تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 من در قفس ملاحظات گرفتارم

من در قفس ملاحظات گرفتارم

و  در پیچ و خم هزاران قانون نا نوشته دست و پا می زنم

انی یه خود رها نیستم

رهایی را دوست دارم

و پرواز در اسمان ابی را

دوستم مرا به ازادی دعوت می کند

کدام  ازادی

برایم دانه  و ابی می نهند

و قفسم را رنگ می کنند

با رنگ های طلایی و شاد

و مرا به مهربانی  و تسلیم می خوانند

و می گویند برای سلامتی ات خوب است

اینده ات هم تامین  است

و من متحیرم از این دلسوزی ها

خود در اسمان نیلی پرواز می کنند

 و وانمود می کنند در قفس دیگری  اند

که من نمی بینم

خداوندا به من صبری ده

تا از این خوش نشینی رهایی یابم

و پرواز در اسمان ابی را تجربه کنم

هر چند خوراک عقاب تیز پرواز شوم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه سی و یکم فروردین 1387  |
 سلام

سلام

سلام به باران که نمی اید

و شقایق ها  که می میرند

و از باران خبری نیست

و سلام به دوستم که مرا جادو گر می خواند

و افکارم را مسموم

و خدا می داند من باران را دوست دارم

و شادی را

و گل های نیلوفر را

و باران بهاری و رعد و برق را

و رنگین کمان را

و دشت ها تشنه اند

و اسمان همه را فراموش کرده است

خدایا همه سبزه ها تشنه اند

و باد های مسموم اسمان را سیاه کرده است

و من دلم لک زده است برای باران بهاری

دوستم مرا مسموم می خواند

حق دارد

بارانی در کار نیست

دلم ترک برداشته است

ابی نیست

دلم را پاکیزه کند

و زنگار افکار مسموم را بشوید

و غم را فراری دهد

و نومیدی را در پای شادی قربانی کند

و دلم را مهتابی کند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه سی و یکم فروردین 1387  |
 زیباترین کیمیایی که تو عالم می شه پیدا کرد

زیباترین کیمیایی که تو عالم می شه پیدا کرد

دوستی است

بر ترین گل واژه هستی دوستی است

افتاب نا میرا است

مهتاب بی غروب است

دوستم وقتی به من بوسه می ده

منو می بره تو عالم بی خیالی

تو عالم مستی

عالم بی خیالی

 نه این که خیالی درش نیست

خیال هست

ارزو هست

 امید هست

گل هست

سبزه هست

بهار هست

پاییز هست

زمستون هم هست

نیلوفر هم هست

چشای قهوه ایی هم هست

دل ابی هم  هست

همه این ها هست

اما گل بوسه از جنس دیگری است

دقیق برشی از جاودانگی است

احساس یکتایی است

و من یکتایی را دوست دارم

 که عین نیستی است

و هستی من در هستی دوست نیست می  شود

و این است راز جاودانگی

و بوسه گل جاودانه دوستی است
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه سی ام فروردین 1387  |
 هدیه ایی از دوست

هدیه ایی از دوست

اگه بي هوا کسي وارد زندگيت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه بي محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خورد نشي ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! , حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائي خفت کرده ؛ شک نکن تنها مرحمت "خداست" که ؛ از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت گير آوورده ! آخه مي دوني ؟ : "خدا" خيلي تنهاست

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه سی ام فروردین 1387  |
 سلام به ماهرویی که دلش را به روشنی در اسمان تار به محبوبش هدیه می کند

سلام به ماهرویی که دلش را به روشنی در اسمان تار به محبوبش هدیه می کند

و سلام به تو دوست مهتابی که شادی را به اسمان می بری

و سلام به چشمان معصومی که برق نگاهش مرا افتابی می کند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه سی ام فروردین 1387  |
 غروب افتاب زیباتر از طلوعش است

غروب افتاب زیباتر از طلوعش است

و شب زیباتر از روز

غروب نوید طلوع است و طلوع نوید غروب

و من نه غروب را دوست دارم و نه طلوع را

هر دو  درد سر است

جاودانگی را دوست دارم

که ندارم

و خدا

مگر مرا به سیرت خود نیافریدی

و من خسته شدم از این طلوع و غروب خورشید

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387  |
 کامنتی زیبا از دختر پاییز

دوستی در کامنتی برایم نوشته است که این شعر متعلق به فریدون مشیری است با تشکر از چنین یاد اوری  من نمی دانستم همان که طور که نوشته بودم من از کامنت دختر پاییزی نقل کرده بودم بی کم کاست

