تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  |
 گل
 

گل باشید

منم می تونم مثل این گل باشم

اگر می شد چه خوب بود

با دلی به سرخی این گل

من این گل تقدیم دوستم می کنم

دوستی که برام شادی بیاره

دوستی که همشه اش از این گلا تو سبد دلم بزاره

ببین هیچ خاری نداره

تمامش طراوته

تمامش عشقه

تمامش دوستی ایه

دوستم هر چند من گل نیلوفر را خیلی دوست دارم

اما گل رز هم خیلی قشنگه مگر نه ؟

بزار تو سفره دلت

و شادی کن

شادی را به خونه دلت ببر

و بدون که با شادی می تونی خوب زندگی کنی

اما اگر بزارند

اون هایی که با شادی دوست نیستند

اون هایی قدر گل نمی دونند

اون هایی گل را زیر پاشان له می کنند

نمی دونم چه جوری دلشان می اد

من این گل می دم به تو مواظبش باش

تو دلت قایم نگه دار

تا همیشه شاد باشی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387  |
 خدایا طوفان بلا در گرفته است

خدایا طوفان بلا در گرفته است

درخت زندگیم در خطر افتادن است

مرا به نا مهربانی متهم می کنند

اما خودشان مهربان نیستند

می خواهند با غرور بی جا هر ان چه را ساخته ام ویران کنند

و فریادم به جایی نمی رسد

مادرم و پدرم را هم فریب داده اند

خدایا از انها فرار می کنم

مرا می یابند

و با بی رحمی طناب را بر گردنم می اویزند

و نام این اعدام را هم محبت می نامند

می گویم بهار است

و هوا بارانی است

چهلچله ها می خوانند

دست بردار نیستند

می خواهند زندگیم را زمستانی کنند

به که بگویم دردم را

به که بگویم نامردی را

من هم شادی را دوست دارم

من هم اوای مهربانی را می فهمم

من هم نیلوفر را دوست دارم

من هم واله زیبایی هستم

و به افتاب  و مهتاب سلام می کنم

و به اب جاری قنات

و به اواز قناری

من هم بوسه را دوست دارم

و عاشقی را

اما مگر می گذارند

نا جنس هایی که دشمن شادی منند

خدایا به تو شکایت می برم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387  |
 ریبایی را فرو می نهد

ریبایی را فرو می نهد

خرد را می زند

گم گشته خائن است

نه کسی را دوست دارد و نه کسی او را

و وانمود می کند که دوست حقیقی اوست

و من حیرانم  از این معرکه گیری

و شرم اور است که همیشه خدا معرکه گیران قدر دارند

انهایی که دانایی را در جهل می دانند

و بر مرکب نادانی سوار اند

بارانی  نیست

ابری در کار نیست

طوفان بلاست

اما در چشم ظاهر بینان عین رحمت است

با امید دشمن است

ورویاهای مرا نافرجام می کند

تا خود ماهی مراد را به چنگ اورد

فضا را چنان می اراید

که حقیقت به محاق می رود

و پریشانی حکومت می کند

اسب غرور را چنان می تازد

که گویی یکه سوار حقیقت است

و معشوق را در بردارد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387  |
 حافظ
حافظ
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387  |
 سلام دلم می خواد یاری ناز در کنارم بود

سلام دلم می خواد یاری ناز در کنارم بود

یاری که باهاش راز می گفتم

یاری که می تونستم غم دلمو بهش بگم

یاری که مرا برای خودش می خواست

یاری که دوستم داشت

یاری که من با عطر سیب وجودش مست می شدم

و غصه ها می رفت  

و من سبک می شدم

دوستم می دونی من تنهام

بیا بیا و عطر گل سیب را برام بیار

من دارم دیوونه می شم  

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387  |
 سلام

سلام

سلام به عدد سیزده

که یک روز به خاطر ان تعطیلیم

پس زنده باد سیزده

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387  |
 شب خوش

شب خوش

خدا کند باران بیاید

خدا کند ناودانها ببارد

خدا کند ابرها بیاید

خدا کند اسمان رعد و برق بزند

خدا کند گل ها ابیاری شوند

خدا کند شقایق ها بارانی شوند

خدا کند دیم زارها ی گندم ابیاری شوند

خدا کند باران شهر را بشوید

خدا کند گربه ها خیس از باران شوند

خدا کند قمری ها از باران فراری شوند

خدا کند گنجشک ها در باران خود را بشویند

خدا کند من بی چتر در باران با دوستم قدم بزنم

خدا کند باغبان چند روزی به استراحت برود

خدا کند لانه مورچه ها از باران پر شود

خدایا دشت ها ترک خورده اند

تشنه تشنه اند

خدایا ایران تشنه باران است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387  |
  خدایا زمین تشنه است

