمی گیرد

گل رویی رادیدم

سینه اش برق می زد

نگاهی به من دوخت

و رفت

و من سیگاری گیراندم

و با دودش راز گفتم

اما کیست که بداند درد من چیست

و تنهایی را بفهمد

و تنهایی دردی است

که درمانی ندارد

به اسمان چشم میدوزم

شاید کسی را بیابم

و کلاغی پرواز کنان خیالم را می درد

و مردی در ماشینش خلوت کرده است

و دود می کند

و من می مانم که زندگی چیست

و زندگی مرگی است

که با خود اینجا  و انجا می برم

و من هنوز نمی فهمم

که گل های سرخ انار

رازی در دل دارند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387  |
 سلام

سلام

سلام به دل پر درد

سلام به دل گریان

سلام به دل منتظر

سلام به دل تنها

سلام به نیلوفر

 و  سلام و صد سلام به دل شاد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387  |
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  |
 این هم کامنت دوستی مهربان

این هم کامنت دوستی مهربان

این که نوشتی چقدر به دل میشینه.حس کردم مخاطبش منم!!!
گنه از جانب ما نیست اگر معشوقیم

گردش چشم تو نگذاشت که عاقل باشیم

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  |
 حرفی برای گفتن ندارم

حرفی برای گفتن ندارم

دلم بی قرار است

دوستم مرا تنها رها کرده است

و من تنهایم

رویا هایم مرده اند

ارزوی  زیادی ندارم

مهتاب از مهربانی می گوید

اما مهری در کار نیست

مرا گمگشته خود کرد

و دلم را ربود

و شادی را در جانم خشکاند

و من مانده ام در کویر بی داد

خدا می داند تمنایی در دلم نیست

می دانم که تا نیستی راهی نمانده است

و در بودنم هم شک دارم

چه بودنی

بودنی که در ان زندگی  عرضی ندارد

و من در روز مرگی دست و پا  می زنم

چه کنم دوستم

تو در اسمان دوستت مهتابی باش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  |
 سلام و دو کامنت زیبا

سلام و دو کامنت زیبا

چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت: 10:32 توسط:واله
خوش دارم که در نيمه هاي شب در سکوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمايم، محو عالم بي نهايت شوم . از مرزهاي علم وجود در گذرم و در وادي ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چيزي را احساس نکنم.

خوشحال میشم بیای و پست جدیدمو ببینی و نظر بدی
 وب سایت   پست الکترونیک


 

چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت: 17:45

توسط:سحر

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام
قفس داران سکوتم را شکستند
دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پا به پائي عشق رفتن
پرو بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بيرون کشيدند
چه بي پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج مي زد
ولي روياي دورم را شکستند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  |
 فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد


دلم برای باغچه می سوزد

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می اید
حیاط خانه ی ما تنهاست
پدر میگوید
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود رابردم
و کار خود را کردم
و در اتاقش از صبح تا غروب
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید
لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود
و خواهرم که دوست گلها بود
و حرفهای ساده ی قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و سکت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد ...
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی می سازد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
آبستن است
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می اید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سر پوش می گذارند
 و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمبهای کوچک
پر کرده اند
حیاط خانه ما گیج است
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 این هم کامنت زیبا از ویدا

این هم کامنت زیبا از ویدا

شبها ز مستي بهانه كردم و گريستم تا كسي نداند گرفتار كيستم.............؟ خدايا چيست اين محبت..................؟ كه يك قطره خوردم و دريا گريستم سال ها از خود پرسيدم كه من كيستم آتشم شورم شرارم چيستم..............؟ اكنون كه ديدمت دانستم كنون تو به جزء من من به جزءتو نيستم

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 آن که سامان غزلهایم از اوست

این هم کامنت زیبایی از دوستی

آن که سامان غزلهایم از اوست
بی سر و سامانیم را حس نکرد .....

من این قسمتشو دوست دارم

راستی سلام!

دل نوشته هات زیباست

برات شادی آرزو میکنم

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 این هم کامنت زیبایی از سحر که اشنایی نمی ده

این هم کامنت زیبایی از سحر که اشنایی نمی ده

سلام
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد...
در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 خیلی دلم اشکیه

خیلی دلم اشکیه

چشمام پر ابه

نمی دونم چه کار کنم

می گه دوستت ام اما دوست من نیست

داره دروغ می گه

راستی قناری  های عاشق هم دروغ می گن

نمی دونی تو غار تنهایی هم راحت نیستم

برده تو قفس دوستم می گه دوستت دارم

من نارنگی را دوست دارم

شیرین و راحت هم پوست کنده می شه

می شه شیرینی اش زیر زبانت حس کنی

اگر تشنه باشی که دیگه خیلی خوبه

هلو هم همین طوره

گاز می زنی و می خوری

و من دوست دارم دوستم این طوری دوست داشته باشم

عیبی داره

حرفی داره

نگو  نمی شه

اما نه اینا همه خواب و خیاله

تو خوابم نمی شه

برو تو غار تنهایی خودت

بی خودی کسی را ازار نده دوستم

دوستی ها امروزی تو برق طلا صاف و صوف می شن

من که چیزی ندارم

ادم ها که مثل گلا نیستند

تو نمی دونی

ادم ها عطر خودشان را بی خودی به کسی نمی دن

نگاهشان هم معنی داره

می رن تو باغی می شینند که گلاش طلایی ایه

حالا تو بگو من دوست داری یا نه

میگفت من دوست  توام اما یه دفعه ول کرد و رفت

اسمونم بی خیال همه چیز

گندم ها خشک می شند

بشند

دلا می میرند

خوب بمیرند

به من چه

من که هستم

دارم برای خودم طنازی می کنم

می خواهی بخواه می خواهی نخواه

همینه دیگه

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 سلام بر دوستی

این هم کامنت دوستی که با چراغ خاموش می اید

سلام بر دوستی



ای آمده با شعر

ای رفته با گریه

ای خط دلتنگی

از بغض تا گریه



با من صبورانه

سر کردی و ساختی

اما چه بی حاصل

دردامو نشناختی



تا زندگی بوده

قصه همین بوده

پشت سر خورشید

شب در کمین بوده

هزاران سلام و درود بر دوست خوبم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 سلام