کامنتی زیبا از دختر پاییز

چشمان پريرويان اين شهر

به صد اميد مي بستم نگاهي

مگر يك تن از اين ناآشنايان

مرا بخشد به شهر عشق راهي



به هر چشمي به اميدي كه اين اوست

نگاه بي قرارم خيره مي ماند

يكي هم، زينهمه نازآفرينان

اميدم را به چشمانم نمي خواند



غريبي بودم و گم كرده راهي

مرا با خود به هر سويي كشاندند

شنيدم بارها از رهگذاران

كه زير لب مرا ديوانه خواندند



ولي من، چشم اميدم نمي خفت

كه مرغي آشيان گم كرده بودم

زهر بام و دري سر مي كشيدم

به هر بوم و بري پر مي گشودم



اميد خسته ام از پاي ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز

رسيدم عاقبت آن جا كه او بود



"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

ز خود بيگانه، از هستي رميده

از اين بي درد مردم، رو نهفته

شرنگ نااميدي ها چشيده



دل از بي همزباني ها فسرده

تن از نامهرباني ها فسرده

ز حسرت پاي در دامن كشيده

به خلوت، سر به زير بال برده



به خلوت، سر به زير بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بي زباني را گشودند

سكوت جاوداني را شكستند



مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد

كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟

چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست



به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه

به دريايي درافتد بيكرانه

لبي، از قطره آبي تر نكرده

خورد از موج وحشي تازيانه



مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد

مرا با عشق او تنها گذاريد

غريق لطف آن دريا نگاهم

مرا تنها به اين دريا سپاريد



 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387  |
 گفتاری از عارف ربانی شیخ خرقانی
گفتاری از عارف  ربانی  شیخ خرقانی

ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما آتش است.
آتش نمی گذارد دستمان به خدا برسد
ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما دریاست.
دریا نمی گذارد دستمان به خدا برسد.
گاهی اما برای رسیدن به او، نه طاعت به کار می آید و نه عبادت.
نه ذکر و نه دعا.
نه التماس و نه استغفار.
تنها بی باکی است که به کار می آید.
بی باکی عبور از آب و بی باکی گذشتن از آتش.
گذشتن از آتش اما نه به امید آنکه آتش گلستان شود و تو ابراهیم.
گذشتن از دریا اما نه به امید آنکه دریا شکافته شود و تو موسی
آتش را به امید سوختن گذشتن و دریا را به امید غرق شدن
.

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387  |
 سلام
سلام
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387  |
 سلام به تو

سلام به تو

سلام به نگاه شوخت

سلام به جانم

سلام به دوستم

سلام به دوستی که ازم می ترسه

سلام به دوستی که دوستم داره

و شادی را با شادی میاره

سلام به اوای سارها که نوید بهار اند

سلام به شقایق ها که نشان عاشقی زمین اند

و سلام به چشمان قهوه ایی

و سلام به صبح ازادی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387  |
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387  |
 وقتی باش حرف می زنم

وقتی باش حرف می زنم

وعده فردا را می دیه

فردا که می شه

باز هم وعده فردا را می ده

می گم دوستم بوس دادن که امروز  و فردا نداره

اگه دشمنی  باشه

سر وعده هستیم مگه نه

به دوستی که می رسه امروز و فردا می شه

خدا را دل من داره می میره

بوس که بدی زنده می شه

من امروز  طلوع و غروب خورشید را به تماشا نشستم

خورشید به من گفت

می دونی من هر روز  اسمون بوس می کنم

وقتی هم که می خواهم برم همین کار می کنم

بوسی که صبح می کنم دلم تا شب گرم می کنه

این افتابی که می بینی

سوز بوس با اسمونه

منم به دوستم همینو می گم

می گم بیا رو دل من

لبت بزار رو  لب من

چشمت بده تو قلب من

من و  تو می شیم یکی و یه دونه

بال می زنیم تو اسمون

دوستت دارم دوست مهربون

خدا می دونه

دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387  |
 سلام به تویی که از من می ترسی

سلام به تویی که از من می ترسی

مگه من کیم که تو از من  می ترسی

من هم یه ادمم مثل بقیه ادم ها

خوب بعضی وقت ها  هم شیطون می شم

شیطونی هم می کنم

خدا  را چه دیدی

می دونی دوستم خدا شیطون را هم دوست داره

اگر غیر از این بود که خدا شیطون را برای همیشه سر به نیست می کرد

مگه نمی تونست

حتما می تونست

شیطون می ره تو بهشت

باور کن خدا خیلی رحیمه

خدا که مثل من و تو نیست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387  |
 سلام به دو چشمان قشنگت

سلام به دو چشمان قشنگت

مثل همیشه برات مینویسم دلم برات تنگ شده ولی میدونم تو باز هم برام چیزی نمینویسی آخرین بار که خوابتو دیدم بهم گفتی پست چی های خدا آدرس منو پیدا نمیکنن ولی........

