تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 اسمان ابری است

اسمان ابری است

سبزه ها چشم به اسمان دارند تا بارانی بیاید

و قناری همسایه می خواند

بدون ان که بداند من گریانم

و دلم گرفته است

از تنهایی

من هم در قفسم

اب و دانه دارم

قفسم رنگی است

اما شوق بهار در جانم نیست 

پاییزی پاییزی ام

هیچ نمی دانم قناری چه می خواند

و برای چه می خواند

اما من می دانم که شادی در دلم مرده است

هیچ چیز خوش حالم نمی کند

و من دلواپسم

اب و دانه به چه دردم می خورد

دوستم را می خواهم که نیست

گاه با خودم نجوای دوستانه می کنم

و می گویم تنهایی هم بد نیست

دوستم گل   وجودش را پنهان کرده است

و می گوید تا امدن بهار صبر کن

و من بهاری ندارم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387  |
 دوست همیشه هایم به خانه ام امد

دوست همیشه هایم به خانه ام امد

دل دادم و دل گرفتم

از خودش گفت و از خودم گفتم

با مهربانی گفتیم

خدایا شادی را اورد

دلش را شاد کن

من که برایش  کاری نمی توانم بکنم

گفتم دوستت دارم دوست الماسی ام

در شب تار من می درخشد

و مرا نورانی می کند

واله ایی است در کویر تنهایی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387  |
 سلام

سلام

سلام به دوستم

سلام به جانی که برای دوستش می میرد

سلام به خلوت دل

سلام به نیلوفری که در دل می روید

سلام به شادی فروزان

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387  |
 دسته ایی پرنده مهاجر در اسمان پرواز می کردند

دسته ایی پرنده مهاجر در اسمان پرواز می کردند

 و راه  را در میانه اسمان نیلی می کاویدند

دو قمری هم در لبه پنچره مهربانی خانه ام

عشق بازی می کردند 

و گربه ایی کنار باغچه ام  لمیده بود

و با چشمان ملوسش مرا می پایید

و من در تنهایی خود تنهایی می کردم

 و دلم نه شاد است و نه غمگین

میانه این دو سیر می کنم

حالتی گس مانند

و من میوه های گس را دوست دارم

و ادم های گس را

 و دوستم که گس است

و من فراموشی را دوست دارم

دوست دارم بدی ها را فراموش کنم

خانه دل من از اتش خالی است

ان قدر بارانی شد دلم

که اتشی نماند

دوستم من به مانند ان پرنده مهاجر دلم را به پرواز در اورده ام

تا در رویای سرزمین اشنا فرود اید

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه ششم فروردین 1387  |
 این هم نظری از دوستی مهربان

این هم نظری از دوستی مهربان

دوست من تنهایی است.
دوست من خدا است.
وای که چه جمله های قشنگی.
باهات موافقم.
به نظر من عشق زمینی وجود نداره.
عشق مخصوصه خداست...

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه ششم فروردین 1387  |
 خواب و بیداری ارامی ندارم

خواب و بیداری ارامی ندارم

از بودن خود راضی نیستم

برای همین هم پریشانم

تنها زمانی خوشم که در خود نیستم

خودی در میان نیست

با همه تعلقات بی خودش

تعلقاتی که فقط برای ازردن من امده اند 

و کاری ندارند جز این که مرا  در زنجیر کنند

من زمانی خوشم که مستم

دوستم زندگی عجب هدیه بدی است

و من صاحب هدیه را نمی شناسم

خدایا می گویند زندگی هدیه توست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه ششم فروردین 1387  |
 خدایا تنها چیزی که انسان را ارام می کند

