تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 سلام به باران

سلام به باران

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیستم فروردین 1387  |
 نظری از دوستم

نظری از دوستم

می خواست تمام دلش را بیان کند

پر حرف و صمیمی

در انتظار واژهایی بی ادعا بود

شاید یک تکه نان،کمی عشق،وارزو...

اما پا رو دلش گذاشتند

حرمت دلش را بی اعتبار کردند

رعنای من در کودکی دلگیر است و من ا شفته

به باد داده اند شادی او را

دل نازکش از غصه های پنهانی ترک برداشته

خانه اش از ریزش روح اسیرش خیس و بارانی است

رعنای من در پیله پروانه شده است

بهار جوانی او سوخته است

و من مانده ام با غصه های نازک او چه کنم.....

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیستم فروردین 1387  |
 سلام به باران

سلام به باران

سلام به بارانی که دل اسمان را روشن کرد

سلام به بارانی که دل زمین را روشن کرد

سلام به رعد و برقی که دل انگیز است

و نوید باران است

سلام به شقایق ها که امروز پذیرای باران اند

سلام به نیلوفر ها که دلشان بارانی شد

سلام به سبزه ها که دانه های باران را به خانه بردند

سلام به ابر که مادر باران است

سلام به گندم زارها که  با امدن باران دلشان ارام گرفت

سلام به شادی که دل باران است

سلام به شکوفه های تازه رسته که باران  دلشان را خنک کرد

سلام به کاکوتی ها که تشنه باران بودن

 و باران زیباترین ترنم هستی در تن خشک است

و من باران را دوست دارم

و دوست دارم زیر باران دوستم را ببوسم

و زیر باران شادی  را لمس کنم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیستم فروردین 1387  |
 سرم درد می کنه

سرم درد می کنه

عجب دوره و زمانه ایی  است

بازار مکاره است

همه جنسی در اون پیدا  می شه

از خوب و بدش

شهر خیلی بده

ادم که تنها باشه

و یا در جایی پرت باشه

این همه چیز نمی بینه

خیالش راحتره

من گل های زیبا را می بینم

من سبزه های  با طراوت را می بینم

من چشای ابی را می بینم

اما در کنارش بدی را هم می بینم

اینه که سرم درد می کنه

به خدا سرم درد می کنه

می گم من باید خوب باشم

خوبی کنم

تو نمی دونی اون مثل خوکه

بد تر از خوکه

می ام تو هوای ازاد شاید دلم کمی اروم بشه

ادم های غریبه بهتراند

به ادم که حسودی نمی کنند

دوستم من در  این شهر در مانده در مانده ام

خسته ام

سرم درد می کنه

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 از دوستم

از دوستم

تنهايي من همانند تنهايي ماه

گم شد لا به لاي غم ها در شب سياه

اي دل ، خونين ، نباش بي تاب

دلش مانند توست اين مهتاب

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 من تنهایم

من تنهایم

تنهایی خوبه یا بده

تنهایی خوبه وقتی یاری در کنارت نباشه

تنهایی بده وقتی یاری در کنارت باشه

گل لبخند می زنه

به بهار و باران

و من چی ؟

گل را همه دوست دارند

اما منو نه همه که دوست ندارند

منم همه را دوست ندارم

یه وقتی می شه که ادم هیچکسه دوست نداره

حتی خودشو

می دونی چرا برای این که زخمی می شه

من با بیشتر ادم ها میانه ایی ندارم

راستی من ایراد دارم

یکی به من می گه با با اخلاق دیگه چیه

پا بزار روی همه اونا

او نهایی که خودشون اخلاق درس می دن بهش عمل نمی کنند

تو عشقتو بکن

هر کاری دوست داری بکن

مثل خیلی ها

رنگ و لعاب اخلاق هم می تونی بهش بزنی

این که کاری نداره

مگه همه ما فیلم بازی نمی کنیم

همه امان هنر پیشه ایم

ادم ها هر کاری دوست دارند می کنند

اینجا  و انجا هم نداره

صبح کارم با سلام شروع می کنم

اما چه سلامی و چه علیکی

تو این سلام ها هیچ اروزی سلامتی نیست

من به افتاب می خندم

من به دوستم بوسه می دهم

من از بوی سبزه باران خورده مست می شم

من از گل تازه رسته زندگی را می فهمم

من از اوای گنجشک ها شادی را می نوشم

من زندگی را دوست دارم

و به افتاب سلام می کنم

اما دراز دستی دلم را خونی می کند

من از دست این ها فراری ام

گل که هم دمی خوبی است

شادی دوست من است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 این هم نظری از دوستی مهربان