خدایا زمین تشنه است

و باران می خواهد

چهل روزی است باران نیامده است

و تمام سبزه ها در انتظار باران اند

خدایا تو مدد کن

امین یا رب العالمین

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387  |
 سلام به دوست مهربانم

سلام به دوست مهربانم

دوستی که دوستش را دوست دارد

دوستم من جانم را فدای تو می کنم

فدای روشنای ات

فدای دوستی ات

فدای قد و بالای شیرینت

فدای دل غمینت

فدای چشممای ذلالت

و من دوستم را برای همیشه خدا دوست دارم

تا زمانی که باران می بارد

و شقایق ها گل می دهند

 و قارچ ها با غرش رعد و برق از  دل زمین سر بر می اورند

من دوستم را دوست دارم

برای همیشه

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387  |
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387  |
 این هم نظری

این هم نظری

سلام دوست خوبم







ويليام باتلرييتس :
اگر مي توانستيم صميمانه به خود بگوييم لحظه اي كه
مي گذرد به خوبي هر لحظه اي است كه در آينده خواهيم ديد ، مي توانستيم آناً بميريم و به خدا بپيونديم ‌‌








پنجمين راز آرامش در انتظار شماست
منتظر حضور قشنگتون هستم

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387  |
  من نو نهالی تازه رسته بودم

 من نو نهالی تازه رسته بودم

و به امید افتاب در امدم

و باران

و قد کشیدم و گل دادم

اما مدتی است

درخت زندگیم پاییزی شده است 

 و بادهای سوزان وزیدن گرفته است

نه مهربانی می شناسد و نه دوستی می فهمد

خدایا این چه رسم بدی است 

تازه ایی که کهنه می شود

و جوانی که پیر می شود

و اب ذلالی که گل الود می شود

و زندگی می میرد با همه زیبایی هایش

می گویند زندگی خوبی اش به همین است

و مرگ معنی زندگی است

 و اگر مرگی نبود

 و اگر پاییزی نبود

 و اگر زمستانی نبود

و اگر تاریکی  نبود

از کجا می فهمیدیم

معنی زندگی را

از کجا می فهمیدیم

معنی بهار را

از کجا می فهمیدیم

معنی روشنایی را

و من می گویم

خدایا نمی شد

راهی دیگری برای فهمیدن من انتخاب می کردی

بیماری  را به جانم می اندازی تا من معنی سلامتی را بدانم

من نمی دانم

خدایا تو با این زیبایی گل را از خاک می افرینی

و پروانه را

و اقیانوسی را در اسمان غوطه ور می کنی

و باران را از دل ابرها فرو می ریزی

تا من زندگی کنم

تا پروانه برقصد

و برای همیشه طنازی کند

و واله من تنها نماند

خدایا دوستت دارم

دوستت دارم

ما تسلیم اراده تو ایم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 دوستم می گه چرا کم می نویسی

دوستم می گه چرا کم می نویسی

اخه من چی دارم بنویسم

ادم هایی که زهر تو جون ادم می کنند

ادم هایی  که بی خود و  بی جهت بهت می پرند

ادم هایی که زهر خند بهت می زنند

ادم هایی که دشنه تو قلبت می کنند

ادم هایی که اشکم در می ارند

من چی دارم  دیگه بنویسم

من نمی دونم چی باید بکنم

هیچ براشان مهم نیست

دل ادم له بکنند

بعدم بگند مگه چی شده

چه نازک و نارنجی

به خودشون که می رسه اسمون به زمین می ارند

به  من چب نگاه کردی

به خدا خسته شدم

گل به امید بهار می اد

من که امیدی ندارم

امیدم در اتش حسادتها سوخت

چه اتشی

از جهنم سوزان تر

تمامی هم نداره

وسط دریا هم که میرم

اتشو به اونجا می ارند

و تو را سوار قایقی می کنند

می گن می خواهیم تجاتت بدیم

بعد بنزین را می ارند

و هم طوری رو سرت خالی می کنند

و بعد هم به تماشا می شینند

ببیند قشنگ داره می سوزه تو اتش حسد

خیالشان که راحت شد

خاکسترش را هم به اب می ریزند

و براش مجلس ختم می گیرند نامردها

من نمی دونم دوستم چی باید بگم

باور کن زندگیم بهتر این نیست

همه اش اتشه

رفتم تو چمنا یه کمی خنک بشم

دیدم نمی شه تلفن همراه اتشو تا تو چمن ها هم می اره

من هیج جا راحتی ندارم

همه اش در بدری

از دست ادم های نامهربون 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه دهم فروردین 1387  |
 شبی مجنون به لیلا گفت :کای محبوب بی همتا