در دل من کسی است که تا درخشش آخرین ستاره تا پژمردن آخرین گل و فرو افتادن آخرین برگ دوستش دارم ...... اینو هیچ وقت فراموش نکن: تو فرشتــــــــه روشنی شبهای تاریک منـــی
یادت نره سر بزنی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387  |
 از دوست مهربانم که مرا دوست دارد و ندارد
از دوست مهربانم که مرا دوست دارد و ندارد

 و به نرمی نسیم بهاری می اید و می رود

و شاخه گلی در سفره ام می نهد

و من نمی دانم چرا دوست داشتن جرم است

و من دوستم  را در این شب مهتابی می بوسم

شاید خورشیدی در ایداز گرمی بوسه عاشقانه ام  

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  |
 شب خوش

شب خوش

اما من که شب خوشی ندارم

شب من سیاه و تاراست

شب من پر رمز و راز است

من که شب خوبی ندارم

 با گر گ هایی که به زور به خانه دلم امده اند

و  دارند زوزه می کشند

و من را ازار می دهند

و من نمی دانم چه طوری خودم از دست این گرگ ها خلاص کنم

تا صبح که بشه مرا می خورند

و فردا تنم خسته است

 از جنگ و گریز با گرگ ها

و من خواب گرگ ها را می بینم

گرگ هایی که لباس میش به تن دارند

شب من تار است

شب من ارامشی درش نیست

شب من نا ارام از بیداد روز است

بیدادی که تمامی هم ندارد

و خدایا این چه جنگل مولایی است  که تو افریدی

من هم شادی را دوست دارم

من هم شب راز و نیاز را دوست دارم

من هم شب یاسی را دوست دارم

من هم بوسه در شب تار  را دوست دارم

من هم گرمی محبت را می فهمم

من هم گرمی دست دوست را لمس می کنم

اما چه کنم گرگ ها مرا رها نمی کنند

گرگ ها  مرا اتش می زنند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  |
 گفتاری از شیخ ابوالحسن خرقانی عارف نامی
گفتاری از شیخ ابوالحسن خرقانی  عارف نامی

جوانمرد گفت:
خدايا!
راههای رسيدن به تو بسيار است،
اما از هر راهي كه مي روم شلوغ است و پرهياهو.
من راهي خلوت مي خواهم ، راهي كه هيچ كس در آن نباشد.
راهي كه فقط تو باشي و فقط من.
خدا گفت:
دو راه است كه به ندرت كسي از آن مي گذرد،
يكی راهِ اندوه ، اندوهي تلخ و اندوهي سخت و اندوهي سنگين.
و ديگری راهِ شادی ، شادی شيرين و شادیِ سخت و شادیِ سنگين.
كمتر كسي است كه تلخي محض و شيريني ناب را تاب بياورد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  |
 این هم پیامی که نه ادرس دارد و نه راهی برای پاسخ

این هم پیامی که نه ادرس دارد و نه راهی برای پاسخ

و می گوید از من می ترسد

اول از همه برایت ارزو می کنم که عاشق شوی

و اگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد....

و اگر این طور نیست تنهاییت کوتاه شود

و پس از تنهاییت نفرت از کسی نیایی

امیدوارم که این گونه پیش نیاید و اگر

پیش امد بدانی که چگونه به دور از نا

امیدی زندگی کنی.برایت همچنین ارزو

می کنم که که دوستانی داشته باشی از جمله

دوستان بد وناپاییدار برخی نادوست و برخی

دوستدار....که دست کم یکی در میانشان بی تردید

مورد اعتمادت باشند.

و چون زندگی بدین گونه است برایت ارزو مندم که

دشمن نیز داشته باشی.نه کم نه زیاد درست به اندازه

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند.

که دست کم یکی از انها اعتراضش به حق باشد.

تا که زیا به خود غره نشوی!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و ارزو مندم که مفید فایده باشی نه غیر ضروری

تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشدتا تو را سپا نگه دارد.