این هم نظری از دوستی مهربان

این "سلام"هیچی برای نظر دادن نداشت اما معرفی وبلاگت بسیار داشت.پس میگویم که خوشحالم از دیدن انسانی که تماما شعورش را به چوب خشک هائی به نام اخلاق و قانون نفروخت.و این برای آغاز سفر کافیست.که هر تلنگری میتواند از هیچ و دروغی چون ما مسافری راستین بسازد.
هیچ کس نمیداند که کیست و همه تصور میکنند به قدر کافی می دانند.و در دانسته های خود بی قرار می نشینند.وقتی که شهامت بر باد دادن این دانسته های دروغین را یافتیم.سفری از زمان به بی زمانی در ما آغاز میشود.گذشته و آینده هر چه بیشتر در حال سقوط میکنند.و حال ما که در آغاز آنقدر ناپیدا بود که هیچ.کم کم هویدا میشود.و آنقدر پیدا که زندگی جز حالی بی توصیف نیست.و بودن ما معجزه ای که آشکار و پنهانش انگشت حیرت به دهان ذهن می گذارد.پس از همه دانسته ها و داشته هایت سفر کن.که این کمترین قربانی در راه رسیدن به آن بی همتاست.و این را وقتی درک می کنی که تجربه بودنی آنچنان اشک شوق به چشمت آورده باشد.

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
  سلام

  سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 شعری از دوستی نازنین

شعری از دوستی نازنین

باز امشب بر در انديشه ام

تك تك موزون روياهاي توست

در مزن ، پرده پندار من

خسته از روياي ناپيداي توست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه هفدهم فروردین 1387  |
 حیله و مکر در خونش است

حیله و مکر در خونش است

مرا به دام فریب برد

با چشمان افسونگرش

من ادم ساده ایی ام

ساده تر از اون چیزی که فکرش را بکنی

وقتی کسی می گه دوستت دارم

 باور می کنم

اخه میگم چرا باید دروغ بگه

حتما داره راست می گه

من تو عالم تنهایی خود خوشی می کردم

اومد و دست داد و دست مرا گرفت و برد

یه نگاهی هم به من کرد

و گفت تو اخر عشق منی

دلمو تو گرمی عشق قاچ زد

حالا من مانده ام این دل وامانده قاچ زده

به خدا من گناهی ندارم

من بی وفایی نکرده ام

من نامردی نکرده ام

من تمام بوسه هاش را جواب داده ام

نمی دونم چرا این طوری می کنه

تمام گل های امیدم را پر پر کرد

تمام اروزهایم را بر باد داد

خودش ادم میدونه

اما نه به خدا یک وحشی تمام عیاره

و من فقط دلم می سوزه چرا اینو اولش نفهمیدم

دلم بارانی است

اما بارانی هم در کار نیست

و من حیرانم که ادم ها چقدر می تونند بد باشند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه هفدهم فروردین 1387  |
 شب خوش

شب  خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه هفدهم فروردین 1387  |
 مولوی
ای خدا این وصل را هجران مکنباغ جان را تازه و سرسبز دارچون خزان بر شاخ و برگ دل مزنبر درختی کآشیان مرغ توستجمع و شمع خویش را برهم مزنگر چه دزدان خصم روز روشنندکعبه اقبال این حلقه است و بساین طناب خیمه را برهم مزننیست در عالم ز هجران تلختر سرخوشان عشق را نالان مکنقصد این مستان و این بستان مکنخلق را مسکین و سرگردان مکنشاخ مشکن مرغ را پران مکندشمنان را کور کن شادان مکنآنچ می​خواهد دل ایشان مکنکعبه اومید را ویران مکنخیمه توست آخر ای سلطان مکنهرچ خواهی کن ولیکن آن مکن
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه شانزدهم فروردین 1387  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه شانزدهم فروردین 1387  |
 نوشته دوستم

