تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 شب خوش

شب خوش

شب خوبی داشته باشید

و ما مسافرانی هستیم که به سرعت به سمت مرگ می تازیم

و باورمان این است که همیشگی هستیم

 و نقش مان در اینه حیات را  حقیقی می پنداریم

من که نباشم نقشی هم نمی ماند

و جهان انعکاس ذات خداست

و وجود حقیقتی ندارد  

و من شب خوشی ندارم

می دانی چرا

شب و روزی نیست

و من دوستی ندارم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 سلام به نوروز

سلام به نوروز

سلام به نو روزی که از دل بر اید

سلام به سبزه

سلام به دیده جان بین

سلام به دوستم که نوروز را با خود اورد

دلم را روشن کرد دل افسرده ام را

دل سرما زده ام را

دل پریشانم را

دل در مانده ام را

دل زخمی ام را

و اما بهاری دو باره امده است

نو روزی دیگر

شاید دلم بهاری شود

و غم به پا به فرار نهد

دوستم نوروز تولدی دو باره است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 هفت سین خانه ما

هفت سین خانه ما

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 ازدواج

پسرا بعد از ازدواج

 

پسرا بعد از ازدواج

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 نوروز

سلام به نوروز

بدون تقسیر

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 این هم نظری از دوستی مهربان

این هم نظری از دوستی مهربان

غباری سرد دلم را پر کرده!
نغمه هایم را می شنوی
بی صدا می خوانم
تمرین عاشقی ام را می بینی خدا!
درگیرم و مست
حکایت های عاشقانه من به کجا می رسد
...
خدایا دلم شکسته است
دل بسته ام در اقیانوس هستی شکسته
دریا را به خانه خود مهمان می کنم
روزگاز خشن است وستیزه جو
و من خسته از درگیری
می خواهم نرم بروم
و مخملی
بهار می اید و می گذرد
و من منتظر ....

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 خدا را شکر زیبایی را می فهمم

خدا را شکر زیبایی را می فهمم

خدا را شکر دوستی  را دوست دارم

خدا را  شکر پرتقال میوه دلربایی است

خدا را شکر سیب را می توانم گاز بزنم

خدا را شکر بوسه بر دوست برایم ترنم هستی است

خدا را شکر پدرم مرا دوست دارد

مادرم به من می خندد

خدا را شکر سفره  مهربانی به راه است

خدا را شکر ماهی قرمز را زندانی نمی کنم

خدا را شکر شادی را دارم

خدا را شکر شقایق ها در انتظار باران اند

و به زندگی سلام  می کنند

خدا را شکر محمد نیما می خندد

خدا را شکر بهار از راه می رسد

و چشن گنچشک ها رونقی دو باره می گیرد

و من زندگی را دوست دارم

و دوستی را دوست دارم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 دوستم سلام

دوستم سلام

دوست نازم سلام

مردم با گل و سبزه به استقبال بهار می روند

تادر  بهار دلشان شاید برگ تازه ایی بروید

شاید بوسه ایی افریده شود

شاید کینه ایی بمیرد

شاید دل افسرده ایی شاد شود

شاید دست مهربانی غم را بزداید

شاید دوستی در اید

و مرا به اغوش گرمش ببرد

شاید با امدن گل ها مردمان مهربانتر شوند

شاید پدرم بهتر شود

و شاید مادرم جوانی کند

و شاید مهتاب سلامی کند

و شاید نیلوفر شادی کند

و شاید واله برایم از اشک هایش بگوید

خدا را سالی رفت

با همه نامهربانی هایش

با همه بی وفایی هایش

با همه مردم ازاری هایش

من تا نیستی گامی دیگر دارم

از هستی که چیزی نفهیدم

شاید نیستی دلم را ارام کند

شاید گل ها به من قدری ارامش دهند

شاید اوای قناری ها مرا به زندگی امیدوار کند

من از زندگی نا امید نیستم

زندگی را زندگی نمی دانم

تمام کار هایمان روز مرگی است

بود و نبود ان فرقی نمی کند

اما قناری  ها می خوانند

و بهار را دوست دارند

تمام قناری ها عالم با هم دوست اند

و من چنین دنیایی را دوست دارم

دنیایی که در ان بدی نباشد

و برای لقمه ایی نان

 ادمیان گدایی نکنند

دوستم دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 سلام

سلام

سحر با باد ميگفتم حديث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کليد گنج مقصود است
بدين راه و روش ميرو که با دلدار پيوندی

شیشه عطر بهار لب دیوار شكست و هوا پر شد از بوی خدا ....