همچنین برایت ارزو می کنم که صبور باشی .

نه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر

می کنند.

و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران(!!!)نمونه شوی

و چون جوان هستی خیلی به تعجیل رسیده نشوی و اگر رسیده ای

به جوان نمایی اصرار نورزی.....

برایت همچنین ارزو می کنم که پوووووول نیز داشته باشی

که هر سال یک با پولت را جلوی رویت بگذاری و ببینی که

کدامتان ارباب دیگری هستین!!!!!!!!!!!!!

و برایت در اخر ارزوی خوشبختی می کنم

اگر همه ی این ها برایت فرا هم شد دیگر ارزویی برایت ندارم



میدونی دوست من؟ من واقعا از تو می ترسم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  |
 ماهى هميشه تشنه ام

سلام و این هم نظری از رضا

ماهى هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو
مى برد مرا بهر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو

زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اى زلال پاك - !
جرعه جرعه جرعه ميكشم ترا بكام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !

اى هميشه خوب !
اى هميشه آشنا !
هر طرف كه ميكنم نگاه
تا همه كرانه هاى دور
عطر و خنده و ترانه ميكند شنا
در ميان بازوان تو !

ماهى هميشه تشنه ام
اى زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى
ماهى تو جان سپرده روى خاك !

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  |
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 چه زیباست این کلام شیخ خرقانی

چه زیباست این کلام شیخ خرقانی

نقل است که شیخ ابوالحسن خرقانی شبی نماز همی کرد٬
آوازی شنید که :
« هان ای بوالحسنو!
خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟»
شیخ گفت:
« بار خدای!
خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم
با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجده ات نکند؟».
آواز آمد:
« نه از تو  نه از من ».

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 دوستم مرا در سایه می خواهد

دوستم مرا در سایه می خواهد

و من می خواهم بگویم سایه هم نیستم

سایه از وجودی حکایت می کند

و مگر من وجود دارم

و من وجوذم سایه است

و سایه هستی من است

و تمام هستی من سایه است

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 بر همه چيزی کتابت بُوَد ،

بر همه چيزی کتابت بُوَد ،
مگر
بر آب
و اگر گذر کنی بر دريا،
از خون ِ خويش
بر آب
کتابت کن
تا آن کز پی تو در آيد
داند که
عاشقان و
مستان و
سوختگان رفته اند.

" ابوالحسن خَرقانی
"

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 سلام خداجون کجایی

سلام خداجون کجایی

من دارم می میرم

می دونی من به امید تو گناه  کردم

می دونی گناهانی که می کنم بی اجازه تو چقدر شیرینه

می گم تو کار خودت بکن چی کار به بقیه اش داری

خدا که مثل من و  تو نیست

مگه خودش نمیگه که   بخشنده اس

همیشه به خودم می گم بابا بی خیال

چقدر داری خودت ازار می دی

فقط تو گناهانی  که می کنی حق کسی را ضایع نکن

من به امید  تو گناه کردم

تو خطا پوشی

تو مهربانی

مهربانی ات هم از جنس من ادم نیست

مهربانی تو دریای لطف است

دریا لطف به عظمت هستی

و هستی مظهر لطف توست

من چرا باید نا امید باشم

از این خدایی که همه اش مهره

 من جهنمش را هم باور نمی کنم

نه من کافر نیستم

می گم خدا هیچکس تو جهنم نمی بره

یه جوری همه را می بخشه

و من خدا را دوست دارم

خدا همه چیز منه

تو را خدا بنده من فقط حق کسی را پایمال نکن

خدا جون من به امید تو گناه می کنم

تو منو دوست داری مگه نه

منم تو را دوست دارم

قول می دم کسی را ازار ی ندم

قول می دم

سبز باشم

قول می دم

خار نباشم

قول می دم تیغ نباشم

قول می دم نان کسی را نبرم

قول می دم ادم باشم

قول می دم حسودی نکنم

قول می دم ابر باشم

قول می دم قناری خوش خوان باشم

قول می دم همسایه ام به پام

من تو را دوست دارم خدا جون

منم به خودم رها نکن

تو مگه منو دوست نداری

من مخصلتم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 شب خوش

شب خوش

امشب با شیخ ابوالحسن خرقانی حال کردم

به مناسبت در گذشت شیخ فرالدین عطار نیشابوری

حالی داد

وقتی  این بن مایه  را در حالات شیخ خرقانی خواندم

گويند شيخ ابوالحسن خرقاني بر سر در خانقاه خود نوشته بود:

 « هر کس که در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد.
    چه آنکس که بدرگاه باري تعالي به جان ارزد،
     البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  |
  به بهانه روز بزرگداشت شیخ عطار ...