خدایا تنها چیزی که انسان را ارام می کند

 دوستی است

دوستی نیاز است

سبزه بی باران می میرد

نمی دانم انگار چیزی کم دارم

وجودم بی وجود دیگری مرده  است

و من زنده ام به دوستم

دوست من خداست

دوست من تویی

دوست من تنهایی است

گاه با خدا راز و نیاز می کنم

و گاه دوستم را در اغوش می برم

و گاه در تنهایی غوطه ورم

و گاه در انتظار بارانم اگر بیاید

و گاه کویر دلم گرفتار باد و طوفان است

و کویر دریای مرده ایست که روزگاری اباد بوده است

و من شادی را و زندگی را در کویر می جویم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه ششم فروردین 1387  |
 سلام

سلام

سلام به تو

سلام به سبزه های منتظر باران

سلام به گل های شکفته بهاری

سلام به شکوفه های البالو

سلام به دشت های پر از شقایق

سلام به دوست نازم

سلام به اغوش گرم

سلام به مهتاب

و سلام به نیکی

و سلام به وفا

و سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه ششم فروردین 1387  |
 من یک قاصدگ سر گردانم

من یک قاصدگ سر گردانم

در خواب  ناز بودم

که باد مرا بیدار کرد

و با خود به نا کجا اباد برد

نمی دانم بازی سرنوشت برایم چه تقدیر کرده است

شاید در بوستانی خوش اب و هوا فرود ایم

و شاید در کویری بی اب و  علف

و شاید در دهان گوسفندی

و شاید در لانه مورچه ای

 و شاید در دریایی بی کران

نمی دانم

اما می دانم من از ان قاصدگ سرگردان پریشان ترم

کسی را ندارم

مرا باد سرنوشت به اینجا اورده است

و من تا خود را شناختم

در قفسی اهنی به اسارتم بردند

و می گویند تو ازادی

و من می خندم به این ازادی

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه پنجم فروردین 1387  |
 نظری از دوستی مهربان

نظری از دوستی مهربان

بعد رفتنت باران چه معصومانه می بارید
بعد رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
بعد رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
پس بیا تا بار دیگر به چشم دل ببینمت
سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام
اومدم من و خوشحالم .......................
بهم سربزن که خیلی خیلی دلتنگتم
راستی سال نو مبارک باشه امیدوارم همیشه سبز و بهاری باشی.
یه پست جدید هم گذاشتم بخون و نظر بده باون نظرهای زیبات

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه پنجم فروردین 1387  |
 سلامی به بلندای ارزوهای شیرینت
سلامی به بلندای ارزوهای شیرینت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه پنجم فروردین 1387  |
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه چهارم فروردین 1387  |
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه چهارم فروردین 1387  |
 نو بهار است در ان کوش که خوش دل باشی

نو بهار است  در ان کوش که خوش دل باشی

که بسی گل  بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

حافظ 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه سوم فروردین 1387  |
 دوستم مرا به خانه مهربانی دعوت کرد

دوستم مرا به خانه مهربانی دعوت کرد

رفتم

بوسه ایی ابدار بر گونه اش زدم

مرا به اغوش برد

سالی بود او را ندیده بودم

عید بهانه ایی شد

 گپ و گفتگو چند ساعتی طول کشید

گل های مهربانی می رویید

و حضور ما را افتابی می کرد

افتابی که غروبی نداشت

اما حیف ساعت من کار می کرد

و به پایان امد راز های  گفتنی

کاشکی افتابی نبود

و زمان می مرد

و مهربانی نمی رفت

و من در تنهایی غوطه ور شدم

و باز  هم تنها ماندم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه سوم فروردین 1387  |
 این هم نظری از دوستی

این هم نظری از دوستی

سلام... دوست عزیزم.....
وبلاگت قشنگ بود....
راستش من یکی از شعرهات رو بی اجازت کش رفتم واسه جایی....

دیگه اینکه.... ایکاش توی این دنیای شلوغ... که داره از شلوغی میترکه... هیچکسی... احساس تنهایی نمیکرد...
هر چند... از ماست که بر ماست!

موفق باشی...
دوست داشتی به من هم سربزن...