نوشته دوستم

در سالهای مستی
یک قصه برای شنیدن کافی بود
کویر بوی خاک نمی داد
شقایق من گریان نبود
ان سالها
حضور خدا بیشتر بود
و غم ها صورتی بودند!
خوابها پر از رقص نیلوفر بود
ان سالها مادر از خورشید با من سخن می گفت
و باران
شبنم را بر پیشانی نجیب برگ هدیه می داد
در سالهای مستی رقصان به سوی تو می امدم
هربار دیر!
اما تو مرا می پذیرفتی
و من از عشق تو سر مست می شدم
و بی نیاز
اینک من تشنه ام
تشنگی من یاد اور نرگس دلسوخته ای است
که از بی ابی در پیرامون چشمه دارد تلف می شود
خدا یا چرا از من خسته شده ای؟

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  |
 دلم گرفته

دلم گرفته

بد جوری هم گرفته

بارونی که نمی اد

قناری خونه ما هم هی می خونه

بدون  این که بودنه صاحبش دلتنگه

دوستم گفت این قناری  را می بینی

اینم از روی دل تنگی می خونه

خوب گریه قناری هم برای ما قشنگه

قناری داره گریه می کنه

تو خیال می کنی اون خوشحاله

نه اون داره گریه می کنه

داره برای یارش گریه می کنه

گریه اون این طوریه

اشکاش  نمی بینی

تو قفس کسی شادی نمی کنه

قناری که جای خود داره

اون مال هوای ازاده

تو اسمون ها پرواز کنه

نمی دونم

دوستم من امروزها خیلی افسرده ام

دلم می خواد بارونی بشم

اما بارونی در کار نیست

خیلی بد جنسه این دل من

یه وقتی به خودم می گم

خوب تو برای چی هستی

می خواهی چی کار کنی

اخه من کیم

اخه من چیم

می گم اگه نباشم دیگه چیزی نیست

هست

خوب اگر هم باشه بهتر از اینجاست

اینجا را که دیدم

خبری نبود

همه اش بد جنسی ادم ها

نمی دونم

برای این که یه قدری اروم بشم

رفتم باغچه را اب دادم

گل ها  را شستم

یه کمی با اب بازی کردم

اب بازی را خیلی دوست دارم

اب دادن به گیاها را

اما اینم تمام شد

دلم اروم نمی گیره

یه چیز عجیب تو دلمه

می دونی یه احساسی دارم

احساس گنگی

تیره و تاره

مثل این که می خواد یه طوفان بیاد

وقتی ارومم که دوستی پیشم باشه

گاهی می رم تو بالکن پرواز قمری ها را تماشا می کنم

گاهی گربه ها را دید می زنم

گاهی ادم ها را

گاهی دختر ها را

دختر ها کارشون اینه که لباس های تنگ به پوشند

و مهربانی اشان را به رخ پسر ها بکشند

پدرم که دیگه نگو

هیچ اروم نیست

هی می گه منو بیرون ببرید

ریر بازوش می گیریم بیرون می بریم

اینه که دلم افسرده است

اخرش اینه

اخرش اینه

سرو خوش قامت خونه ما از کمر شکسته است

اخرش اینه

پیری خیلی بده

نمی دونم

هر کاری می کنم دلم باز نمی شه

چند تا قرص ضد افسردگی هم خوردم

انگار نه انگار

بیماری که اومد به جون ادم

به این سادگی ها نمی ره

خدایا تو کمکم کن

شادی را به خونه منم  بیار

من مثل بچه ها  وقتی که پرسپولیس گل زد

خوشی کنم

اما نه من نه ابی را می فهمم

و نه قرمز را

باب با بی خیال

خوب تو دیوونه ایی

فکر می کنی سالمی

چی کار کنم دوستم

منم این طوری ام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  |
 کوی یار
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  |
 شب خوش

شب خوش

نشسته ام در تنهایی

و مهربانی را می کاوم

عطر وجودش را بخشید

و جانم را سیراب کرد

و من به مستی رفتم

 چرا که مهتاب را در اغوش داشتم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  |
 
 
بالا