به بهانه روز بزرگداشت شیخ عطار ...

   

جانا، حدیث حسنت، در داستان نگنجد 
رمزی ز راز عشقت، در صد زبان نگنجد
سودای زلف و خالت، در هر خیال ناید 
اندیشهٔ وصالت، جز در گمان نگنجد
هرگز نشان ندادند، از کوی تو کسی را 
زیرا که راه کویت، اندر نشان نگنجد
آهی که عاشقانت، از حلق جان برآرند 
هم در زمان نیاید، هم در مکان نگنجد
آنجا که عاشقانت، یک دم حضور یابند 
دل در حساب ناید، جان در میان نگنجد
اندر ضمیر دلها، گنجی نهان نهادی 
از دل اگر برآید، در آسمان نگنجد
عطّار وصف عشقت، چون در عبارت آرد 
زیرا که وصف عشقت، اندر بیان نگنجد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  |
 سلام به دوستی که دوستم دارد و ندارد

سلام به دوستی که دوستم دارد و ندارد

بوسه می دهد و نمی دهد

و من نمی دانم چه کنم

گاه سخن مهر امیز می گوید

و گاه روی ترش می کند

و مرا در تردیدی هولناک گرفتار کرده است

به سویش می روم

دامن کشان دور می شود

دور می شوم

با شادی به سویم  پر می کشد

دوستم دوریت را تاب ندارم

ضیافتی کن

غم را بران

خانه دل من پر سوز است

تاب این امد و رفت را ندارد

به خانه در ا

و برای همیشه بمان

و شادی را همیشگی کن

و در انتظارت می مانم تا تو بیایی

بیایی با نوری افسونگر

و مرا غرق در مهر جاودانه ات کنی

خدایا از تو می خواهم   دوستم را  

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  |
 یاد کرد واله از عطار نیشابوری
یاد کرد واله از عطار نیشابوری

25 فروردین روز بزرگداشت عارف بزرگ شاعر شهید حضرت عطار نیشابوری گرامی باد.

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  |
 سلام به دوستی

سلام به دوستی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  |
 درخت جانم ابی ندارد

درخت جانم ابی ندارد

شادی رفته است

به امید بهار روز شماری می کردم

تا نیلوفر های جانم گل دهند

و بانوی اسمان چشم نوازی کند

خدا می داند به کسی بدی نکرده ام

دستی به امانت اگر به کسی داده ام

امانت داری کرده ام

و وفاداری  را به بوسه ایی عفن نفروخته ام

دوستی که داد و ستد سبزی فروشی نیست

من سبزی خشک شده خودم را دوست دارم

سبزی تر و تازه مال تازه خوران

من دوستم را  اگر در ان سر دنیا هم باشد فراموش نخواهم کرد

دوستی مگر بستنی یکبار مصرف است

این که دوستی نیست

هوسی است بی جا و هرزه

من دلم را داده ام خدایا

ارزشمنترین گوهری که بتوان سراغ کرد

الماسی که در کویر  تنهایی می درخشد

مهتاب را در اسمان هفتم هم باشد

با شادی در اغوش خواهم برد

دوستم در زمستانی که گذشت

گرمی وجودت را لمس کردم

و زنده ماندم تا بهاری دیگر

شاید قناری من در باغم دو باره بخواند

و من شادی را فرا چنگ ارم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  |
 شب خوش

شب خوش

شب کسی خوش است که دل ارامی دارد

دلی به نرمی نگاه دو یار

دلی به تمنای نگاه  دو عاشق

و  من دوستم را دوست دارم

و در خواب خوش بیشتر

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 این هم نظری بی ادرس از م

این هم نظری بی ادرس از م

به نامش
...................................
ای درخور اوج ! آواز تو در کوه سحر و گیاهی به نماز
غم ها را گل کردم پل زدم از خود تا صخره دوست ....
....................................