پاینده و شاد باشی

 وب سایت   پست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 شب به خیر

شب به خیر

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 سلام به صبح

سلام به صبح

سلام به تو

سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386  |
 تو کجایی

تو کجایی

خانه ات کجاست

دوستت کجاست

هیچ می دانی دوستت خانه ایی ندارد

دوستی ندارد

سال هاست از دوست خبری نیست

عنکبوتها دور دلم تار بسته اند

هزاران تار مرا در خود پیچیده اند

جانم را به لب اورده اند

عنکبوتها

عنکبوتها گناهی ندارند

من ادم های عنکبوت صفت را می گویم

تمام دوستانم را فراری داده اند

خدایا زندانی  عنکبوتها هستم

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386  |
 بچه که بودم نوروز برایم عیدی بود و تخم مرغ های مادر بزرگ

بچه که بودم نوروز برایم عیدی بود و تخم مرغ های مادر بزرگ

ما همه دورهم بودیم

پدر و  مادر و بچه ها

سال که تحویل می شد

ما بچه ها راستکی باور می کردیم  که سال تحویل شده

یه سال به عمرمان اضافه می شد

و ما خوش حالی می کردیم

عیدی ها را می چپاندیم تو جیبمان

و با لباس ها نویی که به تن داشتیم

چه پزی می دادیم

بعدا که بزرگتر شدم به خودم گفتم این کارها برای چیه

ادم هر وقت لباس لازم داشت میره و می خره

هر وقت شیرنی دلش خواست می ره  و می خره و می خوره

این دیگه چه کاریه

همه کار  و بارشون می گذارند برای ایام عید

من که نمی فههم

همه می ریزند تو فروشگا ها

انگار داره قحطی می اد

می گن ادم های که قهرند تو ایام  عید اشتی می کنند

من که ندیدم

کینه مثل سرب تو دلش جا گرفته

حسد داره  می کشدش

مگه می شه

تو حالا هر چه دوست داری بگو

من که از این عید و  عید بازی سر در نمی ارم

به قول سهراب دل خوش سیری چند

اگه دل ها خوش بشن

اگه دل ها مهربون بشن

اگه دوستم منو رها نکنه

اگه منو پدرم دوست داشته باشه

مادرم برام بمیره

شاید بشه گفت عید هم دوست داشتنی است
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386  |
 من با نوروز میانه خوشی ندارم

من با نوروز میانه خوشی ندارم

نمی دانم چرا نوروز برای من رنگ و بویی ندارد

هیچ دل خوشی در ان برایم نیست

نه تنها دل خوشی ندارم

از امدن بهار هم خوشم نمی اید

از بهار هم شکوفه های سیب و به و گیلاس و البالو را دوست دارم

گل ها را دوست دارم

سبزه را دوست دارم

باران را دوست دارم

ابر و باد  را دوست دارم   

اما این ها چه ربطی به نوروز  دارد

و من از ادمیان  در عجبم گذران عمر خود را چشن می گیرند

کدام روز من نوروز می شود

نوروزی در کار نیست

خانه تکانی خوب است

اراستگی خوب است

اما خانه دلمان را هم می تکانیم

حسد و حرص و از و بدی را هم دور می ریزیم

نه نه در جان من  هیچ نوروزی در کار نیست

دوستی را که با سکه بهار ازادی داد و ستد می کنند

عشق را با بهار ازادی می سنجند

و من در خانه خودم تنهایم

و از نوروز خوشم نمی اید

بیچاره ماهیان قرمز

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386  |
 این هم نظری از دوستی مهربان

این هم نظری از دوستی مهربان

سلام
سلام بر تنهایی مقدس تو
سلام بر احساس زیبای تو
تو ای نا اشنا بدان که در عین قربت خویشاوند منی
چرا که حرفهایت بر دل من بخوبی می نشیند
غریبه نیستم دوستی نا اشنایم
به من سر بزن شاید خلوت تنهایی تو قدری جبران شود
همه بودنم فدای یک لحظه با تو بودن

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386  |
 سلام به دوستم دوستی که اشنایی نمی ده

سلام به دوستم دوستی که اشنایی نمی ده

تو نمی دونی با این کارت چه بر سر دل من می اوری

دوستم من هم می خواهم بیام به خانه ات

حق دارم که ادرست را داشته باشم

دوستم باز هم سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
  نظری از نازنین

 نظری از نازنین

سلام


من ترسهای ترا درک می کنم
اندوه ها و بیم ترا درک می کنم

ای بی مثال ترین شاعر دلم . . .
گل واژه های شعر ترا درک می کنم

در هر طلوع و غروب غمین عشق
من اشکهای شور ترا درک می کنم

در این کشاکش احساس و عقل و دل
بشکستن غرور ترا درک می کنم

آندم که دیده ی من خون دل خورد
من زخم های قلب ترا درک می کنم

قلبم که بهر کودکم از جا رمیده است
آن عشق پاک ترا درک می کنم

دلتنگیم که به اعلا رسد چنان
من انتظار چشم ترا درک می کنم

تنهایی و غم غربت به روز هجر
آن شوکران هجر ترا درک می کنم

من هم چو تو به کناری خزیده ام
آن عاشقانه های ترا درک می کنم

اینسان بزیر نگاه فضول شهر
گستاخی زبان ترا درک می کنم

هر دم سوال و جوابی ز ره رسد
تلخی آه سرد ترا درک می کنم


این واژه های سر کش و طاغی به شعر تو
حس غریب شعر ترا درک می کنم

من هم زنی همچو توام لیک تشنه تر
خشکی کام عشق ترا درک می کنم

موفق باشید
پیشاپیش عیدتونم مبارک

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 نظری و نظری بر نظری

نظری و نظری بر نظری

سلام دوست مهربانم ممنون که به من سر زدی و مرا مورد لطف خودت قرار دادی من لذت بردم از گل هایی که در وبت جمع اوری کردی همه این ها اسباب سعادت انسانها هستند اگر کسی قدر بداند اما حیف انها که باید خود عامل نیستند و این بزرگترین گرفتاری بشر است توبه فرمان خود توبه کمتر می کنند  اما با این وجود کار شما دوست مهربان ارزشمند است و قطع بدان اگر در کارت ممارست  و مداومت تمام داشته  باشی خدا اجر بزرگی به تو خواهد داد اما  توصیه می کنم کارت را با حسن خلق بیارای و چون امامان ع در امر به معروف بزرگی کن و همه را  در خانه ات راه ده  باران باش و بارانت  را در همه باغ ها حتی باغ های کافران فرو ریز البته بسیاری از اموزه های دینی هم با خراقات الوده  اند و دفاع ازاین خرافه ها کار دشواری است و دینداران را در مصیبت می اندازد به نظر من پیام تمام ادیان درستی و امانت داری و حسد نورزیدن و کینه  نورزیدن  و دست تجاوز به حقوق دیگران دراز نکردن است
و خداوند مهربان و رحیم است و همه بندگان خود را دوست دارد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386  |
 خدا جون دلم گرفته

خدا جون دلم گرفته

هیچ می دونی چه قدر دلم گرفته

حتما می دونی

مگه می شه ندونی

اخه چرا به دادم نمی رسی

خسته شدم

از این ادم هایی که تو افریدی

دلم تو اشک شناوره

هزاران هزار اشک تو دلم جا خوش کرده

اما چشام سنگیه

مثل این که هیچی را نمی بینه

مات مات

کتک می خورم از دست نامردها

اخ هم نمی گم

عادت  کردم به کتک خوری

به غصه خوری

کاشکی دل منم سنگی بود

مثل همونا

همونا که نه دوستی سرشون می شه

نه وفا می دونن چیه

کینه را دوس دارند

حسد تو جونشونه

خودشون ادم می دونن

خدا جون لااقل چشمم ابی کن

بزار اشکام بیاد

دارم دیوونه  می شم

خدا جون منو تنها نزار

فقط اینو از تو می خوام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386  |
 دوستم مرا به مهمانی دعوت کرد

دوستم مرا به مهمانی دعوت کرد

 و  به باغ مهربانی برد

 سیبش را هدیه داد

و من نامردی نکردم و گاز زدم

با تردی تمام می شکست

وشیرینی دل انگیزی را حس می کردم

زمانی به خود امدم که افتاب رفته بود

و من تنها بودم

و شب بود

و رویای من در دل تاریکی پرواز می کرد

همه اش خواب و خیال بود

دوستم را صدا زدم خبری نبود

دوستی نبود

من بودم و  شب بود و تنهایی

و تنهایی هم شیرین است

می توانی بی گزمه و نگاه غریبه خانه رویایی ات را بسازی

سبیش را گاز بزنی بی ان که سیبی خورده شود

دوستم دوست خیالی ام دوستت دارم

تو دوست تنهایی منی

و مرا هیچ وقت تنها نمی گذاری

من رفیقی جز تو ندارم

با تو خوشم

ازاری برای هم نداریم

دوستم بی اجازه سیبت را گاز خواهم زد

دوستت دارم دوست شب تار من

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  |
 من مهربانی را فریاد می کنم

من مهربانی را فریاد می کنم

اما سیب را گاز می زنم

من مهربانی را فریاد می کنم

اما من پرتقال را زیر دندانم له می کنم

من مهربانی را فریاد می کنم

اما مورچه را ریز پایم می کشم 

 من مهربانی را فریاد می کنم

اما گوشت مرغ را سق می زنم

من مهربانی را فریاد می کنم

اما دوستم را ازار می دهم

من مهربانی را فریاد می کنم

اما از کینه خواب راحتی ندارم

من مهربانی را فریاد می کنم

اما گل های باغ را برای عطرش در اتشی از جهنم می سوزانم

من مهربانی را فریاد می کنم

اما دوستم را رها می کنم

من مهربانی را فریاد می کنم

اما خودم مهربان نیستم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  |
 افتاب می تابد هر روز از مشرق

افتاب می تابد هر روز از مشرق

و شب می اید هرشب ازمغرب

و من تا می ایم به روز عادت کنم

شب از راه می رسد

و تا میایم به شب عادت کنم

روز از راه می رسد

و من در این دم و باز دم گرفتارم

شادی من با غم امیخته است

تا شادی به خانه ام می اید

غم از راه می رسد

و تا غم می اید شادی درمی زند

و من نمی دانم به چه سازی برقصم

هر چه می کاوم

هیچ نمی یابم

تمام عمر دربدر دوستم

افتاب که می اید

هزاران گل سر بر می اورند

و شب که می اید هزاران گل می خسبند

من از زمین روییده ام

من زمینی هستم

من از اسمان خبری ندارم

مرا به وعده به قربانگاه نبرید

من به افتاب و باران زنده ام

و شب برایم راز  است

رازی که از ان سر در نمی اورم

دوستم تنهایی مرا می ازارد

و گاه تنهایی را دوست دارم

دوستم دلیل شیدایی ام را نمی دانم

عاشق شدنم را هم نمی دانم

خدایا مرا افریدی

و دلم را لبریز از عشق کردی

اما نگفتی من با این دل هرزه چه کنم

راه و بی راه مرا می ازارد

دلم را خون می کند

نه شبی دارم و نه روزی

نه افتابی و نه مهتابی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  |
 دوستم خانه ما سبز بود

دوستم خانه ما سبز بود

و من در عالم تنهایی سیر می کردم

درختان با تمام وجود می رقصیدند

پدرم عصا کشان قدم می زد

و مادرم با زانو های ورم کرده راه می رفت

و درد را  با خود با این سو ان سو می برد

سگی وارد خانه شد

غریبه بود

مادرم گفت اهای

و سگ دمش را گرفت و رفت

اسمان ابی بود

و درختان شاد بودن

تمام غنچه ها پر شده اند

و چند روزی تا امدن شان راه است

باد تندی وزیدن گرفت

و بعد بارانی امد

و هوا نمناک شد

و من به خانه در امدم

در یکی از اتاق ها هنوز بساط کرسی بر پاست

به یاد روزگاران قدیمی

من هم رفتم زیر کرسی

و از پنجره دید می زدم

اسمان را

سیریی در تنهایی خود کردم

من کیستم

من چیستم

هستی چیست

هیچ نیافتم

دوستم مرا به مهربانی دعوت کرد

پدیرفتم

گفتم رندی  خواهم کرد

گل ها در انتظار باران اند

دلم در انتظار مهربانی است

دوستی که بنوازد

و مرا شادکند

دوستم می گفت با خدا شادی کن

دوستم شادی با دوست هم شادی با خداست

باور کن

چرا که دوست هم افریده خداست

بوسه بر دوست بوسه بر گونه خداست

و من در چشمان دوستم خدا را می بینم

خدایی که می توانم لمسش کنم

دوستم مگر مهربانی و دوستی از خدا نیست

این ها صفت رحمانی خدایند

و دوستم هر دو این ها را دارد

و من دوستم را دوست دارم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  |
 سلام

سلام

سلام به نیکبختی

سلام به روشنایی

سلام به سبزه

سلام به کلاغچه

سلام به اناهیتا

سلام به نیلوفر

سلام به شادی

سلام  به واله

سلام به چشمه

سلام به ماهی

سلام به سنجاقک

سلام به بنفشه

سلام به دوستی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  |
 نظری از دوستم

نظری از دوستم

ذهن گرفتار من احساس سرخی می کند
مست هستیم..
شادی با من است!
مرا بردار
مرا بشنو
حتی اگر چند فصل باران بی کسی باریدن گرفت
و نرگس از چشمه قهرکرد
بی خیال نگاهها
ما همه از نژاد نگاهیم
و ساکن حسرت اباد یک اه
حجم اندوه نگرانی ندارد
بگذر
بگذار نسیم مقصد را تعیین کند
کویر را باور کن
کویر زندگی است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  |
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386  |
 این هم نظری از دوستم

این هم نظری از دوستم

ایا بهتر نیست یک بار هم که شده دست نیاز به سوی ادم های اطرافت دراز نکنی و با دل ارزومند نگاه خود را
به نوری که تو را به سوی خود می خواند معطوف نمایی؟
بیا به خدای مهربان که از همه به تو نزدیکتر است اعتماد کن.
واهمه های دلت را به او بگو
با خدا بودن هم عالمی دارد.......
این یه نظر بود که برای من گذاشتن منم میذارم برای شما

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  |
 نمی دونی چه زخمی می زنند

نمی دونی چه زخمی می زنند

ادم های پست

نمی دونم 

خسته شدم دلم کویر را دوست داره

اون اسمان ابی را

اون دشت با صفا را

تو کویر دل ادم باز می شه

تو کویر که کسی نیست

این خودش خیلی خوبه

ادم چشمش می دوزه به اسمون

شب که می شه

ستاره ها باهاش حرف می زنند

قصه می گن

قصه ادم می گن

دلم می خواد عصری باشه

پا بزارم رو ماسه ها

ماسه هایی که گرم اند

اشک بریزم رو ماسه ها

بخار بشه بخار بشه

شاید این طوری دلم اروم بشه

من نمی دونم

دوستم میاد با من تو این کویر

تو کویر زندگی نیست

هیچی نیست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  |
 خدایا دلم گرفته

خدایا دلم گرفته

نمی دونم چه کار کنم

دل گل که می گیره قناری می اد براش می خونه

دلش باز می کنه

قناری که دلش می گیره

می اد تو باغ و برای گل ها می خونه

خوب این جوری دلش باز می شه

گل و قناری با هم دوست اند

پای گل تو ابه 

پای قناری تو اسمونه

اما هر دوشون  با هم روی زمین عشق بازی می کنند

دوستی می کنند

دل هم به دست می ارند

اما من چی

نمی دونم چه کار کنم

خیلی ها سرشان گرم چیز های عجیب و غریبه

دلش به خونه اش خوش کرده

دلش به اب نبات چوبی خوش کرده

اما من دلم با این چیز های الکی خوش نمی شه

همه اش می گم من کیم

به خدا خسته شدم

از این همه کار های تکراری

ادم ها می اند و می رن

دختر ها بزک می کنند

مو هاشون رنگ می کنند

باز هم یک تنوعی به خودشون می دن

اما من چی

چه رنگ هایی   بعضی ها چقدر خوشگل می شن

پسر ها هم موهاشون سیخ سیخ می کنند

اما باور کن هیچ فرقی نمی کنه

دوست کجاست

دوستی که ادم دلش بهش بده

یه کمی اروم بشه

یه کمی گریه کنه

اشک هاش خالی کنه

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  |
 
 
بالا