شبی مجنون به لیلا گفت :کای محبوب بی همتا
ترا عاشق شود پیدا... ولی مجنون نخواهد شد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه دهم فروردین 1387  |
 سلام

سلام

ساقیا آمدن عید مبارک باشد
وان مواعید که کردی مرود از یادت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه دهم فروردین 1387  |
 شب خوش

شب خوش

دوست خوبم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه نهم فروردین 1387  |
 سلام

این هم نظری

سلام
وبلاگت اونقدر زيباست که ميشه گلهاي احساس رو يه راحتي از اون چيد.
فقط اگه از عکس هم استفاده کنی قشنگ تر هم می شه
عنوان وبلاگت هم یه خورده موردیه ادم یه چیز فکر می کنه می یاد تو یه چیز دیگه می بینه
منم اپ کردم اگه بياي خوشال ميشم.
مانده ام در کوچه هاي بي کسي سنگ قبرم را نميسازد
کسي مرده ام خاکسترم راباد برد
بهترين يارم مرا از ياد برد
حامد

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه نهم فروردین 1387  |
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه نهم فروردین 1387  |
 ادم ها سگ می شوند

ادم ها سگ می شوند

وقتی لطف از میان می رود

وقتی اتش می بارد

وقتی دلت اتشی می شود

ادم های سگ می شوند

وقتی فراموش می کنند که ادم اند

ادم های سگ می شوند

وقتی حسد شعله ور می شود

ادم های سگ می شوند

وقتی کینه اتش افروزی می کند

من نمی دانم در کدام سر  زمین گل ادم سرشتند

زمین که گل می دهد

باران که بیاید سبزه می روید

و من در حیرتم ادم ها چرا نا مهربان اند

گاه از سر سیری دشنه بر می گیرند

و خون به پا می کنند

و قلب  دوستشان را می درند

و من پناه می برم به خدا

از دست ادمیان خون خوار

خدایا من دوستی را دوست دارم

و گل های مهربانی را می جویم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه نهم فروردین 1387  |
 نمی دونی وقتی دلم می گیره می خواهم بنویسم

نمی دونی وقتی دلم می گیره می خواهم بنویسم

دلم که می گیره تمام وجودم اتش می گیره

از دست ادم های بد

می تونه این ادم بد برادرت باشه

می تونه این ادم بد خواهرت باشه

نمی دونی که چه جوری ادم اتش می زنند

اتش تو جونت می کنند

می گی من که کاری بهت ندارم

دست از سرم بردار

بگذار بمیرم تو خودم

تلفن بر می داره هر چه دلش می خواد می گه

نمی گه  طرفش یه ادمه

یه خدا من کاری ندارم

با هیچکی کاری ندارم

با هیچکی ام دعوا ندارم

اما بعضی ها  دلشان برای دعوا درد می کنه

من نمی فهمم

خود خواهی حدی داره

بد بینی هم حدی داره

خدایا چه کار کنم

من که تو غار تنهایی خود خوشم

اما اونا اینم نمی خوان

می گن بیا تو اتش

من اونشم دوست ندارم

باید به کی بگم درد دلمو

به خدا دلم می خواد یه جا برم و گریه کنم

می خواهم چاقو بردارم و دلم بشکافم

تا اشکهاش سر ازیر بشه

بارون هم که نمی اد

تا اتشا را خاموش کنه

ابر ها هم خسیس شدن

قناری همسایه می خونه من گریه می کنم

خودش فقط می بینه

به خدا دلم گرفته

از این همه نامردی

بهانه کرده چیزی که بهش ربطی هم نداره

همین طوری تیر می زنه

و منو خونی می کنه

خدایا به کی بگم دردمو

تو خودت یه کاری بکن

منو از دست اینا نجات بده

من که دیگه تحملش ندارم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه نهم فروردین 1387  |
 
 
بالا