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 تنهایی هم عالمی دارد

تنهایی هم عالمی دارد

دیروز و امروز تنها بودم

در جاده کوهستانی قمصر طی مسیر می کردم

باد  می امد و جاده خلوت خلوت بود

و من بودم و ماشینم

درختان کاج مسیر کاشان تا قمصر همه از سرما سوخته بودن

و بعد درختان اوکالیپتوس  همه سوخته بودن

 باور نمی کنید سرما همه را  سوزانده  بود

و ساقه ها لخت از برگ مانده بودن

ایستاده اما خشک

و من مانده ام از ادمیان پلیدی که از انسانیت حرف می زنند

عین خیانت اند و به انسانها درس اخلاق می دهند

چوب خشک اند چون درختان سوخته از سرما

جانشان ابی ندارد

حیاتی در ان نیست

بهار امده استت

اما زمستان جانشان را برده است

و باغبان گمان می کند هنوز زنده اند

نه انها مرده اند

دلی ندارند 

دم از وفای به عهد می زنند

دم از امانت داری می زنند

خنده دار نیست

من در تنهایی خود سیر می کنم

به کسی کاری ندارم

باور کنید به کسی کاری ندارم

مورچه را هم نمی کشم

چه برسد به این که بخواهم ادمی را بفریبم

نه نه  من هیچ نباشم

دل کسی را نمی ازارم

فتنه را دوست ندارم

 و از بدی می هراسم

من در تنهایی خود خوشم

کسی را هم ندارم

در مسافرت هم تنهایم

و تنهایی را دوست دارم

سرور  من تنهایی است

به  غار تنهایی خود می بالم

باور کنید در ان جاده کوهستانی لذتی می بردم

که با بوسه عاشق و معشوق  برابری  می کرد

افتاب در افق غرب و در ستیغ کوه پلک هایش را روی هم می نهاد

.و من نظاره گر خواب خورشید بودم

و چه تماشایی بود خواب خورشید

و من بودم و تنهایی جاده کوهستانی و دوستانی که مرا دوست ندارند

و من خوشم به تنهایی خود

چه می توانم بکنم

دوستم من هم با خواب خورشید غروب کردم

غروبی غم انگیز با همه زیبایی هایش

اما با این فرق   که غروب خورشید طلوعی دارد

و غروب من هر گز طلوعی نخواهد داشت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 سلام به دوستی از همین حوالی که اشنایی نمی ده

سلام به دوستی از همین حوالی که اشنایی نمی ده

این هم سلامش

سلام به دوستی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
  سلام بر کسی که نمی شناسم

 سلام بر کسی که نمی شناسم

و خود را روانشناس جا رده است

و هر چه لایق خودش بوده است به من گفته است

نمی دانم از چه سخن می گوید

خود عین جهل  و نادانی است

و مرا به اتهامی رانده است

که من نمی دانم ان اتهام چیست

و این می رساند که نویسنده به حتم ادم نابکاری  است

و خدا او را افشا خواهد کرد

و حقیقت در پس ابر نخواهد ماند

و ان روز دیر نیست

روز جزا را می گویم

این دنیا را می شود با فریب و  نیرنگ طی کرد

تو خود مرا به اتهامی رانده ایی که قطع رانده درگاه خدایی

من کسی را فریب نداه ام

 هیچکس  را

و من علنی می گویم

تا اگر ادعایی هست با صدای بلند گفته شود

و تو دروغ گوی بزرگی هستی

و خود را میزان دانسته ایی

تو روان خود هم را  نمی شناسی

و ان  را چه که  به من نسبت داده ایی

جز دروغ هیچ نیست

و خدا می داند

و من دلم می سوزد از ادم های  نامهربان

که کاری جز مردم ازاری ندارند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 نظری از دوستی که نمی شناسم

نظری از دوستی که نمی شناسم

سحر

امشب غريبانه کوچه را مي گذرم و فردا شهر غريبي را سفر...
امروز تاريکتر از ديشب فردا را نمي دانم...!
ديروزم مانده امروز نيامده ! فردا...!
تمام نوشته هايم خط خط قدم هايي است که ناتوان به سويت شتابزده شده اند؟
ولي بي فايده از نديدن تو کوچه را بر مي گردند. به اميد فردايي که نمي دانم...
صداي برگشتني دوباره زمزمه ي کوچه...
دوباره...سه باره... و چندباري شنيده مي شود ولي ديده نه!
پژواک انتظار بود و بس! انتظاري ترسناکتر از شبهاي بي شبگرد که هر
شب کابوسم مي شود.
دارم تمام مي شوم!
سکوتي ممتد انتهاي کوچه فريادم مي زند که بيا !
من مي روم !مي روم و ميروم و ... مي روم
ولي کوچه پاياني ندارد !
غرق بي نهايتش شدم و ديگر حتي خودم را هم پيدا نکردم.
خدا نگهدارم!!!

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 
 
بالا