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه سوم فروردین 1387  |
 زندگی هست

زندگی هست

من که نمی فهمم

زندگی را دوست دارم

شادی را دوست دارم

خواب را دوست دارم

دوستم را دوست دارم

بوسه را دوست دارم

من نمی فهمم چشم برادرم خاک شد

چشمی که می خندید

چشمی که دوست داشت زندگی را

با هم می رفتیم به صحرا

برای کاکوتی چینی

من یک دسته که می چیدم

برادرم می گفت

من دو دسته چیدم

نمی دانم حادثه امد

و ان  درخت گل نداده را در خاک کرد

دوستم تو می دانی زندگی چیست

اب تشنگی را سیراب می کند

و باران دشت های تشنه را

و زندگی کام بر نیامده است

نا کامی تمام است

شیرنی ان عمقی ندارد

لذت ان هوسی بیش نیست

زندگی خنده بر لب خشک است

اب حیاتی در این تن مرده نیست

معلمان اخلاق مرا می فریبند

برایم داستان می گویند

من هم شادی را دوست دارم

و از عطر گل  مست می شوم

و بوسه بر لب یار مرا به  مستی می برد

اما این شادی دمی هم نمی پاید

 اما غم دیر پاست

خانه ایی به وسعت تاریخ دارد

شکوه و جلالش بی مانند است

همه را از دم تیغ می برد

میلیون ها سال است که می خواهم زندگیم را جاودانه کنم

بمانم

و زندگی کنم

این که نشد زندگی

مرا سوار مرکبی کرده اند

به مقصد مرگ

می گویند زندگی کن

شاد باش

و شادی کن

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه سوم فروردین 1387  |
 دو نظر از دو دوست اندیشمند

دو نظر از دو دوست اندیشمند

سلام
شعرات صمیمی و پر احساسن
با ارزوی سال خوب برای تو
 وب سایت   پست الکترونیک رویا نوری


 

شنبه 3 فروردین1387 ساعت: 9:22

توسط:سعیده

سلام

وای چقد شعر خوبی بود


به منم سر بزن

بای

 وب سایت   پست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه سوم فروردین 1387  |
 شهر ارام است

شهر ارام است

اما از باران خبری نیست

کبوتر ها در اسمان طنازی می کنند

و قمری ها از این لب مهربانی تا ان لبه مهربانی پر می کشند

و دوستم در خواب ناز است

و من تنهایم

و همشه خدا تنها بوده ام

باغبان دارد چمن ها را ابیاری می کند

و دختر ها عاشق می شوند

وپسرها خواب در بر دوست بودن می بینند

دوستی نیست

 و حصار ها بر افراشته اند

و همه در بند اند

و دوستی کیمیایی است

که وجود ندارد

و من رها شده ام

در تنهایی

 سفره مهربانی مدتهاست

که مهمانی ندارد

و من چای خود را نوشیدم

و در رویای زندگی غرقم

باید زندگی کرد

کاری نمی شود کرد

و من خوشم با زندگی که دارم

شادی را در خود جستجو می کنم

شاید شادی در دلم باشد

شاید با بهار نیلوفری بر امده باشد

و به افتاب بخندد

من بوسه را دوست دارم

بوسه بر دوست 

دوستی که در غم و شادی همراهم باشد

و مرا به مستی ببرد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه سوم فروردین 1387  |
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت

سلام به تو دوست مهربانم

سلام به صبح که روشنایی است

سلام به اوای گنجشک ها

و سلام به شادی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه سوم فروردین 1387  |
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه دوم فروردین 1387  |
 بوی باران، بوی سبزه ، بوی خاک

بوی باران، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شا د
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار،
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها ودشتها،
خوش به حال دانه ها وسبزه ها،
خوش به حال غنچه های نیمه باز،
خوش به حال دختر میخک- که می خندد به ناز-
خوش به حال جام لبریز از شراب،
خوش به حال آفتاب
.

ای دل من، گرچه- دراین روزگار-
جامه رنگین نمی پوشی به کام،
باده رنگین نمی بینی به جام،
نقل وسبزه درمیان سفره نیست،
جامت- ازآن می که می باید- تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم !
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ !
" فریدون مشیری "



سلام
سال نو مبارک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه دوم فروردین 1387  |
  عید تکراری تا به ابد بیهوده!

عید تکراری تا به ابد بیهوده!
روشنائی خود توئی!
و تارکی هم !
در خودت پی نور بگرد!
خورشید دنیایت توئی!
موفق باشی!

 وب سایت   پست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه دوم فروردین 1387  |
 بهار امد

بهار امد

اما دل من بهاری نیست

بهار یک بهانه است

چه بهاری

من ادمی ام که خار دارم

همه ادم ها خار دارند

جوجه تیغی اند

با نگاهشان به ادم تیغ می زنند

و چه خنده ایی هم می کنند

تو بمیری من تو را دوست دارم

به خدا من سیر شدم

نمی دونم چرا بعضی ها نمی خواهند بفهمند

 که تو دوستشان داری

باورشان نمی شود

جواهر تقلبی را دوست دارند

هر چه هم بگویی فایده ایی ندارد

من نمی دانم چه کنم

این است که بهار و تابستان و پاییز و زمستان برایم فرقی نمی کند

و تنهایی را دوست دارم

عید هم کالای  تقلبی است که در میان مردمان داد و ستد می شود

و خدا می داند چقدر دلتنگم

شادی وقتی در خانه ات نباشد

روز و شب چه فرقی با هم دارد

من خورشیدی در زندگیم نیست

همه سرا سر  شب است  

و دوستی می خواهم که مرا به روشنایی ببرد

اگر دوست صادقی باشد

اگر یار مهربانی باشد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه دوم فروردین 1387  |
 رفتم دیروز به سر خاک برادرم

رفتم دیروز به سر خاک برادرم

برادری  که سال ها پیش در گذشت

و خاطره ایی ماند از او

چشمان زیبایش در باد حادثه خاک شد

و سنگی ماند و دست نوشته ایی از سال تولد و....

فاتحه ایی خواندم

و روی زییایش در خاطرم زنده شد

مادری به سمت من امد

و شیشه گلابی در دست داشت

و قدری از ان را روی سنگ مزار  برادرم افشان کرد

بوی گل محمدی در امد

و محمد ما هم راحت ان زیر خفته است

برای همیشه

و زمانی نخواهد کشید

من هم در کنار او خواهم بود

و زندگی پایان خوشی ندارد

 و مرگ خاری است که در قلب زندگی نشسته است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه دوم فروردین 1387  |
 سلام

سلام

سلام این دو روز عید که هیچ خوب نیود

و من تنهایم

تنهایی را  بیشتر  از با هم بودن دوست دارم

فقط به دیدار  مادر و  پدر رفتم

دیداری تازه کردم

و انجا در خانه پدر خیلی ها را دیدم

و بوسه های کشکی زیاد دادم و گرفتم

عید شما مبارک

و اما کار خوبی که کردم

کاشتن بیست نهال گردو در باغچه ام بود

و تعدادی هم هلو و شلیل

بچه های برادرم در این کار کمک کار شدن

شاید روزی انها درخت بزرگی شوند

و برایمان گردو بیاورند

ان روز  دیر نیست

اما عمر من شاید تا امدن گردوها صبر نکند

کلاغ ها هم در نزدیکی  زمین  ما  زمین را می کاویدند

و چوپانی هم گوسفند هایش را  در باغچه همسایه می چراند

و من هم شادی می کردم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه دوم فروردین 1387  |
 سلام دوست گلم

سلام دوست گلم

ان مواعید که کردی نرود از یادت

همین گل باشی

نوروز هم مبارک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه یکم فروردین 1387  |
 
 
بالا