سلام

سلام به سگ که وفادار است

سلام به قناری که می خواند

سلام به مهتاب که طنازی می کند

سلام به دوستی که راست  می گوید

سلام به دوست با معرفت

سلام به دوست عاشق

و سلام به زیبایی

و سلام به دل پریشان

و سلام به خانه مهربانی

 و سلام به جادوگر سخن  

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 سلام

سلام به راستی

سلام به سبزه

سلام به مهتاب

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 شب خوش

شب خوش

من که شب خوشی ندارم

وقتی می بینی دوستت به  سادگی اب خوردن داره دروغ می گه

بهت می گه دوستت داره

اما نه دلش جای دیگری است

و یا در افسون دیگری است

چه فرقی می کنه

اخه یکی نیست بهش بگه مگه دروغ گفتن واجبه

دوستم بارون که نمی اد

چرا دیگه دل منو خونی می کنی

مهتاب که دروع نمی گه

افتاب تو خونه منه

بارون که بیاد دل منم روشن می شه

دوستی هم دوستی های قدیم

یه ریزه معرفت

یه ریزه مردانگی توش بود

به نون و نمکی که خورده بودن قسم می خوردند

اما حالا چی

نون و  نمک طرف می خورند

و پناه  بر خدا حق و  نا حق می کنند

و می گن ما ادمیم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  |
 خدایا امروز دلی را ازردم

خدایا امروز دلی را ازردم

نه  ازرده نشد

کار من بد بود

او را  به خانه مهر بردم

اما مهری نورزیدم

دست خودم نبود

خواستم  نشد

نمی دانم به خدا چه باید بگویم

و چه دارم که بگویم

گفتم تشنه ام

ابی داد

ابش ستاندم

بی ان که بیاشامم

گفتم تشنه نیستم

خیلی بد شد

از خودم بدم امد

خدایا نکند دلش شکسته باشد

شیطان فریبم داد

و من به راستی تشنه بودم

اما ابی را که داد نیاشامیدم

در دلم به لیوانش ایراد گرفتم

ایرادی نبود بهانه بود

و من نمی دانم

شیطان این بار چه لباسی به تن کرده بود

خدایا به من مروت دوستی بیاموز

مردانگی و جوانمردی

و جوانمردی در وقت بی نیازی

و جوانمردی در حق دوست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  |
 این هم کامنت زیبا سحر خانم که اشنایی نمی ده

این هم کامنت زیبا سحر خانم که اشنایی نمی ده

کاش مي دانستي
من سکوتم حرف است
حرف هايم حرف است
خنده هايم، خنده هايم حرف است
کاش مي دانستي
مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم
کاش مي دانستي
کاش مي فهميدي
کاش و صد کاش نمي ترسيدي
که مبادا دل من پيش دلت گير کند
يا نگاهم تلي از عشق بدستان تو زنجير کند
من کمي زودتر از خيلي دير
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سايه ها بوي مرا سوي مشام تو نخواهند آورد
کاش مي دانستي
چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت
در زماني که براي غربتت سينه دلسوزي نيست
تازه خواهي فهميد
مثل من عاشق مغرور شب افروزي نيست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  |
 شب خوش

شب خوش

شب خوش اگر در کنار چنین جویباری از گل و اب باشی

و یاری هم در برت باشد

و عطر گل ها و نسیم خنک تنت را بنوازد

و ابشاری از مهر تو در اغوش خود ببرد

و چنین شبی شب مراد است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  |
 اب و گل

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  |
 این هم کامنت سحر خانم که اشنایی نمی ده با چند تا گل و شعری از سهراب سپهری

این هم کامنت سحر خانم که اشنایی نمی ده با چند تا  گل  و شعری از سهراب سپهری

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش، دوستم داشته باش
بادها دلتنگ اند ، دستها بيهوده
چشم ها بي رنگ اند
دوستم داشته باش ، شهرها مي لرزند ،
برگها مي سوزند ، يادها مي گندند
باز شو تا پرواز ، سبزشو از آواز
آشتي كن با رنگ ، ‌عشق بازي با ساز
دوستم داشته باش
سيبها خشكيده ، ياسها پوسيده
شيرهم ترسيده
دوستم داشته باش
عطرها در راه اند ، دوستت دارم ها
آه چه كوتاه اند…………
دوستت خواهم داشت ، بيشتراز باران
گرم تراز لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شادترخواهم شد
ناب تر، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ، برگ را باور كن
‌آفتابي تر شو ، باغ را از بركن
دوستم داشته باش
عطرها در راه اند ، دوستت دارم ها
آه چه كوتاه اند…………
خواب ديدم در خواب ، آب آبي تر بود
روز پرسوز نبود ، زخم شرم آوربود
خواب ديدم درتو، رود ازتب مي سوخت
نورگيسومي بافت ، باغچه گل مي دوخت
دوستم داشته باش
عطرها در راه اند ، دوستت دارم ها
آه چه كوتاه اند…………

( سهراب سپري
)

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  |
 سلام

سلام

سلام به رویا

سلام به رویا که دوستش دارم

رویای خودم را میگویم

رویا فرشته سبکبالی  است که مرا به اسمان می برد

و انسان بی رویا مرده است

و شادی در دل رویا می روید  

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا